دیروز داداشم بهم گفت اگه ۷۲ ساعت هیچ مردی روی کره زمین وجود نداشت؛ چیکار میکردی؟
گفتم: بدون هندزفری قدم میزدم.
پرسید: چرا؟!
گفتم: چون نمیخوام صدای متلکهاو آزارهای روحی رو بشنوم.
اگه هیچ مردی وجود نداشت میتونستم آزادانه دوچرخه سواری کنم؛ آزادانه لباسهای مورد علاقم رو بپوشم یا حتی رژ قرمزمو بزنم؛ با دوستام مسافرت برم؛
هر چقد دوست داشتم آرایش کنم؛ حتی کسی نبود که بگه با صدای بلند نخند؛ اصن نصف شب تو خیابون برقصم و دیوونه بازی در بیارم. ولی میدونی من میخوام برای خودم زندگی کنم نه اطرافیانم...
گاهی لازمه یه چیزایی رو از زندگیت دور کنی تا زندگیت رو نجات بدی
یه عادت بد و ترک کنی
یه لباس افتضاح بندازی دور
یه سری غذا رو دیگه نخوری
یه برنامه تلویزیونی رو دیگه نگاه نکنی
یه سری از شبکه های اجتماعیت رو دیلیت کنی
یه سری رو انفالو و بلاک کنی
بعضی از آدما رو از زندگیت پرت کنی بیرون
بعضی از آدما رو از زندگیت پرت کنی بیرون
بعضی از آدما رو از زندگیت پرت کنی بیرون
بعضی از آدما رو از زندگیت پرت کنی بیرون
شاید اگ تو نبودی این منِ قوى هم الان نبود؛
شاید اگ قلبمو نمیشکستی نمیفهمیدم نباید حرف های هر کسی رو باور کنم؛
شاید اگه با تو آشنا نمیشدم هیچوقت نفهمیدم آدما اونجوری که نشون میدن نیستن؛
شاید تو برای من لازم بودی تا بفهمم برای همه نباید همه ی وجودمو بزارم! همین..
میدونم گاهی توهم خسته میشی.
خسته میشی از آدمایی که توقع دارن همیشه و هر لحظه کنارشون باشی. خسته میشی از آدمایی که همش قضاوتت میکنن.
خسته میشی از قوی بودن و تظاهر به خندیدن
دلت میخواد وقتی میخوری زمین دیگه زمینگیر بشی و همونجا بمونی؛ چون تحمل نداری یه بار دیگه درد زمین خوردن رو تحمل کنی.
از حضور پر رنگ و مداوم بعضی از آدما توی دوره های مختلف زندگیم، حالا فقط یک اسم و عکس توی سین استوری باقی مونده،
زندگی همینه گمونم.
پر از آدمای موقت بسته به شرایطی که داری، صمیمیت های مقطعی و خاطراتی که جا می مونه.
بابام امروز بهم میگفت: میشه ازدواج نکنیو از این خونه نری؟
پرسیدم:چرا؟
گفت اگه تو بری خونمون سوتو کور میشه؛
اگه بری هیچ کس دیگه با پیام بازرگانی نمیرقصه
اگه بری هیچ کس دیگه تو کارا دخالت نمیکنه
اگه بری هیچ کس دیگه منو مامانتو اذیت نمیکنه
اگه بری هیچ کس غذا رو نمیسوزونه...
( میشه از این باباها واسم دانلود کنید؛ بای:" )
مود الانم؟
جسم خسته،روح زخمی،ذهن آشفته
یه حسی بین بودن و نبودن،سقوط از ارتفاع،
نا امیدی مطلق:).
-عادل احمدی.
اشتباه نکن!
نه زیبایی تو
نه محبوبیتِ تو
مرا مجذوب خود نکرد
تنها آن هنگام که روح زخمی مرا بوسیدی
من عاشقت شدم ...
-شمس لنگرودی
- "زندگی ای قبل از تو وجود داشت و زندگی ای هم با تو، ولی فکر نمیکنم بعد از تو هم زندگی ای برام وجود داشته باشه."
نمیفهمیدم این آدمها را.
چه از جانم میخواستند؟
من که به خودی خود متلاشی شده بودم، من که ویرانه ای بیش نبودم.
چرا میخواستند آخرین رشته ی حیاتم را هم بِبُرند؟
چرا میخواستند تکه هایم را کنارِ هم بگذارند و زخم هایم را نوازش کنند، نمیخواستم محبت های مزخرف شان را.
این تنها خواسته ی من بود...
اینکه به درک واصل شوند، تنها خواسته ی قلبی من بود.
ببین منو تو هیچی نمیدونی هیچ وقت هم قرار نیست بدونی این دهن باز نمیشه برای فریاد از درد پس بهم راه روش نشون نده من خودم خیلی ساله به تک تکشون فکر کردم و تازه به اینجا رسیدم پس میگم نه نگو خودت نمیخوای یا هر کوفت دیگه ای تو داستان پشت این نه رو نمیدونی تو حتی اون چیزی که من کشیدم رو لمسم نکردی.