چرایی
میخواهم سه روز آخر سال نکبت را اینجا بنویسم. وقتی کتاب ترجمه میخوانم نثرم شبیه ترجمه میشود. روزها
بوی باران میآید و باد گیسوی پرده را خیلی خجل تاب میدهد. گندمزارها سبزند. تاکها. همهی انجیرهای جهان که قرار بود به تو برسند. وقتی سنگ را لمس کردم عجیب بود. سنگ خیلی سرد بود. آدمهای مرده را کرم خورده بود و هیچکس این واقعیت را به روی خود نیاورده بود. عکس یک شهید انگار غیرواقعی بود در دود و جنگ کنار سنگرها. مقدس بود. مقدسی که میشد بیهیچ حرفی تنها آن را پذیرفت. کوهها از دور آبیاند. این را جدیدا دیدهام. بنفش هستند از خیلی دور. بعد آبی میشوند. وقتی خیلی نزدیک شدی میبینی همهشان پوست دارند. زخم دارند. اگر بهار باشد یا نزدیک باشد از زخمهاشان خونهای سبز بیرون ریخته. بوی بهار. ماهیها. دستها. بوها. بوی گندمزارهای مرطوب. مزارع کلزا. دلم برای این کوهها تنگ میشود. نوشتهام در جیبم بود میخواستم به او بدهم گم شد. شمع روشن کردم و زیر لب باز گفتم همهی انجیرهای جهان به تو میرسند. انجیر جوان شاداب بود. لباس سال نواَش کمکم داشت از زیر افسردگی زمستانی خودی نشان میداد. میخندم بیهوا. سرمست میشوم از هوا. از باران. از زندگی. از چیزهای پاک و بیآلایش. از آگاهی محدودم که به زودی قرار است مثل هفده سال پیش در آگاهی طبیعت حل شود. دلم همیشه نیچه بودن را میخواست ولی متاسفانه شوپنهاور بودم. یک پروندهی جدید باز کردهام که سال جدید بنویسم چه خواندهام چه دیدهام. امسال هم تقریبا در قفس همینکار را کردم. خیل ناقص و از نیمهی دوم بهمن. ترجیح میدهم وقتم را حرام هرچیزی کنم جز چیزی که خودم بیشتر از همه میدانم ذرهای تاثیر ندارد. دارم حماقت میکنم. درست در وقت پرستش بتها را میشکنم. تبر گردن من است نه هیچکس دیگر. و بیشتر از بیپناهی بتها تبر من خودنمایی میکند که هیچ ابایی از روی دوش گذاشتنش ندارم. شاعر بودن حس خوبیست. نگاه کردن به کوهها حس خوبیست. اینکه باران را در خود جمع میکنند و گاهی که میشکنند چشمه میشود حس خوبیست. خندههای بیهوا مطنطن و اولا حس خوبیست. پرده بر خود نتوان پوشید ای برادر که عشق پردهدر است. و زمستان پرده بر خود نپوشید. عشق پردهاش را درید و نوروز با همان کرشمهی همیشگی که هیچوقت قرار نیست ملالانگیز شود از راه رسید. مشکلی با تبر بر دوشم باید داشته باشم. صدای شکستن استخوان بتها دیوانهشان کرده تبر نباید روی دوش من باشد. مثل وداع با کلاس دیوانهوارم در تابستان وداع با سال نکبت هم برایم سخت است. در روزهای آخر انگار یادم رفته این سال نکبت است و دلم نباید برایش تنگ شود. سال بیرحمی که خیلی چیزها را گرفت. دلم برایش تنگ میشود. سال نکبت هم بخشی از جرقهی من بوده. کاش آخرش بتوانم بگویم این بود زندگی؟! پس دوباره!
چرایی
بوی باران میآید و باد گیسوی پرده را خیلی خجل تاب میدهد. گندمزارها سبزند. تاکها. همهی انجیرهای
یک جور ضربالاجل دارم که سریعا بنویسم تا سال تحویل نشود. بهار باشکوه است. این را در هر نوشته و با ترکیب تازهای از واژگان میگویم. سنتها قشنگاند. به نظرم هنوز زیباترین زمان برای جشن گرفتن بهار است. با جامههای نوی درختها جامه نو کردن. زندگی یک ایرانی با شکوه است. دیشب بیشتر از نصف ماه و ماهی را خواندم. بدیع انگار هم بدیع است هم مغرور است هم کلهخر است و هم به طرز زیبایی عاشق است. نوشتن برایم یک جور سبُکیست. خودم را جا میگذارم در جستارهای نامهگونه و طبیعت هر بار سرشارترم میکند. مایلترم میکند به نوشتن. صورت حسابها را در دفتر روزانههایم چسب میکنم. اعداد ده سال دیگر بسیار متفاوت میشوند. نگه داشتن کاغذهای ضمیمه یک جور تمرین است برای نگه داشتن چیزها در طول زمان. نوشتههایم پارسال کودکانهاند. سال دیگر هم بخواهم بنویسم باز این چیزها کودکانه میآیند. چه اهمیتی دارد؟! سبزههای بهار نارنج. باران که بیامان میوزد و فاختهها که خود را شبیه گلولههای برفی میکنند. صدای گنجشکها. موسیقیهای محلی. کتابها و شعرها و خندههای مستانه و کوهها که تا زانو در ابر فرو رفتهاند. هوا را تیره میدارند و هم تا صبح میبارند. شبیه من سترون نیستند. زایا و مانا هستند. آمدهاند ما را تا سال آینده همراهی کنند. این آخرین غروب است. خوب به خورشید خیره میشوم. میخوانم و زندگی میکنم. احتمالاً رازش همین است.
از مجموعههای چکه مجموعهی موردعلاقهی من داستانکوتاههای ایرانیه. بخش داستان کوتاه شاید بخش ناشناختهی ادبیات معاصر باشه. داستان کوتاه میشه گفت با سرشت مردمان معاصر خو کرده و جوریه که اغلب میشه یه داستانو تو کمتر از نیم ساعت خوند. تو روزهای نوروز خوندن سیزده تا از داستانهای سنگر و قمقمههای خالی یا همهی شرق بنفشه (که نه تا داستانه) رو پیشنهاد میکنم.
نوروز خوبی داشته باشین🌻
چرایی
از مجموعههای چکه مجموعهی موردعلاقهی من داستانکوتاههای ایرانیه. بخش داستان کوتاه شاید بخش ناشنا
مجموعه موردعلاقه منم هری پاتره لطفا بخونید و رسیدگی بشه