دهنم رو باز میکنم، میبندم، باز میکنم، میبندم
آدم برای حرف زدن همونقدر به احساس نیاز داره که ماهی به آب.
توی خشکی
باز میکنه، میبنده، باز میکنه، میبنده
در اتاق به دنبالش گشتم نبود
در خیابان به دنبالش گشتم نبود
زیر تخت هم نبود،در کمد هم نبود
به خانه ی کسی هم نرفته بود
حتی در آینه هم نبود
پیداش نکردم، سالهاست که به دنبالشم اما پیدایش نمیکنم…
انگاری که من ، من را ترک کرده باشد
بدون چمدان و خداحافظی.
“بیدار شویم و ببینیم همهاش کابوسی هولناک بوده و تمام شده دیگر. بعد پنجره را باز کنیم تا بوی بارون پر شود توی اتاق، چای دم کنیم با چوب دارچین و گلسرخ و بگذاریم جادوی صدای بنان پاک کند خاطر را از تیرگی خواب تیرهگون. بیدار شویم و ببینیم جهان در امن و امان است و همه این تلخیها با طلوع آفتاب پر کشیده.“
-رادیو چهرآزی-
پرسیدی :
چرا می نویسی؟
گفتم :
خیلی حرف ها هست که نمی توان گفت
اما می توان نوشت
اما
این روزها فهمیده ام
خیلی حرف ها را نه می شود گفت ونه نوشت.
«تو میدانی كه
از مرگ نمیترسم
فقط حيف است
هزار سال بخوابم
و خواب تو را نبینم.»
یادم باشد عاشقِ کسی شوم
که شعر را بلد باشد.
کسی که بفهمد وقتی
ستاره را به چَشمهایش
زمین را به آغوشش
و بهار را به بودنش
تشبیه میکنم،یعنی
دیوانهوار دوستش دارم.
خاطراتی که آدمهایش رفته اند، دردناکند.
ولی خاطراتی که آدمهایش حضور دارند اما
شبیه گذشته نیستند، دردناکترند..!
-گابریل گارسیا مارکز
تنهایی؟ اما کدام تنهایی؟ آه تو نمیدانی که انسان در تنهایی هرگز تنها نیست. و اینکه همهجا همان سنگینی آینده و گذشته به همراه ماست
_آلبر کامو
آدمی است دیگر؛
تمام داشتهها و نداشتههایش بند حوصلهاش است..
حوصله که نداشته باشد،حتی ممکن است از آدم بودن استعفا دهد..
-حسین پناهی
یه فکت قشنگ هست که می گه: “کسی که دوستت داره یا باهات صمیمی ترینه یه اسمی برات می سازه که هیچکس تا حالا با اون اسم صدات نکرده.”
- قشاع