eitaa logo
𝐖𝐫𝐨𝐧𝐠 𝐭𝐢𝐦𝐞
284 دنبال‌کننده
17 عکس
28 ویدیو
1 فایل
به نام خداوند جان افرین؛ اینجا نه تنها یه داستان رو باهم پیش میبریم، هر شب باهم صحبت میکنیم، اهنگ گوش میدیم، گریه میکنیم و میخندیم... 1405/04/23 Me: @pv_shaya2
مشاهده در ایتا
دانلود
وقتی نزدیک سالن بیلیارد شدیم تئو دوباره شروع به نصحیت کرد و گفت: عموم چرت و پرت زیاد میگه، اصلا اهمیت به حرفاش نده. سر تکون دادم و داخل رفتیم: سالن خالی بود و مردی با پیراهن سفید و شلوار مشکی، موهای خیس از عرق و کفش های واکس زده مشغول زدن توپ ها با چوب بیلیارد بود. به محض وارد شدن ما داد زد: گری مگه بهت نگفتم نیا... تئودور! به سمت تئو اومد و بغلش کرد. موهاش رو تکون داد و گفت: چطوری پسر؟ دلمون برات تنگ شده بود. این خانوم کی باشن؟ نزاشتم تئو حرف بزنه و خودم گفتم: سلام، من دیانام تعریفتون رو زیاد شنیدم. لافین دستش رو جلو اورد و با لبخند گفت: خوشبختم، منم لافینم عموش، و به تئو اشاره کرد. تئو که تا الان حرفی نزده بود گفت: اگه سوال پیچ کردنت تموم شده منم دلم برات تنگ شده بود ولی مسئله ی مهم تری هست که باید درموردش باهات حرف بزنم. لافین لیوان ویس/کی کنار دستش رو پر کرد و گفت: بعد 7 ماه اومدی میزاشتی ببینمت اول! چه عجله ایه! تئو با عصبانیت گفت: اتفاقا عجله دارم، نُقلی نظرت چیه بری تو اتاق پیش شارلوت؟ نترس چیز خورت نمیکنه دست پخت خوبی داره میتونی هرچی میخوای بخوری! فکر کنم منظورش این بود که یکی از قوانین تغییر کرده و میتونم چیزی بخورم، فهمیدم که باید خصوصی حرف بزنن پس به سمت اتاق رفتم و گفتم: اره اره الان میرم. و وارد اتاق شدم، اتاق نسبتا بزرگی بود پر از یخچال ها و رگال هایی پر از لباس و کارتون که کنار اوناها مبل و تلوزیون هم بود، و اشپز خونه ی کوچکی هم اخر اتاق دیده میشد، شارلوت رو مبل نشسته بود و با دیدنم گفت: نشد خوب اشنا بشیم بیا ببینمت. هنوز ازش میترسیدم ولی پیشش رفتم و گفتم: من دیانام. البته بیشتر دیا صدام میکنن. شارلوت شونه بالا انداخت و گفت: منم شارلوتم زن عموی تئو. با لبخند گفتم: خوشبختم! شارلوت با مهربونی گفت: غریبی نکن بیا لباستو عوض کن معلوم نیست چجوری تونستی دامنت رو تحمل کنی تا اون موقع برات کیک میپزم نظرت چیه؟ لبخند زدم و تشکر کردم. به سمت رگال ها رفتم شلوار جین پیدا کردم که سایز کمرش بزرگ بود ولی میتونستم با کمربندی که توی سبد کنار رگال بود بپوشم در کنارش هم تاپ مشکی نخی که طرح عجیبی داشت رو برداشتم. پشت رختکن رفتم و لباسمو عوض کردم. هنوز باورم نمیشد، گوشیم کافه جا مونده بود، از بابام و الا هیچ خبری نداشتم و الان توی یه جای عجیب پیش زنی نشسته بودم که تا چند ساعت قبل میخواست چیز خورم کنه و از قضا زن عموی پسریه که چند روز پیش باهاش اشنا شدم و الان نمیدونم اصلا با اون پسر چه نسبتی دارم و حتا نمیدونم همون پسر با عموش درمورد چه چیزی حرف میزنن! @wrongtime2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بچه ها بلخره:))
چقدر خوشگل شدن؟ 🥲 چقد نازن؟ چقدر بهم میان😭؟؟؟؟؟؟
هدایت شده از چشمِ آینده.
فروردين فکر میکردم همه‌چی رو فهمیدی. ولی انگار هنوزم یه چیزایی هست که توش گیجی… اشکالی نداره ، کم‌کم میفهمی.