یه جا نوشته بود: تو مثل استخر آبلیمویی که من با بدن تیکه پاره پریدم توش.
الان اونجا ام که فریدون مشیری میگه:
رک بگویم از همه رنجیدهام!
از غریب و آشنا ترسیدهام.
بیخیالِ سردیِ آغوشها،
من به آغوشِ خودم چسبیده ام..
چیزی از درون مرا صدا مي زند
دست هایم را می گیرد
و به آغوشش پناهم مي دهد ..
دست و پاهایم قفل مي شوند
مي مانم
مي بینم
این تویی که روبروی قامت اندوه من
ایستاده ای و نوازشم مي کنی ..
وقتى نتوانستم
دو كلمه هم برايت بنويسم،
نامهای خالى فرستادم
شبیه روزهايم بدون تو ..
ولی خب اون دسته آدمایی که هم دلشون میخواد تو جمع باشن هم دلشون میخواد تنها باشن هم دلشون میخواد رفیقای صمیمی زیادی داشته باشن هم حوصلشو ندارن، هم عاشق تعریف کردن روزمرگی هاشونن هم اینکه گاهی نمیخوان درموردش حرف بزنن زندگی خیلی براشون سخته، تو یه میانگرایی یعنی یه نیمه درونگرا و یه نیمه برونگرا و گاهی شخصیت برونگرا رو به مردم نشون میدی و مردم بهش عادت میکنن و اونو میپذیرن ازت، یه روزایی هم حوصله اون شخصیت برونگرا رو نداری و مردم از رفتارت تعجب میکنن و با خودشون میگن «این بشر معلوم نیست چه مرگشه یه روز این شکلی و یه روز صد و هشتاد درجه تغییر میکنه».
من از بی نتیجه بودن تلاشام خسته شدم، از شنیدن خبرای ناراحت کننده راجب کشورم و جوونای هم سن و سالم خسته شدم، از اینکه هر روز خبر مرگ نوجوونامون رو بشنوم خسته شدم، از کسایی که به زور میخوان بفرستنمون بهشت خسته شدم، از خانواده های تحمیل گر که به زور میخوان بچه هاشون رو مجاب به انجام کاری کنن خسته شدم، از تحصیل تو مدارس ایرانی با بدترین روش های تدریس خسته شدم، از سگ دو زدن صبح تا شب و گرونی های بی حد و مرز خسته شدم، از ضعیفی اینترنت و قطعی اینستاگرام و تلگرام و واتساپ خسته شدم، من از همیشه غمگین بودن خسته شدم.
یه نصیحت خواهرانه، برادرانه، دوستانه، اصلا هرچی که اسمش روشه:
"اونیکه وانمود کنه تو ۲۴ساعت حتی یک دقیقه وقت نداره که به شما اختصاص بده، رو روش سیفون بکش بره! اوکی؟"
روزی به دخترم خواهم گفت: خوشحال باش دختر زیبای من، برو، بدو، پرواز کن، آرزو کن بزرگ شو و فراموش نکن که در همه حال به خودت اهمیت بدی وگرنه لا به لای زندگی از بین می روی، از زندگی تا میتوانی لذت ببر فرشته زیبا، تا میتوانی زندگی کن.