eitaa logo
باد مارا خواهد برد
2هزار دنبال‌کننده
739 عکس
74 ویدیو
1 فایل
غم. دردِ خاموش. زخم‌هایی که جوانه می‌زنند. تن و روحِ آگاه، در مرز باریکِ بودن و نبودن. جاری در سایه‌ها، پذیرای تلخیِ جهان، و همچنان بودن تا سر حد ممکن.
مشاهده در ایتا
دانلود
خیلی وقته که،گمت کردم.مثل قدیما برام شفاف نیستی.الان فقط تصویر یه ادمیو میبینم که منو نمیشناسه،ولی ازم متنفره .
چجوری ازم انتظار داری در حالی که دارم گریه میکنم و تیکه های خودمو از زیر پات جم میکنم ، بیام بغلت و بگم دوست دارم؟
کاش از این به بعد خواستم با کسی مهربون باشم یه سنگ از آسمون بیاد بخوره تو فرق سرم بمیرم...
کاش میشد آدم دست خودش را بگیرد ببرد یک جای دور، خالی از هیچ آدمی چند روزی برای خودش زندگی کند، بعد هم خسته از تپیدنِ تنهایی هایش برود به نزدیکی یک پرتگاه، اول مغزش را که پر از خالی شده و سپس خودش را پرت کند و برود برای همیشه.
راستش،من هیچوقت تو زندگیم خوشانس نبودم،چون مهم ترین ادمای زندگیم دوستم نداشتن.پس اگه تو زندگیت کسیو داری که واقعا دوست داره،از دستش نده.میدونی؛من تا میومدم به ادما نزدیک بشم و دوسشون داشته باشم،اونا جلوتر نقشه ی رفتنشونو میکشیدن.حتی اگه از دوری کسی بمیرم،حقه نزدیک شدنه دوباره رو ندارم،ادما ازم متنفرن و ترجیح میدن نزدیکم نباشن تا اذیت نشن.منم تنها کاری که میتونم بکنم،اینکه،ازشون فرار کنم .
در نهايت همه ميميرند، اما همه زندگى نميكنند.
تا حالا شده بدون هیچ دلیلی احساس افسردگی و ناامیدی کنین ؟ به این حالت میگن هیپوفرنا روانشناسا تعریف جالبی براش دارن وقتی که در ضمیر ناخوداگاه دلتنگ کسی هستیم که ضمیر‌ آگاه اونو فراموش کرده.
یه صدایی توی مغز همه هست که باهاشون حرف میزنه و صدای توی مغز من دائماً بهم میگه همه از اینکه هربار همه‌چی رو خراب میکنم خسته شدم؛ صداش خیلی بلنده و من هرچقد سعی میکنم همه‌ی کارارو درست انجام بدم بازم نمیتونم راضیش کنم. یه نفر توی مغز من هست که هیچوقت از من راضی نمیشه و از من خسته‌س و دلش میخواد تموم بشم.
‏واقعا دلم نبودن میخواد،کاش میشد هیچ‌کجا نبود.
دوس دارم انقد صدای آهنگمو زیاد کنم که دیگه صدای هیچکسو نشنوم.
هدایت شده از "اوپال؛ 𝗈𝗉𝖺𝗅″
-آدرین کالینز- متولد پانزدهِ سپتامبر 1984. زمانی که پلیس او را پیدا کرد، در حال فرار با شش ضرب گلولهٔ پلیس کشته شد. چشمانش بر چهره‌ی زن ساکن ماندند. الیزابت بود؟ چهره‌اش؛ وای بر چهره‌ای که مانند نامزدِ بی‌وفای او که ترکش کرد.. خشم، بر او چیزه شد. دستانش دور گردن زن حلقه شدند؛ الیزابت باید می‌مرد! چشمان زن وحشت‌زده بود و در مرز مرگ بود. چهره‌اش به کبودی می‌زد. جسمش بی‌حال شد. تقلاها به پایان رسید. او مرگ را به آغوش کشیده بود! [جسد، در زیرزمین آتش زده شد.] - @haiolayyan2 -