eitaa logo
ن‍‌ی‍‌ک‍‌ت‍‌وف‍‌ی‍‌ل‍‌ی‍‌ا 𝑁𝑦𝑐𝑡𝑜𝑝ℎ𝑖𝑙𝑖𝑎>
426 دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
730 ویدیو
13 فایل
𝐻𝑜𝑔𝑤𝑎𝑟𝑡𝑠 𝑖𝑠 𝑚𝑦 ℎ𝑜𝑚𝑒... نیکتوفیلیا یعنی علاقه به تاریکی و تنهایی‌ شب.. درست زمانی‌که نویسنده ها شخصیت های به یاد ماندنی خلق می کنند...✨ _من آدونا هستم،شاید یک افسونگر، شاید هم نویسنده... روحی آمیخته از: هاگوارتز,ماه,کتاب,ادبیات و پیچیدگی؛
مشاهده در ایتا
دانلود
داداشم رفته کتابخونه، کلی کتاب برای خودش گرفته. برای منم سه تا گرفته... یهو دیدم یا خدا سه تا کتاب ۴۰۰ صفحه ای... ( و منی که سعی دارم همه رو توی دو روز تمومش کنم، 😂✨) به نظرتون امکان پذیره؟ @witch_writer" انصافا چرا کتاب های کتابخونه اینقدر پاره و خرابه😐حیف نیست؟ کتاب به این خوبی آخه... چرا اینجوری می کنن... تازه صفحه ی اولش چرت و پرت نوشتن...
ناشناس: +آقا چرا دفترچه خاطرات نمیزاری؟:/ ••••••••••••••••••••••••••••••••••••••• _اوه،شرمنده یادم رفت الان میزارم...
ناشناس: +نویسنده محبوبت؟ ••••••••••••••••••••••••••••••• _زیادن ولی چند تاشون میگم. جی کی رولینگ-شارلوت سالتر_جسیکا دی جورج_کاترین آردن_رابرت بیتی_مت هیگ و...
🔮_جادوگران و نویسندگان محترم؛خوش آمدید به مخفیگاه جنگلی من...🌲🌿 هر‌آنچه‌که‌باید‌بدانید↓(بزن روی لینک) تا جواب سوال هات رو بگیری... ✨🧙🏻‍♀️https://eitaa.com/witch_writer/10_ "_خب اینجا چی داریم؟ 🌳اینجا هم چیز میزای جذاب با وایب های خاص می بینیم و هم دست نوشته ها و خاطره های من رو میخونید:)) "🌲💥قراره اینجا با چوبدستی ها مون آسمون رو روشن کنیم و آنچه بین مون اتفاق افتاد رو بنویسیم... برو بالاتر تا با نحوه ی فعالیتم آشنا شی✨🦉
ن‍‌ی‍‌ک‍‌ت‍‌وف‍‌ی‍‌ل‍‌ی‍‌ا 𝑁𝑦𝑐𝑡𝑜𝑝ℎ𝑖𝑙𝑖𝑎>
@witch_writer"
ـمروری بر آنچه بر من گذشت: این خاطره در سپتامبر 1983 در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاهِ پرفسور لوپین به صورت مخفیانه نوشته شده است... •••••••••••••••••••••••••••••••••••••••• چند ماه بعد از دریافت نامه های هاگوارتز با پدر خوانده ام خداحافظی کردم. تا آن لحظه هرگز باورم نمی شد که تا یکسال او را نخواهم دید. منظورم همان پدرخوانده ی هیولایم بود که در سن هشت سالگی من، نوشته هایم را وحشیانه به آتش کشید.اما صادقانه بگویم؛ دلتنگش خواهم شد. چون او در تمام این سال ها افسون ها و جادو را به من آموخت. چند روز پیش به طرف لندن و سپس کوچه ی دیاگون رفتم. البته با پای پیاده نه! با پودر پرواز این کار را کردم و شاید باورتان نشود سر از بخاری توی اتاق خدمه عمارت مالفوی در آوردم.اگه مشتاق باشید این را به طور کامل برایتان تعریف خواهم کرد. آن قدر از این بابت نگران بودم و هراس داشتم که بدنم به لرزه افتاده بود. بالاخره یک خدمتکار مهربان به نام کتی واتسون مرا پیدا کرد و از عمارت فراری داد. وگرنه معلوم نبود سر نوشتم چه می شد. شاید مرا دستگیر می کردند و بخاطر جرم جاسوسی از خاندان بزرگشان اعدام می شدم... مهم نیست... بالاخره خود را به کوچه دیاگون رساندم. آنقدر شوق و حیرت وجودم را در بر گرفته بود که نمی دانستم از کدام مغازه باید شروع می کردم؛ چوبدستی؟ ردا وشنل؟ یا کتاب های درسی؟ از کتاب فروشی شروع کردم و کتاب های درسی ام را تهیه کردم. هنوز هم در سر این سوال را دارم که چرا پدرخوانده جدا از جامعه جادوگران زندگی می کند؟ پس از خرید وسایل و گشت و گزار در کوچه دیاگون با از سکوی نه و سه چهارم و با قطار قرمز رنگی به طرف هاگوارتز روانه شدم. من عاشق قطار بودم... حالا هم که می دانید به محض رسیدن به هاگوارتز گروهبندی شدم و در اسلیترین قرار گرفتم. گروهی که در آن احساس تعلق خاصی داشتم. حالا هم که اینجام سر کلاس... ای وای نه... پرفسور لوپین ظاهرا متوجه نوشتن خارج از درس من شده است. ـ فکر کنم باید این یادداشت را رو به پایان ببرم. به شما صمیمانه قول می دهم که فردا یادداشت جذاب و گیرایی برایتان بنویسم. .. ـ @witch_writer"