چقدر بدم میاد وقتی میفهمن حالم بده بهم توجه میکنن.
توجه نکنید،عادی رفتار کنید،انگار که نمیدونید.
با توجه کردنتون فقط رو مخم میرید و دلم میخواد تا میتونم ازتون دور شم.
تو چشای من نگاه کن.
بنظرت من شبیه آدماییم که قراره خوب شم؟
میدونی،بذار بگم.
من از این زندگی متنفرم،از آدماش متنفرم.
از خودم متنفرم،از مادرم برای اینکه منو به دنیا اورد متنفرم.
ولی من ، منی که دارم به زور زندگی میکنم، منی که به زور جلوی اشکمو نگه داشتم ، دارم بخاطر همون مادر به اجبار زندگی میکنم.
من از همه چی این دنیا متنفرم.
روز خوبشو یادم نمیاد،همیشه تهش با غم تموم شد.
تو بم میگی افسرده؟ فکر کردی برام مهمه؟
من مثل تو نیستم که تا ته غرق درد باشم بعد بگم:” وای نه زندگی هنوز قشنگیاشو داره^^”
میدونی چیه؟ نه نمیدونی
یک روز هم می آید که ما از ته دل میخندیم
شاید آن روز ، روز آخر باشد
نمیدانم…
اما میدانم خواهیم خندید در میان این همه درد.
18:00
نشستی روبروم به گریه هام نگاه میکنی میگی قوی باش؟ هوم؟
بزرگیتو شکر…
اما کدوم قوی بودن؟ کدوم قوی بودن؟
اشکامو دیدی؟ درد تو وجودمو چی؟
این درد با بقیه دردا فرق داره ها،این درد مثل اون درد قبلی ها نیستا
این یکی خیلی بزرگه،خیلی خیلی بزرگ.
این سینه لعنتی میسوزه.
میبینی؟ میبینی چجوری اشک میریزم؟
روحم لبه پرتگاهه.
به من بگو چرا نمیبینی؟
تمام آسمان ابر است، که بغض کرده بیصبر است
دو سوّمِ زمین آب است، دو سوّمِ زمین گریه
بگو که «سیییب!» در عکسم، که من همیشه برعکسم!
که توی عکسها خندهست، که پشتِ دوربین گریه...
- سید مهدی موسوی
من همیشه بیشترین آسیب رو از سمت کسی دیدم که خیلی دوسش داشتم.
برای همین یاد گرفتم دیگه کسیو دوست نداشته باشم
دیگه به کسی اعتماد نکنم،ترجیح دادم از نظر بقیه یه سرد باشم.
اینکه کسی نتونه بهم نزدیک بشه خیلی بهتره تا نزدیک بشه و آسیب بزنه و به روی خودش نیاره.
در گوشم اروم میگه: میبینی؟ این منم که همیشه کنارتم. این منم که تهش تو رو تو آغوشم میگیرم. میبینی؟ این منم که وقتی هیچکس نبود کنارتم،تو نباید از من دور باشی،این فقط منم که بهت نشون میدم هیچکس اونقدرام که تو فکر میکنی خوب نیست.
یه دیالوگی بود که هر بار شنیدمش حس کردم که چقدر درسته و چقدر تو زندگیم اتفاق افتاده، میگفت:
«وقتی آدم ی چیز خیلی با ارزش و از دست میده و مدت طولانی به خاطرش ناراحت میمونه ، اگر دوباره چیزیو از دست بده دیگه به اندازه اولین بار ناراحت نمیشه ، شاید حتی طوری رفتار کنه انگار براش خیلی مهم نیست و برگرده به روال قبلی زندگیش ، میدونی آدم بعد از دست دادن ی سری چیزا سِر میشه ، خنثی میشه انگار که تموم احساساستتو از اعماق وجودت با اشکات ریخته باشی بیرون و حالا خالی از احساس باشی…»