روی زمین دراز کشیدم و به هرچیزی که واسه به دست آوردنش ناکام موندم فکر کردم، فکر کردم به رسیدنها، مکانها، آدمها، و حتی عروسکهایی که تو بچگیم نتونستم بگیرم، اما در میان آنها اثری از خودم نبود، شاید به دست نیاوردنهایم از جایی شروع شد که
با خودم فکر کردم بدون اینکه به خودم فکر کنم.
نفهمیدی نفسم به نفست بَنده،
آدم مگه نفس کشیدنشو یادش میره که من تو رو یادم بِره؟!
-یاغی
باد مارا خواهد برد
مراسم عروسیش شد آخرین روز زندگیش، شد آخرین جشن عمرش ولی شد مراسم عزای من. وقتی که بابونه هارو دادم
اینجا، در همین نقطه که حالا من و تو ایستاده ایم تنفسی وجود ندارد.
یعنی میخواهم بگویم که مَرگ اینجاست، دقیقا رو به روی تو.
و سوالی که از تو خواهم پرسید این است که
تو همین حالا هم مُرده به حساب می آیی پس به دنبال هیچ در پسِ آن پرتگاه به قصد خودکشی ایستاده بودی؟
به دنبال چیستی؟ خودت؟ یا آن کسی که سالها پیش گمش کرده ای؟
_چهارشنبه.
https://t.me/dailymonsterunderbed
گایز چنل تلگرامو دوباره زدیم برین زیاد بشیم🦕🧡
تو بهم هزاران بار چاقو زدی، ولی یه جوری رفتار کردی انگار تو بودی که خون ریزی می کردی.
یه وقتایی هم حس هیچی نیست ؛
به جز خیره شدن به یه دیوار سفید، به ظاهر سفیده اما تو داری تموم زندگیتو روی اون دیوار میبینی .
در حال حاضر همه چیز در زندگی ام همانند کسی است که زیر آوار گیر کرده است.
میداند نجات نمی یابد،میداند زنده اش ارزشی ندارد،میداند در حال از هم پاشیدن است ولیکن در تلاش است تا در تحمل این درد زنده بماند و حقیقتا هیچ چیزی کشنده تر از این نیست که انسان در عین ناامیدی منتظر باشد، نداند برای چه چیزی یا چه کسی تنها انتظار بکشد تا از این مرگ تدریجی نجات یابد.