eitaa logo
Words from & for me
28 دنبال‌کننده
39 عکس
20 ویدیو
1 فایل
اگر قادر به ارائه توضیحات بودم، به رقص درآوردن قلم را آغاز نمی‌کردم. کپی؟ خویشتن را خویشتن باید ساخت. #6997827
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
-اندوه در دلش مالامال بود و جگرش را می‌سوزاند گویا دلش را در کورهٔ آتش انداخته‌اند، مواد مذاب درون کوره جانش را می‌بلعید. هرچه دست و پا می‌زد بیش از پیش مورد اصابت آتش قرار می‌گرفت.. اشک هایش سیلابی بود که قصد رام کردن آتش را داشت.. [اطلاعی نداشت که آب با آتش واکنش میدهد و خروشش را می‌افزاید] لیکن آرام نمی‌گرفت؛ جانش..! فریادی در گلویش جا خوش کرده بود. اَلَمی داشت بلا التیام. خواهان مویه بود، لیک اشکی در دست و بالش نبود.. نوازنده خود بود و فریبنده. حینِ درد خود را نوازش میکرد.. حینِ نوازش خود را فریب میداد. او فقط خسته بود؛ همچنین دلیلی برای به حصار خواب نرفتن نداشت. فلذا.. خوابید.. آرام..«آرام تر از نبض یک مرده»! 03/04/25
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
این سوسول بازیا چیه؟! جمع کن خودتو بابا.. چطوری میتونی یک بار فرصت زندگی رو به خودت زهر کنی؟ همه تو زندگیشون درد و بدبختی دارن.. نه اینکه بخوام واسه تورو کوچیک کنم.. میگم فقط تو نیستی!! به قول یه دوستی یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت.. بساز.. اگه درد داری، یه رد پا از خودت بزار. اگه تنهایی، بهمش نزن.. اگه ناامیدی، بنویسش، نقاشیش کن، اجراش کن، بخونش، حلش کن، فقط یه کاری بکن. وقتی ببینی یه کاری میتونی انجام بدی، وقتی با خودت آشنا میشی، میبینی همچین هم شرایط نمیتونه تورو کنترل کنه! آدمیزاد نامحدوده و تو نمیتونی آدم بودنت رو زیر سوال ببری! درواقع حق اینکارو نداری. چون زحمات و تلاش های کسایی رو ضایع میکنی که اوضاعشون از تو وخیم تر بود و بلند شدن خاک رو از روی لباسشون تکوندن و جانزدن. اون فقط یک آدم بود. همونطور که توام هستی. من از تو میخوام زندگی کنی منِ عزیز. 05/01/30
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
-آوای مصدع یخچال فریادِ سکوت خانه را می‌شکست.. دقت که میورزیدی تیک تاک ساعت و ترانهٔ جوشش آب را می‌یافتی که چون گروه ارکستر! ولی به صورت رایگان برایت زنده اجرا می‌کردند. ‌ زندگی همین است، لـکن دشوار است دیگران نیز این باور را بپذیرند.. خود را ناامید و حیران می‌یابی، به دست آویزی چنگ میزنی و چند صباحی را فارغ از آنچه در واقع میگذرد، میگذرانی. اتفاق کوچکی، صحنه ای، تأملی تورا به خود می‌آورد.. ای وای! با خود می‌گویی: من همانم که مدتی پیش بودم!! با ورژنی! آراسته تر!.. ‌ دگر بار امید می‌گریزد، غم بر دل رخنه می‌کند و حال... باری دیگر هنگام چنگ زدن به دست آویز است.. منتهی این مرتبه طاقت فرساتر و مدتش کوته تر است.. *چه می‌شود کرد؟! 05/01/09
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
-نفس در سینه ام حبس است. لرزی بر اندامم نشسته که گویی زلزله رخ داده. در هیاهوی ذهنم که تصاویر دست و پا دارند و مرا مشت می‌زنند، می‌کوبانند و بر زمین می‌زنند، فکری خودش را بالا می‌کشد. لبم را به دندان می‌گیرم. ‌ در حسرت جرعه‌ای محبت از زندگی به سر می‌برم. فریاد می‌زنم؛ لبانم را دوخته‌اند. در دلم فریاد زدم. نگاهم را می‌چرخانم، خانه ای که قلیلی مانده به آشفتگی ذهنم برسد. این مرتبه می‌دوزمش به عقربه های چون یوزِایرانی؛ عقربه هایی که سبقتشان از یکدیگر نظیر ندارد. ساعت حوالی غم است و وای بر من! ‌ وای بر من که نشد آنچه در ولعش می‌مردم. خودم را به آب و آتش زدم این تصاویر، این افکار، این روزهارا نظاره نکنم. نظر کردم هیچ؛ بل آنها را زندگی می‌کنم و با تنم عجین شده‌اند. 04/12/19
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
-دچار فقدان شده ام. زندگی ام را گم کردم.. هرچه می‌جویم، نمی‌یابم اورا.. ‌ سرم گرم غم بود و حواسم پی رنج که تَه نگیرد. به خیال خود آدمی بودم که توانایی بردباری در برابر مشقت های رنگارنگ را داشت و نیز به جستجوی زندگی بپردازد. ‌ اضطراب را هم زدم و گرمش کردم تا از دهان نیفتد، دیدگانم نشانی اَمَل را می‌خواستند و جام اَلَم را سرکشیدم. اشک را از گونه‌ام کنار زدم و از قلبم جاری شد. ‌ آنقدر در نبرد غصه‌ام بودم که متوجه نشدم زندگی درونم بود. او چیزی نبود که بشود در جستجویش بود. نفهمیدم خود بودم که او را ز یاد برده و حواشی را جانشین کرده ام. در خواستار رهایی از محنت، اورا به خود زنجیر کرده بودم. ‌ "ای خدای بی‌نهایت! نبود حواسم به ساعت" روزها ازپی هم رفتند و من.. به دنبال یوسفی بودم که گم نگشته بود و غم می‌بلعیدم که به کنعان نیامد.او از درونم نظاره‌ام می‌کرد و بانگ فریادش را.. خویش خاموش ساختم. می‌پنداشتم آزارم می‌رساند لذلک آواز مرگ را شنیدم اما او، یوسفِ من چون هر زمان دیگری، نومید نشد.. اینک در حصارم است؛ من در حصارم است. 05/01/31
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«کسی نخواهد دانست که زیر هجومِ افکار، چگونه هر تکه‌ ام به گوشه‌ای از این اتاق افتاد و صبح بی‌ آنکه همراهی داشته باشم خودم را با زجر جمع کردم و ادامه دادم.» - امیرمحمد عبداللهی
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آنقدر زخم‌ ها به‌ سرعت و پیاپی از راه می‌ رسند که فرصتی برای التیام و بهبود آنها به دست نمی‌آورم. شاید هم بعضی زخم‌ ها برای التیام نداشتن به وجود آمده‌اند. انگار زخم‌ های من از همین نوع است. شوقی برای تمام کردن و رسیدن نمانده و چند وقتی هست که همه‌ چیز در من ناتمام می‌ماند. - امیرمحمد عبداللهی
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
512.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«کسی نمی‌آمد، باران نمی‌بارید. قرن، قرنِ رفتن، گریستن و دفن شدن ‌ شعرها در سینه‌ی آدمی بود.»
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
Mohsen Chavoshi 1_5084868771655452090.mp3
زمان: حجم: 10.6M
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا