eitaa logo
باد مارا خواهد برد
2هزار دنبال‌کننده
739 عکس
74 ویدیو
1 فایل
غم. دردِ خاموش. زخم‌هایی که جوانه می‌زنند. تن و روحِ آگاه، در مرز باریکِ بودن و نبودن. جاری در سایه‌ها، پذیرای تلخیِ جهان، و همچنان بودن تا سر حد ممکن.
مشاهده در ایتا
دانلود
اشتباه نکن! نه زیبایی تو نه محبوبیتِ تو مرا مجذوب خود نکرد تنها آن هنگام که روح زخمی مرا بوسیدی من عاشقت شدم ... -شمس لنگرودی
- "زندگی ای قبل از تو وجود داشت و زندگی ای هم با تو، ولی فکر نمیکنم بعد از تو هم زندگی ای برام‌ وجود داشته باشه."
نمی‌فهمیدم این آدمها را. چه از جانم می‌خواستند؟ من که به خودی خود متلاشی شده بودم، من که ویرانه ای بیش نبودم. چرا می‌خواستند آخرین رشته ی حیاتم را هم بِبُرند؟ چرا می‌خواستند تکه هایم را کنارِ هم بگذارند و زخم هایم را نوازش کنند، نمی‌خواستم محبت های مزخرف شان را. این تنها خواسته ی من بود... اینکه به درک واصل شوند، تنها خواسته ی قلبی من بود.
ببین منو تو هیچی نمیدونی هیچ وقت هم قرار نیست بدونی این دهن باز نمیشه برای فریاد از درد پس بهم راه روش نشون نده من خودم خیلی ساله به تک تکشون فکر کردم و تازه به اینجا رسیدم پس میگم نه نگو خودت نمیخوای یا هر کوفت دیگه ای تو داستان پشت این نه رو نمیدونی تو حتی اون چیزی که من کشیدم رو لمسم نکردی.
میخوام بهت بگم که حتی اگه نبودم بدون همیشه دارم نگات میکنم. بدون حواسم بهته. بدون دارم داد میزنم که بهت افتخار میکنم. میخوام بهت بگم که تو و خاطراتت برام با ارزشین و من همیشه از تو‌ و‌خاطراتمون محافظت میکنم. حتی اگه تو هیچ وقت نتونی دستامو‌ بگیری.
هیچ وقت از ادمی که بعد گریه هام تبدیل میشدم خوشم نمیومد و من امشب برای بار دوم به اون ادم سلام کردم و خب الان دیگه نمیدونم خودمو باید چجوری جمع کنم یا اون ادمی که میشناسین باشم چون این من یه عوضیه.
چطوری انقد از بچه متنفرم؟
اتاقم نا‌مرتبه، لباسام پخش زمینن، رو آینه اتاقم گرد و غباره، تعداد عکسای بی مصرف زیاد گوشیم زیاد شدن، ذهنم شلوغه، خلاصه بخوام بگم زندگیم پر از شلختگی و بی نظمی شده، مثل خودم، نمی‌دونم دارم چی‌کار می‌کنم و گیجم، به زور ادامه می‌دم نمی دونم چی داره می‌شه و چی می‌خواد بشه. انگار زندگیم یه ماز بی سر و تهه که توش گیر افتادم و امیدم برای حل شدم مسئله ها الکیه. -باز نویسی، دیاکو.
نوشته بود: «هرچقدر بیشتر بخشیدمت، از اون به بعد همون‌قدر کمتر دوستت داشتم.» من این جمله رو زندگی کردم.
اینکه آدم در زندگی اش بتواند خودش را بپذیرد کارِ خوبی است. چرا که من به درستی یاد دارم آن روزی را که رو به رویم ایستاده بودی و با حسرتی ناآشنا در چشمانم زل زدی و گفتی:-تو نمی‌فهمی نابود شدنِ آرام آرامِ کسی که دوستش داری چه حسی دارد و از همه ی اینها بگذریم حسی بدتر از آن این است، کسی که دوستش داری دست به نابودی خودش بزند. حیف که نمی‌دانستم با بغضی‌ که گلویم را سفت چسبیده چه باید کرد و اگرنه حتماً به او می‌گفتم که خیلی وقت است آب از سرم گذشته است و نجات دادنِ خودم از دستِ خودم به دردم که هیچ به درمانم هم نمی‌خورد.
من بمیرم بوی تورو میدم...
-کلمه دارم! +منظورت حرفه؟حرف داری؟ -نه،گفتم که،کلمه دارم! +خب یعنی چی؟ -یعنی کلمه ها تو ذهنم بال‌بال میزنن اما حرف نمیشه که بگمشون،جمله نمیشن... یعنی دلم میخواد میخواد بگم قلب‌،بگم نبض،بگم سلام اما تو بفهمی...میفهمی؟