اگه بخام مودمو توصیف کنم اینجوریه که:خستم ولی جوری نیس که با خابیدن بشه حلش کرد!عصبیم و چیزی نیس که ارومم کنه فقط عصبی تر میشم تا جایی که یچیزی باعث شه یادم بره برای یه تایم!بیقرارم ولی نمیدونم برا چی و اهنگو ترجیح میدم به حرف زدن با ادما،من خستم ولی نمیدونم از چی.
بی سوادانِ قرنِ بیست و یکم آنان نیستند که نمیتوانند بخوانند و بنویسند ، بلکه کسانی هستند که تواناییِ یادگیری، از یاد بردن و از نو یادگرفتن را ندارند
-آلوین تافلر
تو زبانِ فرانسه،
کلمهای هست بهنامِ «Le tasian»، به معنای حجم زیادی از غم و اندوه؛
درحدی که مغز پاسخ منطقی برای کنترل شرایط نداره و قلب، از شدت اندوهِ زیاد، احساسات درستی ارائه نمیده.
آدمایی که باعث میشن این تعریف رو تجربه کنید، لایق موندن تو زندگیتون نیستن.
یه پنجاهی گذاشتم تو قسمت زیپدار کیف پولم که یادم بره اونجاس و بعد از چندماه که یهو زیپو باز کردم ذوق زده بشم، ۶ماهه هر کار میکنم یادم نمیره
وقتی بین دوراهی عقل و احساس گیر میکنی هر راهی بری تهش حسرت اون یکی داغونت میکنه...
مهم نیست چند سالته روزی که یاد بگیری تبریک تولداتو استورى نكنى بزرگ شدى.
تا وقتی راه حلی واسه حالت تهوع گرفتن موقع کار با گوشی تو ماشین پیدا نشده با من از تکنولوژی حرف نزنید
کاش برف بیاد دوتایی نصف شب بریم بیرون صدای خرت خرت برفارو زیر پاهامون گوش کنیم. یا انقد برف بازی کنیم که دستامون از سرما قرمز شن.
توی سریال فرندز، یه سکانسی هست که ریچل بالاخره بدون کمک هیچ احدالناسی یه جدول رو به تنهایی حل می کنه، داخل کافه سنترال پرک نشسته و وقتی بلند میشه تا یکی رو بغل کنه و بگه تونسته موفق بشه هیچکس نیست. بعد بلند بلند همونطوری که کاغذ و مداد توی دستشه این طرف و اون طرف رو نگاه می کنه و می گه: ولی هیچ کس نیست که بغلش کنم. در نَود و نه درصد مواقع زندگی من ریچلم.
یه تئوری هست که میگه:
دلیل اینکه شما نمیتونین کسی رو از ذهنتون بیرون کنید،اینه که شماهم هنوز تو ذهنش هستید و کاش این واقعی باشه:)))))))
دیدی اون لحظه ای که آب پرت می شه تو گلوت یا یه تیکه غذا گیر می کنه تو قفسه ی سینت چه حالی داری؟ هی تقلا می کنی به بقیه بگی دارم خفه می شم و بقیه هم سریع میگن چیزی نگو بدتر می شی، الان دقیقا یه همچین حسی دارم، یه عالمه حرف گیر کرده تو گلوم، دارم خفه می شم، تقلا می کنم به بقیه بگم اما نمی تونم چون می دونم حرف زدن همه چی رو بدتر می کنه.