نمی دونم درسته یا نه؟!
ولی به نظرم آدم بعضی وقتا به جای اینکه عاشق یکی دیگه باشه، باید عاشق خودش باشه
باید بره تو گالریش، بشینه عکسای خودشو با لذتِ تمام ببینه و ذوق کنه!
باید برای خودش بخونه:
خوشگل زیاد پیدا میشه تو دنیا، اما یکیش شبیه من نمیشه!!
باید همه رو بذاره کنار ببینه خودش چی میخواد، دلش چی میخواد؟
آدما به نظرم اول باید عاشق خودشون باشن، تا حالِ دلشون خوب باشه.
باید به خودشون خوبی کنن تا بتونن به بقیه هم خوبی کنن.
نمی دونم درسته یا نه؟
به نظرم آدما باید عاشق خودشون باشن!!
یاد اون حرف جنابخان تو خندوانه افتادم که میگفت:
"رامبد این دل کجای آدمه؟ مثلا گردن آدم دیدی یه موقع میگیره؟ یه دیفلوفناکی، یه پیروکسیکامی یهچیزی میزنی ول میکنه!
یا مثلا سرت تیر میکشه، مثلا ژلوفن میخوری آروم میگیره!
این دل کجاس که بعضی وقتا یجوری میگیره که نه ژلوفن، نه پیروکسیکام، نه نوافن، نه رانیتیدین نمیتونه خوبش کنه؟:)
من دیگه هیچوقت خودمو واسه کسایی که یذره هم واسشون ارزش ندارم خورد نمیکنم.
چون منطق من میگه اگه همونقدر که بهت توجه میکنم و اهمیت میدم، بهم اهمیت ندی و توجه نکنی دیگه هیچ جایی تو زندگی من نداری!
شاید دوسِتون داشته باشم، اما دیگه یادگرفتم اولویتم خودم باشم؛ مقصر من نیستم، فقط خودتون بهم اینو یاد دادین :
نباید به ادمی که مفت نمیارزه بها داد!
بابا ول کن دیگه، غصه چیو می خوری آخه؟ نمی دونستی چیکار کنی و انجامش دادی؛ چون بهترین تصمیمی بود که وسط اون موقعیت می تونستی بگیری و بهترین کاری بود که می تونستی انجامش بدی؛ مگه زندگی چندمته که توقع داری اشتباه نکنی؟ رها کن بره.
دلم یه دوست صمیمی میخواد که دوست صمیمیش فقط خودم باشم که باهم هدفامون یکی باشه که شرایط خونوادگیمون یکی باشه که وقتی ذوق دارم زود پیاممو بخونه که وقتی ناراحتم زود بیاد پیشم که پیشش تظاهر به خوب بودن نکنم که بینمون هیچ سیاستی وجود نداشته باشه دلم یه دوست صمیمی واقعی میخاد :)
تنها چیزی که میتونه این حالمو تغییر بده بغلته!
یه بغل که توش بمونم و بدون سوال و جواب در سکوت کامل دستتو بزاری رو موهام و نوازش کنی، منم چشمامو ببندم و یکم آروم بگیرم؛ اونوقت شاید تونستم فقط یه بار دیگه با خیال راحت بخوابم…
وقتی پیام میدی یا به هر طریقی باهات حرف میزنم حس میکنم مغزم جوونه زده، قلبم شکوفه داده، تو وجودم پر از پروانه و شاپرکه، دور قلبم پیچک پیچیده، روی دستام شبنم نشسته، لبخندم رنگ و بوی واقعیت به خودش گرفته، اصلا وقتی هستی انگار همه جا بوی بارونه.
باید یه تابلو بگیرم دستم با این مضمون که:
من این روزا خیلی شکننده ام و دارم سعی میکنم حالمو بهتر کنم. لطفا اگه نزدیکم میشی مراقب باش. کوچک ترین حرفت میتونه همه تلاشهام رو بی فایده، و دوباره منو تیکه تیکه کنه.
زمان، هرچیزی که به آدم حال خوبی میده رو از آدم میگیره و به جاش چیزی به آدم نمیده و آدم پر میشه از جاهای خالیی که دیگه پر نمیشن، مثل جدولی که خودش مونده باشه و شرحش نباشه، هرچیزی رو میشه توش نوشت، ولی جواب درست همیشه چیز دیگست.
دیدی یوقتایی از خوشحالی زیاد و شوق و ذوقی که درونت هست میزنی زیر گریه و حس و حال خیلی خوبی بهت دست میده، حالا بیا و برعکسش کن، بیا یکبار هم که شده در برابر مشکلات و غصه هایی که ریختی توی دلت بخند و بگذر مطمئن باش حس خوبی میگیری، یه حس قوی بودن، خندیدن و گذشتن از مشکلات رو دائمی کن توی زندگیت، مشکلی که امروز داری ممکنه فردا وجود نداشته باشه پس دنیای رنگیتو با دستای خودت خاکستری نکن.
نگاهت میکنم و نگاهت به من حسرتی غریب دارد.
نگاهم میکنی و نگاهم به تو غمی بزرگ دارد.
به من بگو درد به کدامین مان نزدیک تر است که اینچنین از هم به دور افتاده ایم؟