حقیقتا نمیدانم از یک جایی به بعد چگونه کلمات را بازی دهم که در جای خودشان قرار بگیرند، تا شاید حتی یک لحظه هم که شده بتوانند حالم را به خوبی توصیف کنند و اما حالا دیگر احساس میکنم که، هیچ زمان کلمات قادر نخواهند بود حال حاضرِ مرا توصیف کنند و در آخر باید بگویم که دیگر قصدی برای احمقانه نشان دادن شان ندارم چرا که من به اندازه ی یک عُمر غمگینم.
باور کن، هیچ کجای زندگی من اثری از حالِ خوب و خنده های بی پایان نیست.
اگر هم میبینی مرا، که پر از هیچ شده ام چون دیگر توان مقابله ندارم و اگر نه اینجا هیچ چیز به خوبی که خیال میکنی نیست.
همه چیز زجر آور است.
همه چیز...
یه شبایی تو زندگی هست که آدمیزاد تا خرخره پُر از نیازه، نیاز به شنیدن و قضاوت نشدن، نیاز به دستی که از این لجنِ تنهایی نجاتش بده، هر آدمی که اون شب و تنها بگذرونه، از فردا یه آدمِ کاملا جدیده.
میشه اسممو صدا نکنی؟
وقتی تو اوج عصبی بودنم اسممو صدا میکنی هم از تو متنفر میشم هم از خودم.
خیلی وقته که،گمت کردم.مثل قدیما برام شفاف نیستی.الان فقط تصویر یه ادمیو میبینم که منو نمیشناسه،ولی ازم متنفره .
چجوری ازم انتظار داری در حالی که دارم گریه میکنم و تیکه های خودمو از زیر پات جم میکنم ، بیام بغلت و بگم دوست دارم؟