eitaa logo
چرایی
434 دنبال‌کننده
121 عکس
10 ویدیو
3 فایل
هرکس چرایی کاری را پیدا کند با هر چگونگی‌ای خواهد ساخت. . باد تنهاست و آنچه را بیشتر دوست دارد بیشتر از خود دور می‌کند. . @bay_gan . اسنیپ مدام در کوچ هستم.
مشاهده در ایتا
دانلود
آخرین سه‌شنبه‌ی سال. کاش جنگ تموم شه.
هیچوقت نبوده که نوروز بیاد و بذاره بگم امسال حس سال نو نداره. نوروز نزدیکه و صدای پاش همینقدر دیوانه‌وار همه‌ی گل‌های مرده رو زنده کرده.
چرایی
هیچوقت نبوده که نوروز بیاد و بذاره بگم امسال حس سال نو نداره. نوروز نزدیکه و صدای پاش همینقدر دیوانه
حتماً نسبتی با خیام داری. مست و غزل‌خوان به ویرانه‌ها میای و با خودت امید میاری. کم کم دارم می‌فهمم تو جایی که غم نباشه غیرعادیه نیاکان‌ پررنج‌ و امیدوارمون‌ امیدهاشون‌و تو چیا ریخته بودن.
بیا بهار. بیا تا باهم از بازگشت بگوییم.
چرایی
روزهای زیادی دوست دارم بنویسم. نوشتن برای آدم‌ها برای دیدن برای فهمیده شدن. نوشتن شاید برای زیستن. م
می‌خواهم سه روز آخر سال نکبت را اینجا بنویسم. وقتی کتاب ترجمه می‌خوانم نثرم شبیه ترجمه می‌شود. روزهاست‌ کتابی نخوانده‌ام که مرا اینگونه جذب کند. نوشتن. انگار نامه‌نویسی تنها راه ارتباطی‌ام است. نمی‌دانم چرا اما درحالی که مطمئنم نمی‌خوانند می‌نویسم. شگفت‌انگیز است. زندگی آرتور مطمئنا زندگی‌ای نیست که بخواهم داشته باشم اما از نبوغش شگفت‌زده می‌شوم. اسم لیوانم‌ را گذاشته‌ام فیلیپ‌. یک لیوان نامتعارف شکسته که پس از فیلیپ تصمیم گرفتم به او احترام بگذارم. یک فاخته‌ی دیگر اینجا آمد. مثل ربه‌کا طناز بود. سعی نکردم او را نجات دهم. خودش خودش را نجات داد. تنهایی را دوست دارم. این را کم کم به خودم اعتراف کرده‌ام. رنج بودن آدم‌ها به پیوندهای کوچک نمی‌ارزد. من ساحل امنم را به غرق شدن ترجیح می‌دهم. دست‌کم فعلا. بهار شگفت‌آوری‌اش هرسال برایم بیشتر می‌شود. فردا بوی شیربرنج می‌دهد. بوی فروهر. دلم برایت تنگ شده و می‌دانم همه‌ی انجیرهای جهان به تو می‌رسند. فردا برایت قدم می‌زنم. فلسفه جوری که فکر می‌کردم نیست‌. مرا از زندگی باز نمی‌دارد. وقتی پنج فصل فلسفه خوانده‌ام خوب می‌توانم کوچ بنفشه‌ها را گوش دهم. اینکه نوروز مست و غزل‌خوان حلقه به در می‌زند حالم را خوب می‌کند. مثل نوروز همایون است که هیچ‌سالی با بهار ناهمگون‌ نیست. خوشحالم همیشه جرئت کرده‌ام نه بگویم. آری بگویم و به هرچیز دیگری نه. اگر به همه‌چیز آری بگویی به همه‌چیز نه گفته‌ای. جرئت انتخاب. جرئت زیستن. زخمی شدن. رقصیدن. از چیزهایی مربوط به شور زندگی خوشم می‌آید. جدیدا به استیصال رسیده‌ام. تحمل نمی‌کنم. می‌روم. من مسئول اثبات خویشتنداری و کاسه‌ی صبرم به دیگران نیستم. آزادی جدیدی دارم. ذهنم سبک است. می‌جهد‌. استعاره می‌سازد. مثل یک شاعر می‌بیند و باز هم مثل همیشه از شاعر بودن باز می‌ماند. سروش بهار طلوع می‌کند. به گلدان‌هایم پیش از نوروز صفایی می‌دهم. دلم برای نوشتن نامه که کسی بخواند تنگ می‌شود. اما می‌دانم چیزی که در نظرم است را حوصله ندارم بسازم. ارتباط نامه‌ای ارتباطی که در آن وجود دارم. نامه‌نویسی شغل بی‌مایه‌ای که دوست دارم. زندگی فرصت کوتاه بین دو خاموشی‌ست. یک جرقه به کوتاهی یک پلک مشتری. بعد تو می‌میری. می‌میری و به همانجایی می‌روی که پیش از تولد بوده‌ای. هر باوری جز این تسکین است. تسکین ابهام. آدم‌ها ابهام را تاب نمی‌آورند برای همین عدد پی را تقریب می‌زنند و گرانش را ده می‌گیرند‌. تسکین نمی‌یابد ابهام. باید ایستاد و خیلی متین بار رنج را به دوش کشید. علت رنج‌ها را درونی کرد شاید درمان شروع شود. التیام. نه غرق شدن در روزمرگی نه غرق شدن در بینندگی‌. تنها زندگی و بودن. بودن. بودن تا سر حد امکان.
چرایی
می‌خواهم سه روز آخر سال نکبت را اینجا بنویسم. وقتی کتاب ترجمه می‌خوانم نثرم شبیه ترجمه می‌شود. روزها
بوی باران می‌آید و باد گیسوی پرده را خیلی خجل تاب می‌دهد. گندمزار‌ها سبزند‌. تاک‌ها. همه‌ی انجیرهای جهان که قرار بود به تو برسند. وقتی سنگ را لمس کردم عجیب بود. سنگ خیلی سرد بود. آدم‌های مرده را کرم خورده بود و هیچکس این واقعیت را به روی خود نیاورده بود. عکس یک شهید انگار غیرواقعی بود در دود و جنگ کنار سنگرها. مقدس بود. مقدسی که می‌شد بی‌هیچ حرفی تنها آن را پذیرفت. کوه‌ها از دور آبی‌اند‌. این را جدیدا دیده‌ام. بنفش هستند از خیلی دور. بعد آبی می‌شوند. وقتی خیلی نزدیک شدی می‌بینی همه‌شان پوست دارند. زخم دارند. اگر بهار باشد یا نزدیک باشد از زخم‌هاشان خون‌های سبز بیرون ریخته. بوی بهار. ماهی‌ها. دست‌ها. بوها. بوی گندمزارهای مرطوب. مزارع کلزا. دلم برای این کوه‌ها تنگ می‌شود. نوشته‌ام در جیبم بود می‌خواستم به او بدهم گم شد. شمع روشن کردم و زیر لب باز گفتم همه‌ی انجیرهای جهان به تو می‌رسند. انجیر جوان شاداب بود. لباس سال نو‌اَ‌ش کم‌کم داشت از زیر افسردگی زمستانی خودی نشان می‌داد. می‌خندم بی‌هوا. سرمست می‌شوم از هوا. از باران. از زندگی. از چیزهای پاک و بی‌آلایش. از آگاهی محدودم که به زودی قرار است مثل هفده سال پیش در آگاهی طبیعت حل شود. دلم همیشه نیچه بودن را می‌خواست ولی متاسفانه شوپنهاور بودم. یک پرونده‌ی جدید باز کرده‌ام که سال جدید بنویسم چه خوانده‌ام چه دیده‌ام. امسال هم تقریبا در قفس همین‌کار را کردم. خیل ناقص و از نیمه‌ی دوم بهمن. ترجیح می‌دهم وقتم را حرام هرچیزی کنم جز چیزی که خودم بیشتر از همه می‌دانم ذره‌ای تاثیر ندارد. دارم حماقت می‌کنم. درست در وقت پرستش بت‌ها را می‌شکنم. تبر گردن من است نه هیچکس دیگر. و بیشتر از بی‌پناهی بت‌ها تبر من خودنمایی می‌کند که هیچ ابایی از روی دوش گذاشتنش ندارم. شاعر بودن حس خوبی‌ست. نگاه کردن به کوه‌ها حس خوبی‌ست. اینکه باران را در خود جمع می‌کنند و گاهی که می‌شکنند چشمه می‌شود حس خوبی‌ست. خنده‌های بی‌هوا مطنطن و اولا حس خوبی‌ست. پرده بر خود نتوان پوشید ای برادر که عشق پرده‌‌در است. و زمستان پرده بر خود نپوشید‌. عشق پرده‌اش را درید و نوروز با همان کرشمه‌ی همیشگی که هیچ‌وقت قرار نیست ملال‌انگیز شود از راه رسید. مشکلی با تبر بر دوشم باید داشته باشم. صدای شکستن استخوان‌ بت‌ها دیوانه‌شان کرده تبر نباید روی دوش من باشد. مثل وداع با کلاس دیوانه‌وارم در تابستان وداع با سال نکبت هم برایم سخت است. در روزهای آخر انگار یادم رفته این سال نکبت است و دلم نباید برایش تنگ شود. سال بی‌‌رحمی که خیلی چیزها را گرفت. دلم برایش تنگ می‌شود. سال نکبت هم بخشی از جرقه‌ی من بوده. کاش آخرش بتوانم بگویم این بود زندگی؟! پس دوباره!
اسنیپ هر روز و شب رو به من:
چرایی
بوی باران می‌آید و باد گیسوی پرده را خیلی خجل تاب می‌دهد. گندمزار‌ها سبزند‌. تاک‌ها. همه‌ی انجیرهای
یک جور ضرب‌الاجل دارم که سریعا بنویسم تا سال تحویل نشود. بهار باشکوه است. این را در هر نوشته و با ترکیب تازه‌ای از واژگان می‌گویم. سنت‌ها قشنگ‌اند. به نظرم هنوز زیباترین زمان برای جشن گرفتن بهار است. با جامه‌های نوی درخت‌ها جامه نو کردن‌. زندگی یک ایرانی با شکوه است. دیشب بیشتر از نصف ماه و ماهی را خواندم. بدیع انگار هم بدیع است هم مغرور است هم کله‌خر است و هم به طرز زیبایی عاشق است. نوشتن برایم یک جور سبُکی‌ست. خودم را جا می‌گذارم در جستارهای نامه‌گونه و طبیعت هر بار سرشارترم‌ می‌کند. مایل‌ترم می‌کند به نوشتن. صورت حساب‌ها را در دفتر روزانه‌هایم چسب می‌کنم. اعداد ده سال دیگر بسیار متفاوت می‌شوند. نگه داشتن کاغذهای ضمیمه یک جور تمرین است برای نگه داشتن چیزها در طول زمان. نوشته‌هایم پارسال کودکانه‌اند. سال دیگر هم بخواهم بنویسم باز این چیزها کودکانه می‌آیند. چه اهمیتی دارد؟! سبزه‌های بهار نارنج. باران که بی‌امان می‌وزد و فاخته‌ها که خود را شبیه گلوله‌های برفی می‌کنند. صدای گنجشک‌ها. موسیقی‌های محلی. کتاب‌ها و شعرها و خنده‌های مستانه و کوه‌ها که تا زانو در ابر فرو رفته‌اند. هوا را تیره می‌دارند و هم تا صبح می‌بارند. شبیه من سترون نیستند. زایا و مانا هستند. آمده‌اند ما را تا سال آینده همراهی کنند. این آخرین غروب است. خوب به خورشید خیره می‌شوم. می‌خوانم و زندگی می‌کنم. احتمالاً رازش همین است.
هدایت شده از دایناسور؛
همایون شجربان07 Norouz.mp3
زمان: حجم: 5.5M
نوروزتون‌ هم همایون‌ آدم‌های ناز🌻