---
" ولی دیوونگی برا من یکی سر این کتاب معنایی نداره..."
همین ویدار ، همینی که میگی .
و میدونی چیه ؟
اهمیتی نداره که کسی درک نمی کنه ،
ولی من کتاب و پر از نشون شده هایی کردم که هیچکس الا خودم حسشون نمی کنه .
من نمی تونم اشک بریزم ، خیلی وقته که نمی تونم اشک بریزم .
من میسوزم .
از هم میپاشم .
خیره میمونم و ذره ذره از درون داغون میشم .
و کی میخواد خرده بگیره بهم بابت این موضوع که چیزی که باعث میشه از این حال دربیام ، خوندن دوباره همون قسمت کتابه ؟!
Lair
ریچارد یه تنه داری چیکار میکنی ریچارد ....
بوبو قوی تر از خیلی هاست ، حتی اگر کسی متوجه نشه .
میدونم که میگم .
امیدوارم هیچوقت دچار اضطراب نشید ،
دچار کمالگرایی نشید ،
دچار تنهایی مطلق نشید ،
دچار خشک شدن قلم نشید ،
دچار سکوت پشت سکوت و خفه شدن از ناگفته ها تون نشید ،
خسته نشید ،
بی ذوق نشید ،
دل زده نشید ،
عصبی نشید....
یجوری بیحوصله و انگیزه ام که نه کتاب و نه فیلم ، نشستم منتظر اون لعنتیه تا تایپینگش تموم شه و پیامش و بفرسته .
من نمیتونم خیلی شبا عادی باشم و یه تلخِ غمگین از همه چی خسته ای میشم که به چیزهای کوچیک اما دلنشین پناه می بره .
از جایی که بنی کل سرویس بهداشتی و زد و کوبید و داغون کرد تا کسی نفهمه مایا اینجا ترک برداشته و از شدت رنج زده آینه رو شکونده ؛
تا جایی که مایا جلوی عقب کشیدن بنی رو گرفت و هرچند که خودش تنها شکسته بود اما نگذاشت بنی هم تنها بشکنه .
اونا نه دوست بودن ، و نه عاشق و معشوق ...
این دردای مشترکه که آدما رو به هم نزدیک میکنه.
یه متن کوتاه ، و یا شاید داستان کوتاه و شروع کردم .
با بدترین نوع نثر ، با نامرتب ترین جمله ها و با کمترین کیفیت ...
اما اینا نتونستن ناراحتم کنن ، چون من نوشتم ...
بعد مدتها نوشتم ، شخصیت خلق کردم ، بهش روح دارم ، تصورش کردم و باهاش لبخند زدم .
و برای امروز همین کافی بود ....