بی توجهی ادما با رفتاراشون مثلِ پژمرده شدنه یه شاخه گله یا خشک شدنشو پرپرشدنش، تو میدونی که باید به گلت برسیو بهش اب بدی تا خشک یا پژمرده نشه، میدونی باید حواست بهش باشه وگرنه اگه بخوای بهش بی توجهی کنی گلتو از دست میدی، اگه مراقبش باشی میتونی مدتها پیش خودت نگهش داری اما اگه چندروز نباشیو ازش غافل شی گِلِش خشک میشه و دیگه اب نداره تا بخواد مثل روزای اول سرحال باشه، شباهتش با ادما اینه که اگه کسی ازت خوشش بیاد یا برعکس، اگه ازهم غافل شین بعد از یه مدت تو این بی توجهی گم میشین، وقتی میفهمی چیشده و کیو از دست دادی که دیگه دیرشده و کار از کار گذشته، میدونی زمانی که دلت به گلی که داری خوش باشه اما یهو پرپرش کنی مثل این میمونه که به یکی ابراز علاقه کنی ولی یهو با یه حرکت دلشو بشکنی درست زمانی که ازت انتظار نداره و با خودش فکرمیکنه که همیشه به فکرشیو مراقبشی ولی زمانی که بهش اسیب برسونی دیگه فایدهای نداره چون هم اون نابود شده هم تو به دوست داشتنت شک میکنی، کاش اگه یکیو داریم که برامون مهمه و دوسشداریم هیچوقت نادیدش نگیریم و نذاریم حس کنه که توی بی توجهی قرار گرفته، با بهونه های الکی با خاک یکسانش نکنیم، بهش بفهمونیم که چقدر واسمون با ارزشه تا بتونه با خیال راحت پیشمون بمونه و احساس امنیت کنه!
تو شوخی کردی؟ من جدی جدی قلبم شکست.
تو گذاشتی رفتی؟ من جدی جدی تنهاترین آدم این شهر شدم.
تو حرفات همه دروغ بود؟ من باورشون کردم و تا پوست و استخونم لمسشون کردم.
تو تکیه گاه نبودی؟ من بهت اعتماد کردم و تکیه دادم بهت اما نتیجش سقوط خودم بود.
تو آدم موندن نبودی؟ من تورو همیشگی خودم دونستم و الان نیمهترین آدم توی گوشهای از این دنیام.
تو باهام سرد شدی؟ من به تنهایی به رابطمون گرما بخشیدم.
تو مقصدت شد دنیایی دور از من؟ من مقصدم شد دنیای خاطرات و مرور خاطرات تو.
تو رنگ زندگیمو سیاه و سفید کردی؟ من تمام تلاشم این بود زندگیتو رنگی کنم.
توی بحثامون همیشه مقصر تو بودی؟ من بودم که کوتاه اومدم و سوختم و ساختم.
فرق ما زیاد بود و من زیادی دوست داشتم، ولی یه چیزی. حقم این نبود که نداشتنت رو لمس کنم.
میدونی چیه ادما اینجورین که هرکاری میکنن حالتو بد کنن و قلبتو خورد کنن بعدش میگن عه ناراحت شدی؟ چیزی نشده که چرا بزرگش میکنی؟ ولی هیچوقت با خودشون نمیگن که ممکنه کوچیک ترین حرفشون تورو ازار بده و قلبتو سرد کنه. فکر میکنن هرکاری که بکنن تو میبخشی و دوباره بهشون لبخند میزنی. اما نمیدونن تو میتونی جواب بدی و نمیدی چون میترسی دلشونو بشکنی. ولی اگه یبار جلوشون وایسی و محکم حرفتو بزنی بدون اینکه از ناراحت شدنشون دلهره ای داشته باشی مطمئن باش که دیگه هیچکس به خودش اجازه نمیده اذیتت کنه. پس سکوت نکن بذار بفهمن توام مثل اونا بلدی هرکاری بکنی. دل بشکنی و حرفاتو بزنی.
یه وقتایی میشه که رو ادمای زندگیت خیلی حساس میشی، حسودی میکنی و دلت نمیخواد جز خودت با هیچکس دیگه ای حرف بزنن، انقدر حسودی میکنی و از اون بابت اذیت میشی و بهت اهمیت نمیدن که یواش یواش بی حس میشی، دیگه گیر نمیدی حسودی نمیکنی در واقع میشه بگم که اون ادما از چشمت افتادن، میدونی کجا؟ اونجایی که میدونستن تو ناراحت میشی و باز به کارشون ادامه دادن، درسته نمیتونیم فقط برای یک نفر باشیم و همیشه به حرفایی که میزنن گوش بدیم، اما وقتی که قول میدن رفیق صمیمی تو باشن باید هم به حرفت گوش بدن همونجور که اونا این توقع رو دارن توام باید توقع داشته باشی که به حرفات احترام بذارن! پسر دختر هم فرقی نداره و این داستان مربوط به همه ادما میشه؛ پس اگه دیدی هرچقدر که میگی این رفتار غلطه و تو اذیت میشی ولی بهت اهمیت نمیدن از همشون دوری کن.
ولی چقدر مزخرفه که دیگه هیچی سرجاش نیست، دیگه نمیشه خندید و خوشحال بود حداقل واسه من که اینجوریه بقیه رو نمیدونم، من اخرین باری که واقعا و از ته دل خندیدم و خوشحال بودم ماه ها پیش و شایدم سال ها پیش بود، اگه بخوام حس واقعی ترین خوشحالی زندگیم رو بگم برمیگرده به بچگیم که هروقت تولدم میشد کادو میگرفتم و ذوق میکردم میشه گفت بهترین چیز تو زندگیم بود ؛ شاید مسخره باشه ولی من تو بچگیم با این چیزا خوشحال میشدم و ذوق میکردم، ولی هرچی بیشتر بزرگ شدم دیگه حتی کادو گرفتن هم خوشحالم نمیکرد، دیگه حتی ذوق نمیکردم که روز تولدم میرسه، خنده دار نیست؟ کسی که با کوچیکترین چیز خوشحال میشد الان دنیارو هم بهش بدی دیگه ذوق نمیکنه و لبخند نمیزنه.
میدونی چیه ، این روزا با تموم سختی و خوب و بد و تلخ بودنش بلاخره میگذره و شایدم فراموش بشه اما میدونی چی هیچوقت فراموش نمیشه؟ اینکه داشتی تو تنهایی و مشکلاتت دست و پا میزدی و هیچکس نبود نجاتت بده ، یه سری ادما هستن که تو این روزای سخت ذات خودشونو نشون میدن و اون نقاب ادم خوبه از صورتشون میفته و گند میزنن به طرز فکرمون و مهم بودنشون ، بنظر من این روزای سخت فقط بخاطر همین اتفاق میفته که ادمای بد و خوب یا بهتره یجور دیگه بگم که ادمای فیک و واقعی زندگیتو بشناسی و باید انقدر جرئت داشته باشی با تمام علاقه ای که نسبت به آدمای بدت تو زندگی داری پرتشون کنی بیرون و یجور خودت رو کمرنگ کنی که انگار نه انگار وجود داشتی و آدمایی که تو بدترین شرایط همراهت بودن رو فراموش نکنی، اینا دیگه تکرار نمیشن.
بعضی شبا هستش که هیچوقت صبح نمیشه، بعضی وقتا خورشید دیگه تو زندگیت طلوع نمیکنه بعضی روزا هستش که تبدیل به خاطره میشه و هیچوقت نمیدونیم که کِی قراره یه نور تو زندگیمون پیدا شه، پس خودت بلند شو یه چراغ قوه بردار و راهتو روشن کن، پاشو یه تکونی به خودت بده، تو هیچوقت نمیتونی منتظر بشینی تا یکی بیاد بلندت کنه و راهتو روشن کنه در واقع میشه گفت هیچکسی نیست که این کارو انجام بده، پس خودت پاشو و معجزه خودت باش، حتی با یه چراغ قوه یا یه شمع بگرد کلید چراغ زندگیتو پیدا کن و روشنش کن قرار نیست همه کارا با خورشید راه بیفته، بلند شو، نزار اونقدر وجودتو تاریکی بگیره که حتی اگه یه روز یکی چراغتو روشن کرد تو مثل یه سایه توی زندگیت محو شده باشی و دیگه هیچوقت نشه پیدات کرد.
چرا دیگه خوب نیستم؟ از کی اینجوری شدم؟ چرا هیچی خوشحالم نمیکنه؟ حس میکنم تبدیل شدم به یه مرده متحرک؛ کم آوردم. زانو هام زخمیه. یه بغضی تو گلومِ که داره خفم میکنه. نمیدونم از کی اینجوری شدم ولی سوالم اینه چرا زندگی واسم اینجوری شده؟ هیچی واسم جالب نیست حوصله هیچی رو ندارم با ادما حرف نمیزنم و فاصله میگیرم هی بغض ، عصبی ، گریه ، خواب ، فکر بی دلیل و با هزار دلیل هميشه با خودم میگم من که خیلی قوی بودم ، چمه پس؟ میدونی از این وضعیت خستم. خیلی خسته. همه نیاز به استراحت دارن ، حتی اینکه سال ها بخوای بخوابی که ثانیه ها رد بشن فقط ؛ عجیبه که دارم اینارو مینویسم ولی میخوام بگم که هرچی بیشتر بدویی و بجنگی ، بعدش بیشتر نیاز به استراحت داری. گاهی هم باید رها کنی و بری. واسه همیشه بری و همه رو خوشحال کنی از نبودنت.
بعضی وقتا ممکنه دلمون برای سال پیش همین موقع ها تنگ شه، دلمون واسه اتفاقایی که افتاد ادمایی که بودن و دیگه الان نیستن، واسه هر چیزی که داشتیم و از دست دادیم یا از دست رفت، واسه حماقت و اعتماد هایی که کردیم یا حتی واسه ادمای اشتباهی زندگیمون تنگ میشه، همه اینا میگذره ولی نکته این داستان اینه که ماها دیگه اون ادم قبل نمیشم، شاید قوی تر شاید پر انرژی تر و شاید اصلا نباشیم که بخوایم این زندگی رو ادامه بدیم، ماها دلتنگ میشیم، واسه ادمایی که فکرمیکردیم همیشگی هستن و هیچوقت قرار نیست تنهامون بزارن، میدونی همه اینارو گفتم که تهش به چی برسم؟ میخوام بگم که مراقب ادمای مهم زندگیتون باشید و زندگی کنید چون دیگه برنمیگردیم عقب و بخوایم چیزی رو جبران کنیم.
میدونی چیه من خیلی پشیمونم ؛ پشیمونم ازاینکه به یه سریا بیش از حد خوبی کردم و تموم خودمو براشون گذاشتم. اما اونا چیکار کردن؟ گند زدن به هرچی اعتماد و حس خوبه. حالا تصمیم گرفتم عوض شم. دیگه واسم مهم نیست کی پیام بده کی نده کی بره و کی بیاد. یا اصلا مهم نیست کی ازم ناراحته. تنها چیزی که مهمه فقط خودمم. چون به این نتیجه رسیدم حال و روزم واسه هیچ ادمی مهم نیست و هرکی که دورم بوده و هست یه مشت ادم فیک بودن. ولی ممنونم ازشون که خودشونو بهم ثابت کردن و باعث شدن یه موقعی یه جایی اتفاقی افتاد عذاب وجدان نداشته باشم. چون معتقدم من کار خودمو کردم و خیلی مهربونی در حق همه کردم اما اونا چی؟ هرکاری کردن تا دلم بشکنه.
بزرگترین اشتباه من تو زندگیم اونجایی بود که، به جای اینکه به خودم اهمیت بدم و خودمو دوستداشته باشم بقیه رو دوستداشتم و اولویت اولم بودن، تو همه شرایط به فکر بقیه بودم، همیشه سعی کردم اول به دیگران کمک کنم، خودمو نمیدیدم و بیشتر موقع ها فقط الکی وقتمو برای اونا هدر میدادم تا مشکلشون حل شه و زمانی که خرشون از پل میگذشت دیگه باهام کاری نداشتن، همیشه آدمای اطرافم موقعی که کارشون بهم لنگ بود میومدن سراغم و منم چقدر از سر سادگی کمکشون کردم و اونا هیچ وقت ندیدن، انقدر این اتفاقا ادامه داشت که حس کردم محبت کردن، کمک کردن به بقیه وظیفم شده اونجا بود که حس حماقت و پشیمونی کل وجودمو پر کرد، اونجا بود که فهمیدم باید به خودم اهمیت میدادم، محبت میکردم نه به بقیه.