دوست دارم بیشتر بشناسمت ولی از بعدش میترسم. از چیزی که توی وجودم ازت قراره جا بمونه. همینطوریش هم چیزی که ازت اینجاست داره آزارم میده. نمیخوام بشناسمت تا منطقهای که از وجودم فتح میکنی گستردهتر بشه. نمیخوام هربار که به خودم نگاه میکنم تو رو ببینم.
اونا همیشه فکر می کردن که من می خوام بحث کنم،
اما من سعی می کردم بهشون بگم که چه احساسی دارم.
در اینجا هیچ همنشینی برای صحبت کردن ندارم و این هم خیلی خوب است و هم به معنایی بد. دیدن اتفاقی فردی و گپی واقعاً دوستانه زدن، خیلی خوب خواهد بود. در حالی من نیازی به محاورات ندارم. آنچه من دوست دارم، دیدن لبخند گاهگدار کسی است.
[ فوریه ۱۹۴۸، ویتگنشتاین/ نامه به نورمن مالکوم. ]
باد مارا خواهد برد
او به این واقعیت رسیده بود که بیچارگی سر چشمه ای است که هیچوقت خشک نمی شود. به همین خیال هم ندانسته
مراسم عروسیش شد آخرین روز زندگیش،
شد آخرین جشن عمرش ولی شد مراسم عزای من.
وقتی که بابونه هارو دادم دستش با تمام وجودش گفت :" بوسه بر خونِ در رگهات میزنم. "
بعد از اون چشماش جوری بسته شد که انگار خیلی وقته خوابه.
- مارشال.
هدایت شده از "اوپال؛ 𝗈𝗉𝖺𝗅″
-افسانهی گل اسطوخودوس!-
- زمانی که بهار برف رو از مزارع دور کرد، خورشید تابید و رنگینکمان ظاهر شد؛
بهار، پرتوهای خورشید و رنگینکمان را جمع کرد و روی زمین پراکنده کرد! در جاهایی که رنگهای سفید آفتادند بوتههای کوچک اسطوخودوس ظاهر شدند..
@haiolayyan2