کتاب ها من رو به جاهایی میبرن که شاید در طول زندگیم هیچوقت نه میتونستم برم و نه تصوری ازشون داشته باشم.
کاش در مقابلِ سوال هایی که از خودم میپرسم پاسخی داشته باشم.
مثلا اینکه من چه کسی هستم.
اصلا چه شد که به خودم آمدم و دیدم غمگین تر از آنم که بخواهم زنده بمانم.
شاید باید مُرده ای باشم که در قبرستانی دور از شهر از یادِ همگان رفته؟
نمیدانم..
شاید.
ولی زندگی من همه اش یک فصل و یک حالت داشته مثل این است که در یک منطقه ی سردسیر و در تاریکی جاودانی گذشته است، در صورتی که میان تنم همیشه یک شعله میسوزد و مرا مثل شمع آب میکند.
_صادق هدایت.
من رابطهای رو ترک کردم که همهی وجودم اونجا جا مونده.
رابطه ای رو ترک کردم که از نظرم زیبا ترین بود.
گاهی وقتا فک میکنم فقط جسممو از اون رابطه آوردم بیرون.
اما هنوزم دلم میخواد اونجا باشم.
وسط اون همه دعوا و دوست داشتن.
احساس میکنم قراره تا ابد تو فکرو خیالم با اون رابطه زندگی کنم.
چقدر حذف کردن آدما از زندگیم برام راحت شده،جدیا،آخرین باری که بخاطر نبودن یک شخص اشک ریختم رو یادم نمیاد.