راستش را بخواهی.
کلماتِ بسیاری در مغزم آشفته شده اند و جملات،بی شک توانایی پذیرش توصیفِ هیچ دردی را ندارند و من، تنها دلم میخواهد بشینم رو به رویت و خیره شوم به چشم های همرنگِ آبیِ روحت و برای تو از روز های تیره و درد های پنهانِ سینه ام بگویم و درست، در زمانی که داستان مان آغاز شده است، تمام شوم.
I feel like there's several people inside me; someone laughing loudly... and the other crying bitterly and the third does not care about anything!
فک کن، تا همین یکسال پیش یه سری از آدما و دوستات تو زندگیت بودن که از انتخاب عکس پروفایلش تا عوض کردن شغلش، تا امروز نهار چی بخورن و تو روابطشون چطوری رفتار کنن و هزار چیز ریز و درشت دیگه باهات مشورت میکردن و از هر دری باهم حرف میزدید، زندگی همینقدر عجیبه که پارسال یه آدمایی تو زندگیت بودن که فکر میکردی ابدیان ولی الان نه برات مهمن و نه حتی خبری ازشون داری! پس اینقدر واسه آدما حرص نخور!
امروز تو کافه از میز کناری میشنیدم که پسره به دختره میگفت: «اینکه این رابطه تموم میشه به این معنی نیست که تو ایدهآل نیستی، فقط واسه اینه که ما کنار هم نمیتونیم خوشحال باشیم همین»؛
حقیقتاً اینکه پایان رابطه، به طرف مقابل حس ناکافی بودن القا نکنی از هر چیزی مهمتره.
من آدم دل بستن به چیزای کوچیکم،
برام شکلات میخری کاغذشو تو کیفم نگه میدارم. بهم یه تکست قشنگ میدی سیوش میکنم و هی میخونمش.
تو ماشین میگی فلان آهنگو دوس داری به پلی لیستم اضافش میکنم.
من عاشق جزئیاتم. جزئیات کسایی که دوسشون دارم برام خیلی قشنگه.
همیشه یه کم حقیقت پشت "شوخی کردم” یه کم آگاهی پشت “نمیدونم” یه کم احساس پشت “مهم نیست” و یه کم درد پشت “خوبم” وجود داره.
من میتونستم تک تک کاراتو تلافی کنم ولی هربار یه چیزی ته دلم میگفت اگه ناراحت بشه چی؟ اگه دلش بشکنه و اشک بریزه چی؟
هر چقدر که میرم جلو تر بیشتر خوشحال میشم یسری از ادما دیگه تو زندگیم نیستن.