-چطوری؟
+ (همه جا تاریکه، خونم تاریکه، زندگیم تاریکه، حتی حوصله ی کوچیک ترین کاری رو ندارم، تو اتاقم حبسم و هیچ دلیلی برای ادامه ی زندگیم نمی بینم، از آدمای دورم خسته و فراریم، نمی تونم حرف بزنم، نمی دونم از کجا شروع کنم، سرتا پام رو انرژی منفی گرفته و هرچی دست و پا می زنم توش غرق تر می شم، همه چی رو مخمه، همه رو مخمن، اشتها ندارم، ضعیف شدم، می ترسم، بی دلیل اضطراب دارم، فکر داره مغزمو غارت می کنه، چشمام توانایی دیدن چیزای مثبت و نداره، گوشام حرفای قشنگو نمی شنوه، زبونم نمی تونه حرفای خوب بزنه و توی مغزم برای هیچ چیز زیبایی جا نیست، درسو ول کردم، همه چیو ول کردم، صبحا به زور از تختم بلند می شم، شبا وقتی هوا روشن بشه به زور خوابم می بره، حتی نمی دونم دلیل این وضعیت چیه. تحمل کردن خودم برام سخت شده، نمی تونم گریه کنم، نمی تونم هیچ احساسیو بروز بدم تواناییشو ندارم، مثل یک جنازه متحرکم، کسی نمی فهمه، نمی ذارم کسی بفهمه.)
خوبم تو چطوری؟
وقتی تا یه سوتفاهم پیش میاد و اون تموم تلاششو میکنه که همه چیز رو برات توضیح بده، نه ازت ترسیده، نه میخواد چیزی رو بپوشونه، نه نیاز داره خودشو به کسی ثابت کنه، نه !
اون فقط داره خودشو به آب و آتیش میزنه که بفهمی چقدر براش مهمی.
آدما؟
فقط چند تیکه گوشته چسبیده به استخون ، با روکشی از پوست ؛ یک دهن دارن که تا زمان مرگشون کثیف تر از تونل های فاضلابی میشه ؛ گوشایی که به مزخرف ترین کلمات گوش میدن ، مغزایی از کار افتاده که فقط یک دهم اون استفاده میشه ؛ چشم هایی که حقیقت جلوشونه ، اما نمیبینن ، انگار روی قرنیه و مردمکشون رو خاک گرفته !
وقتی ناراحته و اشک میریزعه بهش بگو:
«چشات قشنگ تر از اینه که بخوای باهاش گریه کنی؛ تو فقط بخند..»
قطعا غصه هاش کمتر میشه:))
واژهای هست در ادبیات آلمان ، به اسم fernweh ، به معنای :
«احساس دلتنگی برای جایی که هیچوقت نبودی ونرفتی.»
جایی مثل آغوش..(:
دیدین وقتی از یکی خوشتون میاد قلبتون تندتر میزنه، بدنتون گرمتر میشه و یه حس قلقلک زیرپوستی خوشایندی توی تنتون میپیچه؟
پزشکها میگن اینها علائم خروج عقل از بدنه.
نامه ای به موهام :
موهای عزیزم احساسات و روحیم به تو هیچ ربطی نداره من اگه ناراحت میشم اگه قهر میکنم اگه عصبی میشم تو نریز فقط سرجا خودت بمون.
هممون یه رفیقی داریم که میخواستیم باهاش تابستونو بترکونیم، آخرش باهاش تا سر خیابونم نرفتیم.
آدما همیشه میفهمن رفتارت فرق کرده ، ولی هیچ وقت نمیبینن چی کار کردن که باعث شده عوض بشی.
باور کنید من اخلاقم تغییری نکرده، فقط نسبت به حرکتایی که زدین هی دارم کم حرف تر میشم.
نه دوری که منتظرت باشم
و نه نزدیک که به آغوشت کشم
نه از آن منی که قلبم تسکین گردد
نه از تو بی نصیبم که فراموشت کنم
تو در میان همه چیزی .
-محمود درویش