از میان پلکهای نیمه باز
خسته دل نگاه می کنم:
مثل موجها تو از کنار من
دور می شوی...
باز دور می شوی
روی خط سربی افق
یک شیار نور می شوی
- فروغ فرخزاد
رویای دیدنت
خواب را از چشمانم می گیرد
می شود خودم را
به خواب بزنم
بیایی ؟؟...
- آیدین دلاویز
هرچی زمان بیشتر میگذره بیشتر میفهمم چقدر همه حرف بودن ، چقد اون قولای همیشگی همش حرف بودن ، چقد کسی نیست که با بقیه فرق داشته باشه ، منم اینجوری یاد میگیرم به کسی وابسته نشم و به خودم تکیه کنم.
حس اون بچه ای رو دارم که تو مدرسه بخاطر رفیقش با همهی کلاس چپ افتاده. جلوی همه وایساده و کل کلاسو با خودش دشمن کرده بعد الان همون کسی که بخاطرش با همه دعواش شده رفته و دیگه نیستش.
تبدیل نشید به آدمی که از خودش و علایقش و اعتقاداتش میگذره تا یه سری آدما کنارش بمونن. آدما میرن و میان. ولی میرسی به جایی که میری جلو آیینه و خودتو کلا نمیشناسی.
آدما وقتی بر میگردن که دیگه هیچ احتیاجی بهشون نداری و نبودنشونو یادگرفتی و درست وقتی میرن که بیشتر از هر چیز دیگهای به بودنشون نیاز داری .
تا یه سنی، دلت میخواد یکیو داشته باشی که پیشت باشه،که پایه باشه،که درکت کنه،
که بتونی ساعتها کنارش بدون نگرانی ازچیزی حرف بزنی،از اون سن به بعد،
دیگه حوصلهی پیدا کردن هیچکسو نداری،
ترجیح میدی با خودت تنها بمونی و سکوت باشه و سکوت،
بازی زندگیو اونایی میبَرن که تو همون سن آدمشونو پیدا کردن..