eitaa logo
چرایی
429 دنبال‌کننده
121 عکس
10 ویدیو
3 فایل
هرکس چرایی کاری را پیدا کند با هر چگونگی‌ای خواهد ساخت. . باد تنهاست و آنچه را بیشتر دوست دارد بیشتر از خود دور می‌کند. . @bay_gan . اسنیپ مدام در کوچ هستم.
مشاهده در ایتا
دانلود
چرایی
از ما بپرس حال جگرهای خسته را بر ما نمانده‌ حسرت داغ ندیده‌ای.
همه‌ی انجیرهای جهان به تو می‌رسند.
چرا پیش از پایان به سوی در خروج بشتابیم؟!
به تمامی بزی و بهنگام‌ بمیر.
چرایی
دیروز اتفاقی تلگرام وصل شدم. هیچوقت نوشته‌های گذشته‌ام را با چیزهای پر از سرفه‌ای که پس از این زمستا
روزهای زیادی دوست دارم بنویسم. نوشتن برای آدم‌ها برای دیدن برای فهمیده شدن. نوشتن شاید برای زیستن. من حتی نمی‌دانم برای چه می‌نویسم. خشم همیشه به غم منتهی می‌شود. کوله‌بار غم.‌ کاروان غم. آدم‌ها در دفترهایم‌ زندگی می‌کنند در زندگی‌ام‌ نه. ابراز نمی‌کنم. گفته بود جنگ این هفته تمام می‌شود. کاش تمام شود و این سه‌شنبه جواب ایمیل حای عزیزم را بدهم. درختان انجیر را لمس کردم. به تک‌تک‌شان گفتم همه‌ی انجیرهای جهان به تو می‌رسند بلکه صدایم را بشنود. کتاب جدیدی شروع کردم بعد از سال‌ها. به این فکر می‌کنم از نگرانی چیزی نخواستن به خواسته‌هایم پناه برده‌ام یا جدا می‌خواهم؟! چه می‌دانم. رد جنگ در سه نامه‌ام مانده و بمباران شده. فروریخته. محو شده. به احترام زندگی باید ایستاد. به احترام زندگی که ما می‌میریم. صدای ابرها آمد. دلم می‌خواهد شب دیروقت کنار کاج‌های خیابان قدم بزنم. احساس می‌کنم گیر افتاده‌ام. حرف نمی‌زنم. سال نکبت را در یکی از نامه‌هایی که هیچوقت پست نمی‌شود نوشتم. از بهارش که موهایم را گرفت تا زمستان و پاییزش که باقی شورم را. از بهارش که به من سروش بهار را داد و از زمستان و پاییزش که از من خورشید را گرفت. از بلوطی که برای رها کاشتم. از بهرام که در گلدانم درخت برومندی شده. از تعظیم‌های خالصانه‌ام به توتم‌ و سروها. به هر تاکی که می‌رسیدم می‌گفتم ببخشید با شما نبودم. بابونه‌ها. بهار نارنج. کوه‌های زاگرس که سبز پوشیده بودند. گاهی باران. درخت‌های عریان. برگ‌های زیتون. شکوفه‌ها. زندگی بیرون قشنگ است. کفش‌هایم تمیز‌اند‌ نمی‌گذارم تمیز بمانند. دوست دارم زندگی را راه روم. دوست دارم اگر یک مرگ اتفاقی در خاورمیانه یقه‌ام را نگرفت زندگی کنم. دوست دارم باران پوستم را لمس کند و بدوم. دوست دارم جنگ تمام شود و دوباره غرب آسیا شویم. غرب آسیا که پر از افسانه‌ست ولی سر نفت سیاه خون سرخ نمی‌ریزند. انگار درخت کاج خانگی‌ام‌ هستم. از قدیمی‌ترین شاخه‌ها زرد می‌شود. در فصل سبزی برگ‌ها او می‌میرد. کاش در بهاری خالی از فریاد و شور بمیرم وقتی باران‌های شصت روز اول سال همه‌ی فروهرهای پاک را به زمین می‌آورد تا آفرین‌هایشان را بشنوند. کاش پیش از اینکه بمیرم باز دریا را ببینم.
آخرین سه‌شنبه‌ی سال. کاش جنگ تموم شه.
هیچوقت نبوده که نوروز بیاد و بذاره بگم امسال حس سال نو نداره. نوروز نزدیکه و صدای پاش همینقدر دیوانه‌وار همه‌ی گل‌های مرده رو زنده کرده.
چرایی
هیچوقت نبوده که نوروز بیاد و بذاره بگم امسال حس سال نو نداره. نوروز نزدیکه و صدای پاش همینقدر دیوانه
حتماً نسبتی با خیام داری. مست و غزل‌خوان به ویرانه‌ها میای و با خودت امید میاری. کم کم دارم می‌فهمم تو جایی که غم نباشه غیرعادیه نیاکان‌ پررنج‌ و امیدوارمون‌ امیدهاشون‌و تو چیا ریخته بودن.
بیا بهار. بیا تا باهم از بازگشت بگوییم.
چرایی
روزهای زیادی دوست دارم بنویسم. نوشتن برای آدم‌ها برای دیدن برای فهمیده شدن. نوشتن شاید برای زیستن. م
می‌خواهم سه روز آخر سال نکبت را اینجا بنویسم. وقتی کتاب ترجمه می‌خوانم نثرم شبیه ترجمه می‌شود. روزهاست‌ کتابی نخوانده‌ام که مرا اینگونه جذب کند. نوشتن. انگار نامه‌نویسی تنها راه ارتباطی‌ام است. نمی‌دانم چرا اما درحالی که مطمئنم نمی‌خوانند می‌نویسم. شگفت‌انگیز است. زندگی آرتور مطمئنا زندگی‌ای نیست که بخواهم داشته باشم اما از نبوغش شگفت‌زده می‌شوم. اسم لیوانم‌ را گذاشته‌ام فیلیپ‌. یک لیوان نامتعارف شکسته که پس از فیلیپ تصمیم گرفتم به او احترام بگذارم. یک فاخته‌ی دیگر اینجا آمد. مثل ربه‌کا طناز بود. سعی نکردم او را نجات دهم. خودش خودش را نجات داد. تنهایی را دوست دارم. این را کم کم به خودم اعتراف کرده‌ام. رنج بودن آدم‌ها به پیوندهای کوچک نمی‌ارزد. من ساحل امنم را به غرق شدن ترجیح می‌دهم. دست‌کم فعلا. بهار شگفت‌آوری‌اش هرسال برایم بیشتر می‌شود. فردا بوی شیربرنج می‌دهد. بوی فروهر. دلم برایت تنگ شده و می‌دانم همه‌ی انجیرهای جهان به تو می‌رسند. فردا برایت قدم می‌زنم. فلسفه جوری که فکر می‌کردم نیست‌. مرا از زندگی باز نمی‌دارد. وقتی پنج فصل فلسفه خوانده‌ام خوب می‌توانم کوچ بنفشه‌ها را گوش دهم. اینکه نوروز مست و غزل‌خوان حلقه به در می‌زند حالم را خوب می‌کند. مثل نوروز همایون است که هیچ‌سالی با بهار ناهمگون‌ نیست. خوشحالم همیشه جرئت کرده‌ام نه بگویم. آری بگویم و به هرچیز دیگری نه. اگر به همه‌چیز آری بگویی به همه‌چیز نه گفته‌ای. جرئت انتخاب. جرئت زیستن. زخمی شدن. رقصیدن. از چیزهایی مربوط به شور زندگی خوشم می‌آید. جدیدا به استیصال رسیده‌ام. تحمل نمی‌کنم. می‌روم. من مسئول اثبات خویشتنداری و کاسه‌ی صبرم به دیگران نیستم. آزادی جدیدی دارم. ذهنم سبک است. می‌جهد‌. استعاره می‌سازد. مثل یک شاعر می‌بیند و باز هم مثل همیشه از شاعر بودن باز می‌ماند. سروش بهار طلوع می‌کند. به گلدان‌هایم پیش از نوروز صفایی می‌دهم. دلم برای نوشتن نامه که کسی بخواند تنگ می‌شود. اما می‌دانم چیزی که در نظرم است را حوصله ندارم بسازم. ارتباط نامه‌ای ارتباطی که در آن وجود دارم. نامه‌نویسی شغل بی‌مایه‌ای که دوست دارم. زندگی فرصت کوتاه بین دو خاموشی‌ست. یک جرقه به کوتاهی یک پلک مشتری. بعد تو می‌میری. می‌میری و به همانجایی می‌روی که پیش از تولد بوده‌ای. هر باوری جز این تسکین است. تسکین ابهام. آدم‌ها ابهام را تاب نمی‌آورند برای همین عدد پی را تقریب می‌زنند و گرانش را ده می‌گیرند‌. تسکین نمی‌یابد ابهام. باید ایستاد و خیلی متین بار رنج را به دوش کشید. علت رنج‌ها را درونی کرد شاید درمان شروع شود. التیام. نه غرق شدن در روزمرگی نه غرق شدن در بینندگی‌. تنها زندگی و بودن. بودن. بودن تا سر حد امکان.