هدایت شده از I LOVE YOU..!
Dedicated to → @haiolayyan2
I hope you like it.. =)
ɪ ʟᴏᴠᴇ ʏᴏᴜ
گاهی مرز بین خاطرات خوب و بد از یه تار مو هم کمتره، زمان می گذره و به جایی می رسی که خاطره ای که قبلا باعث لبخندت می شد یهو وسط خنده ات از راه می رسه و محوش می کنه.
به کسی دل بده که تو شلوغیا، وقتایی که دورش شلوغه و سرش خلوت نیست به یادت باشه و بهت زنگ بزنه وگرنه همه ادما ۱۲ به بعد تنها میشن و سرشون خلوته
به کسی دل بده که وقتی جایی حضور نداری و ازت بد گفتن بخاطرت در بیوفته
به کسی دل بده که رو لبت خنده میاره نه رو چشات اشک
به کسی دل بده که تایمشو خالی میکنه تا با تو بگذرونه نه کسی که همیشه میگه سرم شلوغه و کار دارم
به کسی دل بده که وقتی تو یه جمعی میری و دهن باز میکنه سرتو بلند کنی!
مدتی ست عمیق در ناحیه سرم درد احساس میکنم،شاید کسی رویاهایمان را کشته است.
احمقانه نیس؟
اینکه تو میای با تموم وجودت واسه یه ادم وقت میذاری.
خودت داری تو لجن عرق میشی اما میخوای اونو نجات بدی.
هر چیزی که خودت نیاز داریو واسه اون فراهم میکنی.
اما تهش؟
تهش اینه که هیچی جز یه حس تنفر از خودت باقی نمیمونه.
یه عصبانیت شدیدو تو وجودم احساس میکنم
یه حجم از عصبانیت که دلم میخواد یکیو تیکه تیکه کنم.
من میتونم صدای ضربات چاقویی که تو قلبش فرو میکنمو بشنوم.
میتونم صدای پاره شدن رگاش و خونی که فوران میزنرو بشنوم.
نباید اینطوری باشه، این فکرا باید از مغز من بیاد بیرون.
من یه ترسوئم،یه ترسو که میتونه فقط به این موضوع فکر کنه، همین.
در همین حد.
این فکرا باید از مغز من بیان بیرون.
پس چرا هرچقدر مشت میزنم آروم نمیشم؟
چرا؟