سناریو هآگوارتز:
قلبم طوری به قفسه ی سینه ام مشت می کوبد که گمان میکنم، هر لحظه ممکن است از قفسه سینه ام بیرون بپرد! ـ
درب خوابگاه دختران قفل شده است و من تنها هستم، در بین این همه تخت.....
نمیدانم چه طور این اتفاق افتاد، اما یادم می آید برای برداشتن کتاب معجون سازی ام به اینجا آمدم و حالا هم که...
این خبر خوبی نمی تواند باشد. به خصوص این که من ناخواسته باعث شدم که قلعه را مرگخوارها محاصره کنند و حالا هم که این گونه گیر افتادم و صدایم را نمیتوانم به گوش هیچ بشری برسانم!
_ ا.ت اونجایی؟
با شنیدن صدای او موجی از آرامش در خونم رخنه میکند.
می گویم.
_من اینجام!
_حالت خوبه؟
_خوبم...
مکث میکند
_من نمی تونم بازش کنم...
_چی گفتی؟
_نمیتونم
_چراا، خواهش میکنم یه کاری بکنننن
می توانم به وضوح صدای آه کشیدن اش را از پشت در بشنوم.
پس از مکثی طولانی می گوید:
ا.ت، مرگخوارها دارن به قلعه نفوذ می کنن. دامبلدور می دونه تو اینجایی ولی میگه که نمی تونی بیای بیرون...
مجدد آه میکشد
_چون خود قلعه هاگوارتز با افسون درب رو به روی تو قفل کرده! اون نمیتونه خیانت رو بپذیره برای همین خودش دست به کار شده...
و همان لحظه است که حس میکنم دیگر همان امید نداشته ام را هم ندارم
@witch_writer #سناریو