نامهای بیپروا به مقصد ناکجاآباد
میخواهم تو را به سفری ببرم؛ سفری ارزان، بیچمدان، بینیاز از بلیت و هراس از مقصد. فقط کافیست سوار شوی و بگذاری از جادههای خاموش قلبم عبور کنیم.
پیش از آنکه قدم در این سرزمین بگذاری، باید قوانین را بیاموزی، اگر نقض کنی به گورستان تبعید خواهی شد. اولین و تنها قانون این سفر نداشتن حق قضاوت است. دنیای من، قوانین من، مجوزهای من. تو بلیت طلایی سفر به تونلهای عجیب قلبم را گرفتهای و بخشی از من شدهای. پس میشنوم که ذهنت چه صدایی دارد.
من به نقابهایم مشهورم. به صداهای متفاوت و ناسازگار که گاهی خود در آن محو میشوم. سالهاست که لبخند، حرفهی شریف زخمهای من است. قلبم بارها شکسته، بارها فرو ریخته، بارها زیر دست روزگار چنان پودر شده که میشد خاکسترش را در باد گم کرد و با این همه، هنوز میخندم.
هنوز با اشتیاق نگاهت میکنم، هنوز برای آمدن آدمها ذوق میکنم، انگار نه انگار که این خانه، پیشتر چندین بار در آتش سوخته است.
آدمهای بسیاری از قلبم عبور کردهاند؛بیشترشان رهگذر بودند، مسافرانی که تنها از خیابانهای دلم گذشتند، نگاهی انداختند و رفتند.
اما بعضی، بیاجازه، کلید گرفتند، خانهای در من ساختند، چراغی را روشن کردند؛ خندیدند. ماندند. و درست همانجا که باید پناه میشدند، آوار شدند.
میبینی؟ میبینی اینجا چگونهست؟
شهر دل من، شهر عجیبیست.
کوچههایش پر است از آدمهای جورواجور، آدمهایی با قدمتهای دور، آنقدر دور که اگر دوباره ببینمشان، بعید نیست حتی نامم را به خاطر نیاورند و من هنوز، با سماجت یک خاطره، صدای خندهشان را به یاد دارم.
بعضیها تنها یکبار از کنارم گذشتند، فقط یکبار، به گذرایی قرض گرفتن یک مداد،
شاید تنها یک لبخند،
شاید تنها یک سلام کوتاه،
اما من همان اندک را برداشتم و در قلبم جا دادم. چیزهای کوچک مایهی خوشحالیاند. خوشحالیای که اکثر آدمها بیتوجه از کنارش میگذرند.
من هیچکس را از قلبم بیرون نمیاندازم. حتی اگر قوانین را مانند تو زیرپا بگذارند. تکرار میکنم، هیچکس را.
آدمها در من نمیمیرند، فقط جابهجا میشوند. به کجا میروند؟ در اينباره باید بدانی قلبم چه شکلی دارد. نیمهای از قلبم روشن است؛ پر از پنجره ، پر از نور، پر از آدمهایی که هنوز نفس میکشند،
آدمهایی که هنوز در اتاقهای من قدم میزنند،
میخندند، حرف میزنند، چای مینوشند.
و در آن سوی دیگر، همه چیز سرد است. سرد و خاموش، چون زمستانی که راه بازگشتش را فراموش کرده باشد. آنجا قبرستان قلب من است. جایی که مردگانم را دفن کردهام؛ نه آنان که در واقعیت مردهاند، آنان که در من تمام شدهاند.
گاهی به آنجا میروم. میان ردیف سنگهای خاطره قدم زنان، بر سنگ قبرها دستی میکشم، و به تکتکشان سلام میکنم.
شاید هزارمین فردی هستی که قاضی این نیمه میشود ولی باید بگوید نظرت چیست تو نیز بعد این قضاوت به آن گورستان بپیوندی؟
میدانی چرا نگهشان داشتهام؟
نه از سر دلتنگی، نه از سر وفاداری، بلکه برای آنکه فراموش نکنم. برای آنکه یادم بماند کجای راه، کدام واژه، کدام سکوت، کدام زیادی دوست داشتن، آدمی را از من گرفت.
من مردههایم را نگه میدارم تا اشتباهاتم را به خاطر بسپارم. حتی آنهایی را که قاتل قلبم بودند، دفن کردهام، اما انکار نه.
آن باران شیشهای را میبینی که از ابرهای آنسوی این آسمان میبارد؟
نترس، چیز عجیبی نیست. اینها تنها تکههای خردشدهی قلب مناند
که گاهگاه از آسمان فرو میریزند. و من لبخند میزنم.
قلب من، جهان پهناوریست.
سرزمینی ناشناخته با مرزهایی که هنوز خودم هم کامل کشفشان نکردهام. هرقدر در آن پیش بروی، باز هم گوشهای تازه خواهی یافت؛ اتاقی پنهان، احساسی دفنشده، شهری متروک، یا نوری که هنوز به خاموشی تن نداده است.
در این جهان، هم مردگان زندگی میکنند، هم زندگان میمیرند.
این شهر جایی برای زیستن خاطرههاست، و حسرت؛ و اشتیاق، و هم اندوه.
و من، برای آنکه دیوانه خوانده نشوم- درحالی که توسط آدمهایی شبیه تو زیادی سرزنش میشوم- معمولا تنها یکی از این چهرهها را به صورت میزنم. آدمها اسمش را شخصیت میگذارند و من خوب میدانم که آن فقط یکی از هزار ماسک من است.
این منم. گونهای نادر و شاید هم نه آنقدر نایاب بلکه وحشی و رام نشده، موجودی خاموش از تبار احساس و انزوا، مخلوقی که هنوز نتوانسته تمام سرزمین قلب خودش را فتح کند، چه رسد به آنکه چشمانتظار فاتحی از بیرون باشد.
آخر قصه معمولا یکی میآید،
چند صباحی میماند، دوست میشود، از پنجرههایم تعریف میکند، در راهروهایم قدم میزند، کمی چای مینوشد، کمی از من کشف میکند، و بعد، در جایی میان شلوغی احساساتم، خسته میشود. غرق میشود. کشته میشود و میرود.چون قوانین را نقض کرده است. مثل تو. من آیندهنگر و ذهنخوان خوبی هستم. بیشتر از دوثانیه به تلاقی چشمانمان اعتماد نکن.
اما هیچ یک از اینها مهم نیستند.
من در گوشهای از دلم، مهمانخانهای ساختهام. بزرگ، گرم، روشن. هر که بخواهد، میتواند وارد شود. بنشیند، چای بنوشد، اندکی از جهانم را تماشا کند. اما بعد از آن، این دیگر به من بستگی دارد که برایش اتاقی در روشنای قلبم باز کنم، یا قطعهسنگی در قبرستان نیمهی سردم.
برای شما مخاطب عزیز، با عشق، به صرف فنجانی چای و ملاقات در گورستان.
_ آسو/رز آبی یا هرآنچه که میشناسید
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من که حوصله ندارم ولی اگه انجام دادین برام بفرستین😭
@Asublurose
اگه خوانندهی خاصی مد نظرتونه میتونید توی ناشناس بگید براتون بیارم کاورشو✨