eitaa logo
Wallflower
280 دنبال‌کننده
813 عکس
53 ویدیو
7 فایل
+من؟ _یک آدم‌گریزِ جمع‌گرا! عکس‌محور پرسه‌زن شناور در موقعیت هیچِ بی پایان 🎒🇮🇷
مشاهده در ایتا
دانلود
وا! مگه استفاده دیگه‌ایم داره؟ آهاا اون قضیه؟ خب حله.
هدایت شده از حیرت؛🇮🇷
وقتی میای بیرون حس میکنی تو بهشت داری نفس می‌کشی بوی بارون بوی درختا.
گفته بودم دیگه؟ حرم توی هر گوشه و کنارش یه قصه‌ای داره. قصه دیشب از زبون باباها بود؛ بابای دخترکای میناب. گوشیش رو بالا گرفته بود و می‌گفت:« نگاه کنین! کیفشو تازه خریده بود. این ویدیو روز اول مدرسشه؛ مدرسه شجره طیبه. نگاه کنینش.» می‌گفت:« من فقط دخترم رو از دست ندادما، مادر دخترمم رفت.» . آتنا لبخند قشنگی داشت. . باباها بدون دختراشون خیلی تنهان مگه نه؟
- پسرم مجانیه؟ + نه حاج آقا! صلواتیه. بعضی کارا هست که سودش تو جیب نمی‌ره؛ مستقیم نوشته می‌شه توی دفتر حساب کتاب اون بالاسری.
هدایت شده از پله
پشت صفحه‌ی لبتاپ نشسته‌ام و پلی‌لیست خاک‌خورده‌ و بهم‌ریخته‌ام از سیم های دور گوش و گردنم توی مغزم فرو می‌رود. عکس‌هایی که قرار است توی صفحه بچینم را دانلود می‌کنم و یک پیانوی آشنا توی گوشم پخش می‌شود. تصاویر را توی صفحه می‌ریزم. عکس‌ها خیلی پررنگ‌اند. چشمم را می‌زنند. دست به یک صفحه‌ی تصحیح رنگ می‌برم. چیزی تغییر نمی‌کند. تصویر را سیاه و سفید می‌کنم. هنوز نمی‌توانم درست به عکس‌ها نگاه کنم. چشم‌هایم می‌سوزد. شروین توی گوشم می‌گوید «به جای من، یه قاصدک یه روز میاد تو خواب تو» به گریه می‌افتم. هر کاری می‌کنم لبخند های توی عکس‌ها کاور نمی‌شوند. چشم‌هایم را محکم می‌بندم. عشق توی تصویر خیلی پررنگ است. آرام روی تصاویر چشم باز می‌کنم. تولد، پارک، بستنی، سفره‌ی عید. صدای کسی که یک ماه پیش در یک اتاق ویس‌روم می‌گفت "اینا رو از بچگی با فکر جنگیدن بزرگ می‌کنن، اینا زندگی نمی‌فهمن" در سرم می‌پیچد و رگ های مغزم را تراش می‌کند. شروین زمزمه می‌کند «به جای من، یه شاپرک میاد پشت پنجره» و من به بعد فکر می‌کنم. بین عکس‌ها می‌گردم. نمی‌خواهم بپذیرم که دارم دنبال عکس تابوت می‌گردم. انگار می‌خواهم سر خودم را شیره بمالم. می‌خواهم فکرکنم شاید اشتباهی این وسط اتفاق افتاده. می‌خواهم هندزفری را از گوشم بیرون بکشم اما «تمام من، بیا ولی تو به مزار من یه لاله جا بزار» دست هایم را متوقف می‌کند. دست از همه‌چیز کشیده‌ام. گشتن بین عکس‌ها و کار و فقط گوش می‌کنم. به لبخندها خیره می شوم و این بار نمی‌توانم از این پررنگی چشم بردارم. دختر بزرگتر توی تصویر قیافه‌اش کاملا شبیه پدر است. دختر دومی احتمالا قیافه‌اش به مادر رفته اما یک لبخند آشنا دارد. دختر کوچک آخری برای شباهت قیافه هنوز کوچک است اما خنده کوچک پنج سانتی‌‌اش همه چیز را درباره دختر این پدر بودن لو می‌دهد. همه در عکس‌های چهارنفری‌شان به یک نقطه خیره شده‌اند‌. به نقطه فکر می‌کنم. به نقطه‌ی حضور مامان پشت دوربین. به نقطه‌ی بستنی روی صورت دختر کوچک در یکی از عکس‌ها. به نقطه‌ی پایان. توی گوشم می‌خواند «یه اردیبهشت، عطرتو، با بهار بیار. با بهار بیا.» پشت صفحه‌ی لبتاپ نشسته‌ام و پلی‌لیست خاک‌خورده‌ و بهم‌ریخته‌ام از سیم هندزفری توی مغزم فرو می‌رود و انگار تمام عاشقانه‌های دنیا برای پدرودختری‌های شهید نوشته شده. @thepelle
«زندگی در این شهر ادامه دارد»
هر وقت غم سعی می‌کنه منو بشکنه، به یاد تو می‌افتم و دلم لبخند می‌زنه.
Wallflower
خیلی وقت پیش که رفته بودیم بهشت معصومه برای دیدار با مادربزرگ، روی سنگ مزار همسایه این جمله که زیر عکس نوشتم به عربی حکاکی شده بود و از اون روز توی ذهنم مونده. عربی‌ش این بود: «کلما حاول الحزن کسری اتذکرک فیبستم قلبی.»