یه پنجاهی گذاشتم تو قسمت زیپدار کیف پولم که یادم بره اونجاس و بعد از چندماه که یهو زیپو باز کردم ذوق زده بشم، ۶ماهه هر کار میکنم یادم نمیره
وقتی بین دوراهی عقل و احساس گیر میکنی هر راهی بری تهش حسرت اون یکی داغونت میکنه...
مهم نیست چند سالته روزی که یاد بگیری تبریک تولداتو استورى نكنى بزرگ شدى.
تا وقتی راه حلی واسه حالت تهوع گرفتن موقع کار با گوشی تو ماشین پیدا نشده با من از تکنولوژی حرف نزنید
کاش برف بیاد دوتایی نصف شب بریم بیرون صدای خرت خرت برفارو زیر پاهامون گوش کنیم. یا انقد برف بازی کنیم که دستامون از سرما قرمز شن.
توی سریال فرندز، یه سکانسی هست که ریچل بالاخره بدون کمک هیچ احدالناسی یه جدول رو به تنهایی حل می کنه، داخل کافه سنترال پرک نشسته و وقتی بلند میشه تا یکی رو بغل کنه و بگه تونسته موفق بشه هیچکس نیست. بعد بلند بلند همونطوری که کاغذ و مداد توی دستشه این طرف و اون طرف رو نگاه می کنه و می گه: ولی هیچ کس نیست که بغلش کنم. در نَود و نه درصد مواقع زندگی من ریچلم.
یه تئوری هست که میگه:
دلیل اینکه شما نمیتونین کسی رو از ذهنتون بیرون کنید،اینه که شماهم هنوز تو ذهنش هستید و کاش این واقعی باشه:)))))))
دیدی اون لحظه ای که آب پرت می شه تو گلوت یا یه تیکه غذا گیر می کنه تو قفسه ی سینت چه حالی داری؟ هی تقلا می کنی به بقیه بگی دارم خفه می شم و بقیه هم سریع میگن چیزی نگو بدتر می شی، الان دقیقا یه همچین حسی دارم، یه عالمه حرف گیر کرده تو گلوم، دارم خفه می شم، تقلا می کنم به بقیه بگم اما نمی تونم چون می دونم حرف زدن همه چی رو بدتر می کنه.
ولی من متوجه نمیشم چطوری یه سری از آدما میتونن بدون اینکه براشون مهم باشه، بین آدمای دورشون فرق بذارن و برای بعضی دوستاشون توی موضوعاتی استثناء قائل بشن.
اگه نمی تونی فلان ساعت درای بیرون پس با اونیکی دوستات هم درنیا !!!
- از مجموعه نوشته های دلایل تنفرم از آدم ها -
یادمه یبار بهم گفت:
تو هیچوقت وقتی ناراحتم بهم اهمیت نمیدی
و حتی حس میکنم شادتر از همیشه هم میشی،
نه که راست بگه ها،ولی حق داشت این فکر رو بکنه!
اخه هروقت میدیدم توی چشمای قشنگش یه غمی هست،انقدر از موضوع های مختلف حرف میزدم و مسخره بازی درمیاوردم،که حواسش به یکیشون پرت شه و چشماش دوباره آروم بشه...