وقتی کسی را از دست میدهید، دلتان برای خاطرات عجیبش تنگ میشود. دلتان برای چیزهای کوچکش تنگ میشود، برای لبخندش، رفتارش، آنطور که توی تخت از این پهلو به آن پهلو میشد یا اینکه به خاطرش رنگ دیوارها را عوض میکردید.
- مردی به نام اُوه
- فردریک بکمن
تاحالا بغض کردي بخاطر حرفایي ك نمیدوني چین ولي نمیتوني به زبون بیاریشون؟
چیزی در خودم احساس نمیکنم، چیزی هم برای گفتن ندارم یعنی به قدری ناتوان شده ام که نمی توانم توصیفی برای این حال داشته باشم.
شاید هم میتوانم.
نمیدانم... این روز ها من حتی نمیدانم چه کسی هستم، چه احساسی دارم، چه کار باید کنم.
یعنی به قدری روانم درد میکند که دلم میخواهد سرم را از تنم جدا کنم تا خودش فکری به حال خودش و افکارش بکند.
چرا که من نمیتوانم...
نمیتوانم در تاریکی اتاق های مغزم تنها بمانم، اینجا همه چیز سیاه است، کسی هم نیست.
خودم را هم در میان افکارم پیدا نمیکنم.
خودم؟...
خودم کجاست ؟
چرا سعی میکنید بعد از اشتباهتون جوری طبیعی رفتار کنید که انگار چیزی نشده؟ چرا به جای عذرخواهی با "تو بد برداشت کردی و من قصد بدی نداشتم" اوضاع رو بدترش میکنید؟