یه عصبانیت شدیدو تو وجودم احساس میکنم
یه حجم از عصبانیت که دلم میخواد یکیو تیکه تیکه کنم.
من میتونم صدای ضربات چاقویی که تو قلبش فرو میکنمو بشنوم.
میتونم صدای پاره شدن رگاش و خونی که فوران میزنرو بشنوم.
نباید اینطوری باشه، این فکرا باید از مغز من بیاد بیرون.
من یه ترسوئم،یه ترسو که میتونه فقط به این موضوع فکر کنه، همین.
در همین حد.
این فکرا باید از مغز من بیان بیرون.
پس چرا هرچقدر مشت میزنم آروم نمیشم؟
چرا؟
ولی زندگی من همه اش یک فصل و یک حالت داشته مثل این است که در یک منطقه ی سردسیر و در تاریکی جاودانی گذشته است، در صورتی که میان تنم همیشه یک شعله میسوزد و مرا مثل شمع آب میکند.
_صادق هدایت.
دلم قرار تو روز بارونی میخواد؛ هوا ابری و نیمه تاریک باشه، برید دور بزنید، قهوه بگیرید، نمنم بارون بزنه رو شیشهی ماشین، وقتی میرسونتت دلت نیاد پیاده شی، هی برگردی سمتش بغلش کنی ماچش کنی.
آدما با بعضی حرفا، با بعضی رفتارا سردت میکنن، بیحست میکنن، دهنتو میبندن!
بعد میگن نیستی، ساکتی، سرد شدی، حرفی نمیزنی، مثل روزای اول نیستی!
رابطهها همیشه دقیقا جایی سرد میشن که تو تازه دلت داشت گرم میشد..
-Yakamoz
نور ماه بر سطح آب؛ استعاره از معشوق زیبایی که باید از دور نگاهش کنی.
بدترین حالتی که ممکنه برای یه آدم پیش بیاد اینه که همزمان هم احساسی باشه و هم منطقی، یعنی قلبش داره مچاله میشه ها، ولی مجبوره منطقی تصمیم بگیره، بعدش باید روزها و ماه ها و حتی سال ها بشینه به قلبش توضیح بده که اگه اون کارو نمیکردم بیشتر مچاله میشدی، اما مگه قلب حالیشه؟ وقتی دیگه صلحی نباشه بین عقل و قلبت، انگار لای منگنه ای، چون نه مغزت قلب داره، و نه قلبت مغز..