ترک کردن خیلی سختتر از ترک شدنه، کی میدونه آدم چی میکشه تا خودشو قانع کنه که بزاره بره.
آدمای مودی یه حالِ غمگین دائمی و پیش زمینه دارن و دائما با اون حال بد درحال جنگن. تغییر مودشون بخاطر اینه که هر لحظه خوشحالی و غم داره بهش غلبه میکنه.
دیگه هیچی حالمو خوب نمیکنه!
جدی میگم؛ هیچی نیست که باهاش ذوق کنم!
دیگه با بوی پیتزا حس خوبی نمیگیرم!
با شنیدن دوستت دارم و این چیزا حس خوبی نمیگیرم!
با تعریف کردن از من بهتر نمیشم!
من تموم شدم! شاید خیلی چیزارو تجربه نکرده باشم
ولی دیگه دلمم نمیخواد که چیزای جدید ببینم!
یه مرگ درونی و بی حسی نسبت به هرچی!
صدای آرومی که واسه همه باید دو بار بگم
چی گفتم و اونقدر بی حوصله که بیشتر از یه بار نمیگم!
آهنگام تکراری شده! فیلمی نیست که بخوام ببینم!
علاقه هام همش از بین رفته!
همه چی مسخرس به نظرم..
من اینم ، پر از فرق و چیزای عجیب!
کتاب ها من رو به جاهایی میبرن که شاید در طول زندگیم هیچوقت نه میتونستم برم و نه تصوری ازشون داشته باشم.
کاش در مقابلِ سوال هایی که از خودم میپرسم پاسخی داشته باشم.
مثلا اینکه من چه کسی هستم.
اصلا چه شد که به خودم آمدم و دیدم غمگین تر از آنم که بخواهم زنده بمانم.
شاید باید مُرده ای باشم که در قبرستانی دور از شهر از یادِ همگان رفته؟
نمیدانم..
شاید.
ولی زندگی من همه اش یک فصل و یک حالت داشته مثل این است که در یک منطقه ی سردسیر و در تاریکی جاودانی گذشته است، در صورتی که میان تنم همیشه یک شعله میسوزد و مرا مثل شمع آب میکند.
_صادق هدایت.