نیکتوفیلیا 𝑁𝑦𝑐𝑡𝑜𝑝ℎ𝑖𝑙𝑖𝑎>
@witch_writer""
نامه ی عجیب: این خاطره در پنج ژوئن 1983 به صورت مخفیانه نوشته شده است.
•••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••
از آن شب، که پدرخوانده ام نوشته هایم را وحشیانه به آتش کشید. سه سال می گذرد...
همه چیز تقریبا آرام و مطبوع است. آفتاب پرتو های طلاییفام خود را از لا به لای برگ درختان تنومند لیمو ترش به کلبه می تاباند.و گرمای لذت بخشی روی گونه هایت جا خوش می کرد. تابستان بود... و کمی از تاریکی جنگل کاسته شده بود.
مثل همیشه کمی آن طرف تر از کلبه در کنار چاله ی آب نشسته بودم و دستم هایم به گونه ای که انگار داشتند پیانو می زدند روی آب تکان می خوردند.نسیم دل انگیز و طراوت بخشی لای موهایم وزید و احساس شادمانی کردم. آن سال یازده سالم می شد. البته به محض آنکه پاییز و ماه دسامبر فرا می رسید... تا آن موقع وقت داشتم آخرین روز های ده سالگی ام را با نوشتن تلف کنم..به هر حال هر اتفاقی هم می افتد. هیچ چیز نمی توانست مرا از نوشتن منصرف کند. حتی پدرخواندهی چاق و گنده ام با آن مو و ریش های بلند جو گندمی اش. آدونا شکست ناپذیر بود... با خرسندی سرم را تکان دادم و پشت سرم را نگاه کردم تا مطمئن شوم پدرخوانده آن اطراف پرسه نمی زند. پس از اینکه اطمینان حاصل کردم کسی آن اطراف نیست،کاغذ هایی که نوشته بود را با احتیاط تا زدم و آرام زیر سنگ نسبتا بزرگی جاساز کردم. امکان نداشت کسی این ورقه ها را پیدا کند..
زیرلب گفتم؛به عقل جن هم نمی رسه» و لبم را گاز گرفتم تا خنده ام را مهار کنم..
_هووووهووووهووو...
صدای عجیبی از بالای سرم درست روی شاخه های درخت ترش به گوشم خورد. به نگاهم اجازه دادم تا اطرافم را گشت بزند...
خبری بود...
_هوووو، هوووو، هووهوهو...
تق...
یک چیز نسبتا سبک بر روی نوک دماغم فرود آمد سرم را بالا آوردم و دیدم که جغد پدر خوانده ام«اُلی» است. با آن پر های طلایی رنگش بالای شاخه خودش را باد کرده بود و کنجکاوانه نگاهم می کرد.
رو به او فریاد زدم: ای جغد گستاخ، چطور جرئت کردی که...
نگاهم به پاکت نامه ای افتاد که جلوی پایم افتاده بود و رویش با موم قرمز رنگ و طرح عجیب و غریبی مُهر شده بود..
آرام پرسیدم: اون مال منه؟
جغد در جواب صدایی از خودش در آورد.
آرام نامه را برداشتم و رویش را برانداز کردم.
_باورم نمیشه... یک نامه برای من؟ خیلی عجیبه...
روی موم طرح»H«حک شده بود که ظاهرا یک نشان رسمی بود. نامه را برگرداندم. پشت اش نوشته شده بود:
از دانشگاه جادوگری هاگوارتز به جنگل ترش. خانم، آدونا آدلر...
چشمانم از تعجب گرد شد...
_آخه من؟
و بعد سراسیمه به طرف پدر خوانده ام دویدم...
_پدر.. آهای پدر باید اینو ببینی!!
@witch_writer"
#دفترچه_خآطرات
#بخشهشتم
_نظر، انتقاد، پیشنهاد و... راجع چنل رو داخل صندوق پستی برام بفرستید خوشحال میشم...؛) "🦉💌
@witch_writer"
🔮•اینجا"تجمع جادوگرانِ: تنها، درمانده، خسته، رها شده در بین ماگل ها(مشنگ ها)، اصیل زاده ها، کارمندای وزارت جادو،پاترهدا،مالفوی هدا،دامبلدورهدا و حتی خالق جهان دیگر یعنی نویسنده ها هستن...
به اینجا ملحق شو↓✨🦉
@witch_writer"
.
.
.