eitaa logo
𝐖𝐫𝐨𝐧𝐠 𝐭𝐢𝐦𝐞| فور نده
252 دنبال‌کننده
14 عکس
26 ویدیو
1 فایل
به نام خداوند جان افرین؛ اینجا نه تنها یه داستان رو باهم پیش میبریم، هر شب باهم صحبت میکنیم، اهنگ گوش میدیم، گریه میکنیم و میخندیم... 1405/04/23 Me: @pv_shaya2💘 #‌تابع‌قوانین‌ایتا
مشاهده در ایتا
دانلود
دینگ دینگ دینگ... با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم، چشمام از شدت خواب نمیدید و دنبال گوشیم میگشتم. پیداش که کردم با دیدن اسم alex یکی از صمیمی ترین دوستام شوکه شدم، اون کی این وقت صب زنگ میزد؟ تلفن رو جواب دادم و صدای دادش از اونور خط میومد میگفت: معلوم هست کجایین؟ ساعت 8:30 دقیقس یه ربع دیگه باید مدرسه باشیم نمیخواین بیاین؟ از شوک حرفش خواب از سرم پرید و گفتم: تو برو ما میایم یکم دیگه.باشه ای گفت و خدافظی کرد، سریع الا رو بیدار کردم و گفتم: پاشو پاشو که خواب موندیم! بلند شد و گفت: وای خدایا دوباره؟ ✩✩✩✩✩ نمیدونم این 20 دقیقه چجوری گذشت و چی پوشیدم ولی وقتی اینه ی اسانسور باز شد، صورت های پف کردمون کامل مشخص بود، کت و دامن سورمه ای من چروک نامرتب بود ولی الا با وجودی که دیر کرده بودیم کاملا مرتب و اراسته بود، کیفم به دلیل گم کردن کتابام سبک و افتاده بود و سوییشرت کرمی رنگم کج. ولی کاپشن الا طوری اتو کشیده بود که هرکی ندونه فکر میکرد الان از خشک شویی تحویل گرفته شده، همیشه عاشق تفاوت هامون بودم! بالاخره اسانسور رسید، پیاده شدیم و به سمت مدرسه دویدیم ولی خب فایده ای نداشت، 9:03 بود و زنگ خورده بود، وارد مدرسه شدیم و اسم امون به عنوان تاخیر ثبت شد، به سمت کلاس رفتیم در زدیم و وارد شدیم. خانم واکر معلم تاریخ در حال درس دادن بود ولی به محض ورود من و الا همه ی کلاس نگاهشون به من و الا افتاد و بی توجه به معلم شروع به صحبت کردن، بین همه ی اونا فقط میا توجهم رو جلب کرد که به جای کت صورتی رنگ پشمی هودی تدی داری پوشیده بود و در ردیف جلوی کلاس چپ چپ نگاهم میکرد، انقدر دغدغه داشتم که به درد زخم هام توجه نمیکردم ولی با دیدن میا انگار نمک روی زخمم پاشیده بودن و سوزش بخیه هام رو حس میکردم. بدون اهمیت به بچه ها به ته کلاس رفتم، کیفم رو روی میز پرت کردم و نشستم... @wrongtime2
خسته بودم پس سعی کردم سر کلاس یه چرت کوتاه بزنم، اما قبلش الکس صدام کرد. سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم، الکس همیشه همون الکس بود، موهای مشکی که تقریبا تا اول های کمرش بود، عینکی که مثل ویترین در برابر چشماش بود، ابروهای پر و چشمای کشیده، همیشه هم لباس های تنش مشکی بود. خوشحالم که وقتی همه چیز در حال عوض شدن بود الکس هنوز همون دختر ناز همیشگی بود! دوباره صدا کردنم باعث شد توجهم بهش جلب شه که میگفت: خواهش میکنم زودتر بیاین همیشه انقدر دیر میکنین که خانوم ماریلو ازتون به شدت شاکیه. اروم خندیدم و گفتم: به خدا حواسم نبود خوابم میومد ولی چشم. دوباره سرمو روی میز گذاشتم که یادم اومد چتای دیشبم با تئو رو نشون الا ندادم! سریع گوشیم رو باز کردم و بهش گفتم: الا بدو این هارو بخون! وقتی گوشیم رو گرفت تغییر حالت صورتش کاملا مشخص بود و بعدش به سمتم برگشت و گفت: وایسا الان اولین دیتت رو با پسری داری که چند ساعته میشناسی؟ نمیدونم کجای این حرف طوری خنده دار بود که من و الا بخوایم با خنده هامون توجه کل کلاس رو جلب کنیم! خانم واکر گفت: اروم بچه ها دارم درس میدم. باشه ای کوتاه گفتیم و به بحثمون برگشتیم، با خجالت گفتم: حالا اگه یه بار دیگه بگه میرم ولی اینجوری نه که فکر نکنن علافم. به نشانه ی تایید سر تکون داد و منم سرم رو روی میز گذاشتم که بخوابم... @wrongtime2
با صدای الا بیدار شدم که می گفت: زنگ خورد پاشو بریم خونه. سرمو بلند کردم، و با خواب آلودگی وسایلم رو جمع کردم. بلند شدم و با الا از کلاس خارج شدیم، میتونم بگم نصف راه رو داشتیم درمورد اینکه چی بپوشم حرف میزدیم، لباسی که نه خیلی مجلسی باشه که فکر کنه این دیت مهم ترین اتفاق زندگیمه نه طوری که فکر کنه با پیژامه و لباس تو خونه دارم میرم. بحثمون داغ شده بود که صدای نوتیف گوشیم حواسم رو پرت کرد، فکر کردم بابام یا لیام باشه ولی تئو بود! Teo: هنوز سر حرف دیشب هستی دیگه؟ ساعت 9 تو خیابون گرینگ کنار هایپر مارکت میبینمت الا نگاهی بهم انداخت و گفت: الان راضی شدی بری؟ خندیدم و گفتم اره زشته دیگه دوبار گفت نمیشه نرم و تایپ کردم Diana: معلومه که هستم، میبینمت توی راه خونه باز هم بحثمون لباس من بود و باز هم به نتیجه نرسیدیم، بالاخره رسیدیم و با خستگی روی مبل پریدم! گوشیم رو برداشتم، ساعت 3:34 دقیقه بود میتونستم تا ساعت 5 بخوابم و بعد حاظر شم. پس الارم گذاشتم و به الا گفتم: من میخوابم اگه باز هم الارم گوشیم خاموش بود بیدارم کن خودت. الا نگاهی به لباس هام انداخت و گفت: نمیخوای لباست رو در بیاری؟ خمیازه ای کشیدم و گفتم: وای نه الا اصلا حوصله ندارم. خندید و به اتاق رفت... @wrongtime2
چشمام رو باز کردم! الا روی مبل کناری پیشم خوابیده بود موهاش توی صورتش ریخته بود، هنوز الارم زنگ نخورده و من بیدار شدم افرینننن! گوشیم رو برداشتم که به بابام و لیام زنگ بزنم ولی چیز عجیب تری دیدم ساعت 7:12 دقیقسسسس! الارم چی؟؟ وای من باید 8 و نیم از خونه میرفتم بیرون وای نههه! سریع رفتم حموم، موهام رو خشک کردم، بدون فکر کردن به لباسام فقط یه سوییشرت ساده ی مشکی با شلوار جین ابی پوشیدم و با سریع ترین حالت ممکن ارایش کردم! هنوز یکم خوابم میومد پس از یخچال 2 تا انرژی زا برداشتم که تو راه بخورم و با سر و صدای که راه انداخته بودم الا بیدار شد! با صدایی که از ته چاه میومد گفت: چته انقد سر و صدا میکنی! همینجوری که داشتم به بقیه کار هام میرسیدم گفتم: وای الا دیر از خواب پاشدم، کفشام گلیه؟ وای بهتر از این نمیشه! با بیشترین سرعت کفشام رو تمیز کردم و با عطر دوش گرفتم، درو باز کردم کفشامو پرت کردم و شروع به بستن بند ال استار هام کردم، الا گفت: ساعت 11 اینا بیا میدونی خیابون گرینگ چقدر خطرناکه دیگه! باشه ای گفتم و در رو بستم. 8:49 دقیقه! بهتر از این نمیشه فقط نیم ساعت راهه تا برسم و اون بیچاره باید منتظر بمونه. بدون توجه به تنگی نفسم شروع به دوییدن کردم تا زوتر برسم، دوییدم، دوییدم، دوییدم، نفس نفس میزدم که باعث شده بود چشمام تار ببینه و وقتی بالاخره به خیابون گرینگ رسیدم تئو رو دیدم که به سمتم میومد ولی دیدم هی داشت تار تر میشد و چشمام سیاهی میرفت وقتی تئو رسید، با دیدن رنگ پریده ی صورتم و صدای نفس هام با نگرانی نگاهم کرد، به محض اینکه خواست حالم رو بپرسه دنیا دور سرم چرخید و سیاهی غالب شد... @wrongtime2
چشام رو که باز کردم روی نیمکت کنار هایپر نشسته بودم و تئو سعی میکرد با امبولانس تماس بگیره! وقتی دید چشمامو باز کردم گوشیش رو توی جیبش گذاشت و گفت: وای دیا خوبی؟ سر تکون دادم و اون در بطری ابی رو باز کرد و بهم اشاره کرد که بخورم، نصف بطری رو خوردم و گفتم: وای ببخشید دیر شده بود منم نفس تنگی دارم به خاطر همین دوییدم که کار درستی نبود همیشه بعدش غش میکنم، اره بعد وقتی رسیدم یه همچین اتفاقی افتاد! تئو جوری نگاهم میکرد که انگار مطمعن نبود حالم خوب باشه و گفت:مطمئنی نمیخوای تا درمانگاه بریم؟ سر تکون دادم و گفتم: اره بابا نترس، از صبح چیزی نخورده بودم و دوییدم معمولا اینجور مواقع باید انرژی زا بخورم که باعث میشه قندم بالا بره و غش نکنم حتی انرژی زا هم اوردم ولی خب انقد دیر بود وقت نشد بخورم! با دست به سرش زد و گفت: دختر اگه از همون اول میگفتی منتظرت مینشستم نیازی نبود بدویی! الانم ولش کن یکم دیگه چیزی نخوری دوباره غش میکنی! کروسانی که قولش رو داده بود رو بهم داد و گفت: اینو بخور همون کروسانیه که ازش تعریف کردم. تشکر کردم و بازش کردم! بوی نون تازه و مربا عالی بود و سریع گاز اولو زدم! فکر کنم بهترین کروسان زندگیم بود. با خوشحالی به تئو گفتم: این عااااالیه. کنارم نشست، ابروش رو بالا انداخت و با غرور گفت: دیدی بهت گفتم؟... @wrongtime2
اروم خندیدم و گفتم: اره واقعا خوشمزه و تازس، شیرینی مرباش هم کاملا به اندازس!خودت نمیخوری؟ تئو سریع واکنش نشون داد با خنده گفت: میدونم چقدر خوبه ولی مطمعن باش من صبحونه،ناهار و شام کروسان میخورم اینیکی برای خودته! با وجودی که کنار هم نشسته بودیم دقتی بهش نکرده بودم، هودی مشکی ای پوشیده بود و کلاهش رو روی سرش گذاشته بود، کاپشن زیتونی رنگی هم روش پوشیده بود و ظاهرش مثل دفعه ی قبل بود. به سمتم برگشت و گفت: راستی یکم از خودت بگو. مدرسه چطور بود؟ کش و قوسی به بدنم دادم و چهار زانو روی نیمکت نشستم و گفتم: خب سوالی که پرسیدی جوابش خیلی طولانیه! چشماش برق زد و گفت منم عاشق داستان های طولانیم! لبخند زدم و شروع کردم... ✩✩✩✩✩ وایسا الان داری بهم میگی ازش شکایت نداری؟ شونه بالا انداختم و گفتم: میدونی من درس نمیخونم و اگه یک لکه ننگ دیگه تو پرونده باشه، خب هیچ کالجی نمیتونم برم یا حتا بدتر، نمیتونم کار پیدا کنم! با حرص نگاهم کرد و گفت: خب درک میکنم ولی من اشنا زیاد دارم میتونم بدون اینکه بفهمه یه چند وقت یه جا قایمش کنم و یا مثلا کاری که با گردنت کرد رو روش انجام بدم. نظرت چیه؟ ایده ی خوبیه نه؟... @wrongtime2
با تعجب و خنده نگاهش کردم و گفتم: معلومه که نه این چه کاریه دیوونه شدیاااا. نزدیک اومد و ابروهاش رو بالا انداخت و گفت: اره کاملا. از خجالت لپ هام گل انداخت و گفتم: تو چی؟ از خودت بگو. جمله ی من رو تکرار کرد و گفت: سوالی که پرسیدی جوابش خیلی طولانیه! با تقلید از خودش گفتم: من عاشق داستان های طولانیم! ✩✩✩✩✩ فین فین... تئوبا تعجب نگاهم کرد و گفت: دیانا داری گریه میکنی؟ وای خدایا مهم نیس الان که دیگه تموم شده رفته. اشکامو پاک کردم و گفتم: اخه چطوری میتونسته بچه ی 5 سالرو کتک بزنه یا چمیدونم از خونه بندازتش بیرون؟ تئو سعی میکرد احساساتش رو نشون نده ولی معلوم بود که تعریف کردن این اتفاق براش سخته، اروم گفت: بابای من همیشه همین بود ازم متنفر بود و من رو رقیب خودش میدونست، فکر میکرد من باعث شدم مامانم باهاش سرد شه و حتا بعضی وقتا مجبورم میکرد با دوست دختراش بریم بیرون کاراش رو من لاپوشونی کنم. با تعجب نگاش کردم و گفتم: منظورش چیه رقیب چیهههه؟ و گریم اوج گرفت! خندید و نگاهم کرد با گریه گفتم: چیهههه؟ چرا میخندی؟ این کارم باعث شد بیشتر بخنده! با خنده گفت: وای گریه نکن مهم نیس الان سالمم پیشتم هستم خب؟ @wrongtime2
به نشانه ی تایید سر تکون دادم و اشک هامو پاک کردم، بلند شدم و گفتم: پاشو یه جای باحال نزدیک اینجا میشناسم. تئو بلند شد و گفت: بریم، اینجا زیاد میای؟ گفتم: اره شباش خیلی قشنگه! عجیب نگاهم کرد، نگاهی که ترس و خشم و نگرانی رو نشون میداد. بعد چند ثانیه گفت: اینجا شباش خطرناکه و خلوت تنها نیا هر وقت خواستی بیای بگو باهم بیایم. زیاد پیگیر نشدم، چون واقعا شبا اینجا واقعا خلوته و هیچ کس نیست حتما سر همین ترسیده بود. با لبخند گفتم: باشه حتما! با لبخند نگاهم کرد و بقیه ی راه با سکوت گذروندیم... ✩✩✩✩✩ اینجاس! فضای بالای پارکینگ اینجا سکو های بلندی داشت که سمت دیگش شبیه پرتگاه بود و ارتفاع حدودا 15 یا 20 متری داشت. تئو نگاهم کرد و گفت: به عنوان کسی که اینجا زیاد میاد باید بهت بگم تا حالا اینجارو ندیده بودم چقد قشنگه! ابرو بالا انداختم و گفتم: جدی؟ اینجا مکان مورد علاقمه و به سمت سکو ها رفتم، پامو بین درز هاش گذاشتم و ازش بالا رفتم. بادی که میومد باعث میشد موهام تکون بخوره و این بهترین حس ممکن بود. تئو کنارم وایساد و بالا نیومد. مشغول حرف زدن شدیم، درمورد علاقه هامون که خیلی باهم فرق داشتن! دومین قوطی انرژی زا رو هم کنارم گذاشتم و گفتم: وای تموم شد! میای بریم یکی دیگه هم بگیرم؟ و از سکو پایین اومدم. با خنده گفت: باشه بیا بریم. توی راه، باد به صورتم میخورد و موهام رو تکون میداد سکوت عجیبی بینمون بود، که ناگهان صدای جیغ بلندی سکوت رو شکست... @wrongtime2
با شنیدن صدای جیغ نگاهی به هم انداختیم و ناخوداگاه به سمت صدا دوییدیم هرچی نزدیک تر میشدیم صدا واضح تر به نظر میرسید بعد از چند دقیقه به دوراهی رسیدیم و به تئو گفتم: تو از سمت راست برو من از چپ میرم تئو با ایده ام کاملا مخالفت کرد و گفت نه خطرناک... ولی دیگه دیر شده بود و من رفته بودم نفس نفس میزدم پس قدم هام رو اروم تر کردم صدایی اروم و نامفهوم شنیدم که میگفت: مگه نگفتم تا همین امشب وقت داری پول من کجاست؟ کمی جلوتر که رفتم صدا تصویر پیدا کرد. جلوی کامیون بزرگ حدود 5 یا 6 تا مرد کت و شلواری که به شدت قوی هیکل به نظر میرسیدند بود در جلوی اونها مردی حدودا 40 ساله که قد متوسط و موهایی روشنی داشت ایستاده بود, کنار مرد دو سگ بزرگ که معلوم بود به شدت گرسنند، جلوی سگ ها دو زن با دست و پای بسته زانو زده بودند و با چشمهای گریان التماس میکردند: ما بچه داریم... خواهش میکنم فقط یک روز دیگه 2 برابر پول رو بهتون میدیم از ترس پشت ستون بزرگ رفتم دوباره صدای مرد اومد که به افرادش میگفت منتظر چی هستید؟ بکشیدشون فکر میکردم همه ی اینها نمایش یا فیلمه ولی با شنیدن صدای تیر و جاری شدن خون از سر زن ها تازه به خودم اومدم و از ترس عقب عقب رفتم و سعی کردم که فرار کنم ولی تنم به کسی خورد و دستهاش دور کمرم گره خورد و به سمت دیوار کشونده شدم... @wrongtime2
سعی کردم فرار کنم اما فشار دستهای دورم بیشتر میشد و به محض اینکه خواستم جیغ بزنم دستش رو روی دهنم گذاشت و بغل گوشم گفت: اروم باش دیا الان میشنون! صدای تئو بود و با شنیدن صداش نفس عمیقی کشیدم و به نشانه ی تایید سر تکون دادم، دوباره به مردها نگاهی انداختم سگها رو ول کرده بودند مشغول خوردن جسد زنها بودند! با دیدن این صحنه اشک از چشمام جاری شد و شروع به گریه کردم تئو نگاهم کرد. دستش رو دور کمرم حلقه کرد و زمزمه کرد: نگاشون نکن. راست هم میگفت فقط حال خودم بدتر میشد پشتم رو کردم و باعث شد اشکهام لباس تئو رو خیس کنه. تو لحظه ای که سکوت قالب شده بود و فقط صدای جوییدن استخون توسط سگها میومد صدای زنگ گوشیم توجه همه رو جلب کرد! سریع خاموش کردم ولی دیگه فایده نداشت. نفسم بند اومده بود و با نگاهی که سرشار از ترس و وحشت بود به تئو نگاه کردم صدای مرد میومد که میگفت: انگار که اینجا تنها نیستیم و با اشاره به افرادش ادامه داد: پیداشون کنید و درسی بهشون بدین تا بفهمن تو کار جو کولینز نباید دخالت کنن از ترس مثل بید میلرزیدم و اشک هام مثل سیل جاری شده بود برعکس من تئو به خودش مسلط بود دستم رو گرفت و شروع به دوییدن کردیم نمیدونستیم کجا میریم ولی وقتی بالاخره به شهر رسیدیم حس کردم نمیتونم نمیتونستم نفس بکشم و ایستادم... @wrongtime2
سرفه میکردم و دنیا دور سرم میچرخید، تئو کمک کرد روی نیمکتی که کنارم بود بشینم، با لحنی که نشانه ای از اشک هایی بود که از چشمام جاری میشد و ترسی که اون لحظه داشتم گفتم: تئو ما نباید میومدیم باید زنگ میزدیم پلیس باید، باید، باید... و شروع به سرفه کردم. تئو که تا الان وایساده بود جلوم زانو زد، دستام رو توی دستاش گرفت و گفت: ببین دیا اول که اروم باش، دوم چیزایی که امشب دیدی رو فراموش کن و به زندگیت ادامه بده انگار نه انگار که اتفاقی افتاده! الان جدی بود؟؟ جلوی ما 2 تا ادم کشته شده بودن و میگفت ازش حرفی نزنم؟ سرش به سنگ خورده بود؟؟ خنده عصبی ای سر دادم و گفتم: دیوونه شدی؟ منظورت از این حرف چیه؟؟ تا انتقام خونشون رو نگیرم ول نمیکنم. تئو با تعجب و خنده نگام کرد و گفت: د اخه کوچولو تو میتونی جلوی اونهمه ادمو بگیری؟ میدونی چقدر میتونن واسه خودت و اطرافیانت خطر ایجاد کنن؟با این حرفش اشک هایی که قطره قطره میریخت تبدیل به سیلی خروشان شد. روی نیمکت نشست، دستش رو دور بازو هام انداخت و به سمت خودش کشید و بغلم کرد. هیچ وقت تو زندگیم فکر نمیکردم تو دیت اول یه پسر رو بغل کنم یا حتی عجیب تر از اون! توی شبی که باید برام خوشایند می بود صحنه ی قتل یکی دیگه رو ببینم. چند دقیقه توی بغل تئو به گریه کردن ادامه دادم و بدون اینکه حرفی بزنه موهام رو نوازش میکرد، یکم که گذشت یادم افتاد که حتما تا الان الا قبرمم کنده پس اشک هام رو پاک کردم و به تئو گفتم:... @wrongtime2
میگم که... من خیلی دیرمه میشه برم؟ تئو گفت: اره بابا چرا نشه ولی تنها نرو بیا من میرسونمت. سر تکون دادم و گفتم: بازم ببخشید زحمتت میشه. گوشیم رو باز کردم و با پیام الا مواجه شدم: دیانا من میخوابم خواستی بیای در بزن باز نکردم زنگ بزن بیدارم کن. دلم براش سوخت امروز خیلی کار کرده بود و برای کنفرانس علومی که داشتیم خیلی زحمت کشیده بود دلم نمیومد بیدارش کنم پس پیام دادم و گفتم: الا دیر شده بود دیگه دیدم خوابیدی رفتم خونمون حموم بودم جوابتو ندادم. فردا عصری میام اونجا پیشت. گوشیم رو تو جیبم گذاشتم، کاش این رو نمیگفتم واقعا تنهایی میترسم. نمیدونم این حرف از کجای ذهنم بیرون اومد و به دهنم رسید ولی به خودم اومدم دیدم که داشتم میگفتم: عاااام تئو ببین عهه چیزه من شب یکم راستش میترسم بعد میشه عام بیای پیشم؟ تئو شونه بالا انداخت و گفت: اره حتما فقط مشکلی نداری خودت؟ گفتم: نه راستش تنها باشم میترسم ✩✩✩✩✩ کلید رو توی در انداختم و در رو باز کردم. خونه مثل همیشه بود ولی مرتب تر چون 1 هفته ای میشد که بابا و لیام مسافرت بودن و منم خونه ی الا اینا کلید رو روی میز پرت کردم ،از پله ها بالا رفتم و به اتاق رسیدم. خواستم در رو ببندم که یادم افتاد تئو هم لباس بیرون تنشه پس گفتم: اگه لباس میخوای اتاق طبقه پایین اتاق بابامه، از توی کمدش لباس بردار. صداش میومد که میگفت: عه خب باشه مرسی. در رو بستم و توی اتاق رفتم... @wrongtime2