هدایت شده از 𝐋𝐮𝐩𝐢𝐧
«گاهی، دلتنگیها چون غبارِ کهنگی بر آینه شفافِ روح مینشینند و تصویرِ حقیقیِ خویش را پنهان میکنند. حال آنکه این غبار، پایدار نیست؛ چرا که نسیمِ یاد، آن را کنار میزند و در پهنهیِ دل، منظرهای از جنسِ نور و رنگ میگشاید. شادی، آن غزالِ رمیدهی خاطرات است که در بیشهی لحظههای کنونی، در کمینِ نگاهِ تیزبینِ توست. فقط کافیست بایستی، نفس بکشی، و اجازه دهی که در انعکاسِ چشمانت، دوباره متولد شود.»
از طرف Lupin
برای روایتهای طلوع آژور 🌟
و او به خانه باز میگردد.
میدانید بدتر از مرگ چیست؟
حقیقتی که باید در گلو خفه کنی، چون آنقدر دروغ رواج یافته که هیچکس تو را باور نخواهد کرد.
زمزمهی ملالآور دلایل توجیه پذیر برای اتفاقاتی که هیچوقت در ذهن کوچک آنها نمیگنجد. حالا میفهمید که چقدر تهوعآور است چرخاندن دروغ در دهان و به بیرون پرت کردن آن.
آمدنش، اتفاقات، همه چیز یک دروغ بزرگ بود. یک توهم که واقعیتر از هرآنچه که به نظر میرسید بود. دروغها گاهی شیرینند، اما بعضی، جان عزیزترین افرادت را میگیرند، این قطعا یکی از قاصدان مرگ بود که عزیزترینش را با خود میبرد.
در قطار تا به حال هیچوقت، آنقدر تنها به نظر نمیرسید. بهتر است بگوییم هیچوقت در زندگیاش، آنقدر تنها و بیپناه به نظر نمیرسید. به نقطهای نامعلوم خیره نگاه میکرد و سعی میکرد با اینکار، نگاهش را از جای خالی کنارش بدزدد.
- هی، پس اون کجاست؟
- چرا رفیق شفیقش اونجا نیست؟
- الان میتونیم راحت اذیتش کنیم؟ بادیگارد وحشیش کجا رفته؟
باید به نشنیدن ادامه میداد اما نمیتوانست. کاری که در تمام زندگیاش کرده بود، حالا برایش سختتر از هر کار دشواری به نظر میرسید.
- میگن این نفرین شده، اونو کشته.
- نگاه کن چجوری به یه نقطه خیره شده.
- راسته که میگن اون افتاده تو دریاچه و غرق شده؟
- کجای کاری میگن این پست فطرت چشم دیدن ابهتش رو نداشته سرشو کرده زیر آب.
باید کر و کور میشد. لال و کمتوان مغزی. باید معلول جسمی و ذهنی میشد تا برنگردد و کاری نکند. ناپدید بودن کار همیشگیاش بود، و حالا طوری توجه همه را جلب کرده بود که به راحتی میتوانست به عنوان یک سلبریتی شناخته شود، اگرچه این توجهها از سر نفرت و کنجکاویهای بیمورد بودند.
اگه او اینجا بود چه کار میکرد؟
شاید تازه پس از آنکه بالاخره فهمید هیچوقت قرار نیست دوباره او را ببیند، شروع کرده بود به پرسیدن این سوال در تمام لحظات زندگیاش. که میشد شصت و پنج روز و سیزده ساعت و چهل و دو دقیقه و شش، هفت، هشت... هیچوقت نفهمید از کی شروع کرده است به شمردن دقایقی که بی او سپری کرده بود. طوری میشمرد که گویی سر زمانی مشخص قرار است به او سر بزند. هیچ بازگشتی در کار نبود.
- بیخیال شاید با یه چاقو خلاصش کرده تو باغچه چالش کرده. اون اصرار کرد جسد پیدا نشد.
این حرف او را از مارپیچ ذهنیاش دوباره به دنیای بیرون کشاند. زمزمهها اوج میگرفتند و او میخواست بلند شود، رو به آنها برگردد و بگوید بس کنند، بگوید او درست همانجا نشسته و تمام حرفهایشان را میشنود، بگوید اینها حقیقت ندارد و بعد تمام آنچه رخ داد را بیان کند. اما میدانست که قرار است همه به او بخندد و تمسخر اوج بگیرد. میدانست که آنها از او حساب نمیبرند، تاثیر درد مشتهای فرد دیگی بود که همهی آن حرفها را از او دور نگه میداشت. فردی که رفته بود. بدنی که دیگر سرد بود و جانی نداشت. و حقیقت هیچوقت تغییر نمیکرد. او آن جسم مردهی زیر خاک نبود. درواقع، هیچ شباهتی بین او و رفتار آن فرد نبود. شاید تنها شباهتشان، رنگ موها و اجزای چهرشان بوده باشد. مگر چقدر سخت است که به صورت مردهی خود نگاه کنی و بدانی که او تو نیستی و نیمهی دیگر روحت در بدنی دیگر است؟
آه چقدر افکارش پریشان بودند. هرچه بیشتر تلاش میکرد، بیشتر فرو میرفت. آخر نه جهان ذهنش سکوت داشت نه اطرافش به او میل حضور را میداد. همه چیز آینهای خاکستری از نبود او شده بود.
حالا که فکر میکرد شاید آن حرفها آنقدرها هم مهم نبود. هرچه میگفتند، در نهایت تفاوتی برای او و آنچه رخداده بود ایجاد نمیکرد. مرده زیر خاک بود، او با دستهای از گلهای مورد علاقهی آن مرده روی صندلی قطار بود، و سعی میکرد به صندلی خالی او در کنارش فکر نکند. لعنتی.
دارم که را گول میزنم؟ خودم را؟ شما را؟ من هرچه کنم باز هم به صندلی خالی کنارم فکر میکنم. هرچه کنم باز به مقصد بی او فکر میکنم. من هر کاری هم که کنم باز به اتفاقاتی که افتاد فکر میکنم.
چهل و هشت دقیقه و پنجاه و دو، پنجاه و سه، پنجاه و...
مقصد، جاییست که من تمام مدت در کنار او بودهام. مبدا جایی بود که ماهیتش دروغ بود، من دروغ بودم، او دروغ بود و بالاخره این مه ابهام کنار رفت و همراه با آن، او هم رفت.
کاش میتوانستم برگردم و همه چیز را پس بگیرم. او را پس بگیرم، شوق رفتن به جای جدید و چشیدن نتیجهی تمام زحماتمان را پس بگیرم. اما در نهایت هیچ چیز را نمیتوانم پس بگیرم.
دخترکی نفرین شده در قطار، که سعی میکند به خالی بودن صندلی کنارش فکر نکند.
محکوم به از دست دادن در تمام جهانها و زندگیهایش. محکوم به زنده ماندن بدون آن فرد، حتی در داستانهایش، داستانهایشان، داستانهایمان.
یادتان است پرسیدم چه بدتر از مرگ است؟
جوابم را پس میگیرم، بهتر است بگوییم محکوم به زیستن در جهانی که در آن، دلیل زیستنت مرده است، بدترین مرگ خاموش و بیصدای جهان است. بدتر از هرچه که میتواند رخ بدهد، میتوانست رخ بدهد.
آرزو دارم که من جای او میمردم. حداقل، او از من قویتر بود و از پسش بر میآمد.
پنجاه و سه دقیقه و سی و دو، سی و سه، سی و...
حداقل او به مجنونی من نبود که اینجا قرارگیرد و در دل، شنهای ساعتی را بشمارد که معلوم نیست برای چه زمان میگیرد.
حداقل، او به بزدلی من نبود که در قطار بنشیند و به این فکر کند که چگونه میتواند هر اندازه که او درد کشید، با درد بمیرد.
اصلا شما که هستید؟ برای چه به اینها گوش میدهید؟ آه پاک فراموش کردهام به زور شما را اینجا کشاندهام تا به افکار فریاد کشانم گوش دهید. حالا تنهایم بگذارید، لطفا، میخواهم حداقل یک مجنون عاقلنما باشم نه یک دیوانهی دیوانهنما که دیگر ذرهای آبرو هم ندارد. شاید خودم خواستهام که یکرنگ باشم و آن لحظه برای مثل او بودن، هراسی از نمایان کردن خود نداشتم، اما واقعا که را فریب میدهم؟ من هیچوقت او نخواهم بود. پس خواهشا بروید. دیگر نمیخواهم کسی افکارم را بشنود. بروید و طوری رفتار کنید که گویی هیچ نشنیدهاید.
و در فرداها بعد از اعلامیهی مراسم ختمم، آزادانه قضاوتهایتان را بیان کنید. هرچقدر میخواهید بلند! چون دیگر گوشهایم در زیر خاک آرمیدهاند و سرم نمیتواند اینگونه غوغا کند. و لطفا یکی از شما این دسته گل را بر مزارم بگذارد، گلهای موردعلاقهی اوست، و برایم ساعاتی پیش از مرگش چیده بود. حتی اگر گلها تا آن زمان پژمرده شوند، باز آنها را بیاورید. اگر زودتر بمیرم گلها شاداب میمانند؟ میتوانم خاک مناسب و مغذیای برای آنها باشم؟ باز به بیراهه رفتم.
و درخواست آخرم. بین من و او فرسنگها فاصلهست. نمیدانم اصلا مقدور است یا خیر، اما مرا روی خطی خاک کنید که در راستای مکانی باشد که او مدفون است. شاید نتوانم در کنارش سر به خاک بگذارم اما شاید حداقل بتوانم بعدها که درخت شدم، ریشههایم را به ریشههای گلی که از خاک او روییده برسانم و او را محکم بچسبم، در تلافی تمام آن روزهایی که برایم از خود گذشتگی کرده است. که حداقل در این زندگی، دیگر نمیرد. نه زودتر از من.
راستشو بخواید فکر نمیکردم آنقدر طولانی و عجیب و خندهدار بشه🤣نمیدونم چجوری انقدر نوشتم فکر نکنم کسی حوصله کنه بخون- عام ولی شده دیگه کارش نمیشه کرد فکر کنم انقدر احساسی شده بودم که دیگه نمیتونستم خودمو از نوشتن بازدارم🤣
خلاصه اگه خوندید امیدوارم از قلم زیبام لذت برده باشین و چون خیلی وقته ننوشتم زیباتر هم شده دیگه چقدر حرف میزنم خدانگهدارتون خدا همیشه یارتو-