eitaa logo
𝐖𝐫𝐨𝐧𝐠 𝐭𝐢𝐦𝐞
226 دنبال‌کننده
3 عکس
9 ویدیو
1 فایل
به نام خداوند جان افرین؛ اینجا نه تنها یه داستان رو باهم پیش میبریم، هر شب باهم صحبت میکنیم، اهنگ گوش میدیم، گریه میکنیم و میخندیم... سومین شروع ما. 1405/05/02 Me: @pv_shaya2 #تابع_قوانین_ایتا
مشاهده در ایتا
دانلود
چشام رو که باز کردم روی نیمکت کنار هایپر نشسته بودم و تئو سعی میکرد با امبولانس تماس بگیره! وقتی دید چشمامو باز کردم گوشیش رو توی جیبش گذاشت و گفت: وای دیا خوبی؟ سر تکون دادم و اون در بطری ابی رو باز کرد و بهم اشاره کرد که بخورم، نصف بطری رو خوردم و گفتم: وای ببخشید دیر شده بود منم نفس تنگی دارم به خاطر همین دوییدم که کار درستی نبود همیشه بعدش غش میکنم، اره بعد وقتی رسیدم یه همچین اتفاقی افتاد! تئو جوری نگاهم میکرد که انگار مطمعن نبود حالم خوب باشه و گفت:مطمئنی نمیخوای تا درمانگاه بریم؟ سر تکون دادم و گفتم: اره بابا نترس، از صبح چیزی نخورده بودم و دوییدم معمولا اینجور مواقع باید انرژی زا بخورم که باعث میشه قندم بالا بره و غش نکنم حتی انرژی زا هم اوردم ولی خب انقد دیر بود وقت نشد بخورم! با دست به سرش زد و گفت: دختر اگه از همون اول میگفتی منتظرت مینشستم نیازی نبود بدویی! الانم ولش کن یکم دیگه چیزی نخوری دوباره غش میکنی! کروسانی که قولش رو داده بود رو بهم داد و گفت: اینو بخور همون کروسانیه که ازش تعریف کردم. تشکر کردم و بازش کردم! بوی نون تازه و مربا عالی بود و سریع گاز اولو زدم! فکر کنم بهترین کروسان زندگیم بود. با خوشحالی به تئو گفتم: این عااااالیه. کنارم نشست، ابروش رو بالا انداخت و با غرور گفت: دیدی بهت گفتم؟... @wrongtime3
اروم خندیدم و گفتم: اره واقعا خوشمزه و تازس، شیرینی مرباش هم کاملا به اندازس!خودت نمیخوری؟ تئو سریع واکنش نشون داد با خنده گفت: میدونم چقدر خوبه ولی مطمعن باش من صبحونه،ناهار و شام کروسان میخورم اینیکی برای خودته! با وجودی که کنار هم نشسته بودیم دقتی بهش نکرده بودم، هودی مشکی ای پوشیده بود و کلاهش رو روی سرش گذاشته بود، کاپشن زیتونی رنگی هم روش پوشیده بود و ظاهرش مثل دفعه ی قبل بود. به سمتم برگشت و گفت: راستی یکم از خودت بگو. مدرسه چطور بود؟ کش و قوسی به بدنم دادم و چهار زانو روی نیمکت نشستم و گفتم: خب سوالی که پرسیدی جوابش خیلی طولانیه! چشماش برق زد و گفت منم عاشق داستان های طولانیم! لبخند زدم و شروع کردم... ✩✩✩✩✩ وایسا الان داری بهم میگی ازش شکایت نداری؟ شونه بالا انداختم و گفتم: میدونی من درس نمیخونم و اگه یک لکه ننگ دیگه تو پرونده باشه، خب هیچ کالجی نمیتونم برم یا حتی بدتر، نمیتونم کار پیدا کنم! با حرص نگاهم کرد و گفت: خب درک میکنم ولی من اشنا زیاد دارم میتونم بدون اینکه بفهمه یه چند وقت یه جا قایمش کنم و یا مثلا کاری که با گردنت کرد رو روش انجام بدم. نظرت چیه؟ ایده ی خوبیه نه؟... @wrongtime3
با تعجب و خنده نگاهش کردم و گفتم: معلومه که نه این چه کاریه دیوونه شدیاااا. نزدیک اومد و ابروهاش رو بالا انداخت و گفت: اره کاملا. از خجالت لپ هام گل انداخت و گفتم: تو چی؟ از خودت بگو. جمله ی من رو تکرار کرد و گفت: سوالی که پرسیدی جوابش خیلی طولانیه! با تقلید از خودش گفتم: من عاشق داستان های طولانیم! ✩✩✩✩✩ فین فین... تئوبا تعجب نگاهم کرد و گفت: دیانا داری گریه میکنی؟ وای خدایا مهم نیس الان که دیگه تموم شده رفته. اشکامو پاک کردم و گفتم: اخه چطوری میتونسته بچه ی 5 سالرو کتک بزنه یا چمیدونم از خونه بندازتش بیرون؟ تئو سعی میکرد احساساتش رو نشون نده ولی معلوم بود که تعریف کردن این اتفاق براش سخته، اروم گفت: بابای من همیشه همین بود ازم متنفر بود و من رو رقیب خودش میدونست، فکر میکرد من باعث شدم مامانم باهاش سرد شه و حتا بعضی وقتا مجبورم میکرد با دوست دختراش بریم بیرون کاراش رو من لاپوشونی کنم. با تعجب نگاش کردم و گفتم: منظورش چیه رقیب چیهههه؟ و گریم اوج گرفت! خندید و نگاهم کرد با گریه گفتم: چیهههه؟ چرا میخندی؟ این کارم باعث شد بیشتر بخنده! با خنده گفت: وای گریه نکن مهم نیس الان سالمم پیشتم هستم خب؟ @wrongtime3
به نشانه ی تایید سر تکون دادم و اشک هامو پاک کردم، بلند شدم و گفتم: پاشو یه جای باحال نزدیک اینجا میشناسم. تئو بلند شد و گفت: بریم، اینجا زیاد میای؟ گفتم: اره شباش خیلی قشنگه! عجیب نگاهم کرد، نگاهی که ترس و خشم و نگرانی رو نشون میداد. بعد چند ثانیه گفت: اینجا شباش خطرناکه و خلوت تنها نیا هر وقت خواستی بیای بگو باهم بیایم. زیاد پیگیر نشدم، چون واقعا شبا اینجا واقعا خلوته و هیچ کس نیست حتما سر همین ترسیده بود. با لبخند گفتم: باشه حتما! با لبخند نگاهم کرد و بقیه ی راه با سکوت گذروندیم... ✩✩✩✩✩ اینجاس! فضای بالای پارکینگ اینجا سکو های بلندی داشت که سمت دیگش شبیه پرتگاه بود و ارتفاع حدودا 15 یا 20 متری داشت. تئو نگاهم کرد و گفت: به عنوان کسی که اینجا زیاد میاد باید بهت بگم تا حالا اینجارو ندیده بودم چقد قشنگه! ابرو بالا انداختم و گفتم: جدی؟ اینجا مکان مورد علاقمه و به سمت سکو ها رفتم، پامو بین درز هاش گذاشتم و ازش بالا رفتم. بادی که میومد باعث میشد موهام تکون بخوره و این بهترین حس ممکن بود. تئو کنارم وایساد و بالا نیومد. مشغول حرف زدن شدیم، درمورد علاقه هامون که خیلی باهم فرق داشتن! دومین قوطی انرژی زا رو هم کنارم گذاشتم و گفتم: وای تموم شد! میای بریم یکی دیگه هم بگیرم؟ و از سکو پایین اومدم. با خنده گفت: باشه بیا بریم. توی راه، باد به صورتم میخورد و موهام رو تکون میداد سکوت عجیبی بینمون بود، که ناگهان صدای جیغ بلندی سکوت رو شکست... @wrongtime3
با شنیدن صدای جیغ نگاهی به هم انداختیم و ناخوداگاه به سمت صدا دوییدیم هرچی نزدیک تر میشدیم صدا واضح تر به نظر میرسید بعد از چند دقیقه به دوراهی رسیدیم و به تئو گفتم: تو از سمت راست برو من از چپ میرم تئو با ایده ام کاملا مخالفت کرد و گفت نه خطرناک... ولی دیگه دیر شده بود و من رفته بودم نفس نفس میزدم پس قدم هام رو اروم تر کردم صدایی اروم و نامفهوم شنیدم که میگفت: مگه نگفتم تا همین امشب وقت داری پول من کجاست؟ کمی جلوتر که رفتم صدا تصویر پیدا کرد. جلوی کامیون بزرگ حدود 5 یا 6 تا مرد کت و شلواری که به شدت قوی هیکل به نظر میرسیدند بود در جلوی اونها مردی حدودا 40 ساله که قد متوسط و موهایی روشنی داشت ایستاده بود, کنار مرد دو سگ بزرگ که معلوم بود به شدت گرسنند، جلوی سگ ها دو زن با دست و پای بسته زانو زده بودند و با چشمهای گریان التماس میکردند: ما بچه داریم... خواهش میکنم فقط یک روز دیگه 2 برابر پول رو بهتون میدیم از ترس پشت ستون بزرگ رفتم دوباره صدای مرد اومد که به افرادش میگفت منتظر چی هستید؟ بکشیدشون فکر میکردم همه ی اینها نمایش یا فیلمه ولی با شنیدن صدای تیر و جاری شدن خون از سر زن ها تازه به خودم اومدم و از ترس عقب عقب رفتم و سعی کردم که فرار کنم ولی تنم به کسی خورد و دستهاش دور کمرم گره خورد و به سمت دیوار کشونده شدم... @wrongtime3
داغ مادر هیچ وقت تموم نمیشه. هیچ وقت روزی نمیرسه که با خودت بگی: بلخره تموم شد و تونستم باهاش کنار بیام. هیچ وقت نمیرسه اون شبی که یادش نیوفتی و به خاطرش گریه نکنی هروقت دلیلی برای گریه پیدا میکنی تهش با یاد مامانت اون گریه انقدر شدت میگیره که، یادت میره موضوع اصلی چی بود تو اون لحظه فقط اسم مامانت رو یادت میاد. همه چیز بهش ربط داره عین یه شهر که شاید راه های دیگه ای برای رسیدن بهش باشه، ولی همیشه تهش به اون میرسه چه بخوای چه نخوای. مرگ ادما عین شطرنجه هر کدوم از مهره هایی که حذف میشن شاید بگی: پوف... وای نه... جدی؟... ولی اگه مامانت قرار باشه یه مهره باشه قطعا شاهه. مهم ترین مهره بازی. وقتی کیش و مات میشی بازی تمومه و مامانت هم که میره... همین اتفاق میوفته. شاید نشون ندی که از درون توهم باهاش زیر خاکی ولی خودمونیما... بدجوری جای خالیی که با هیچ چیز و هیچ کس پر نمیشه تو دلت حس میشه. نفس کشیدن به معنی زنده بودن نیست و همه کسایی که این داغو دیدیم فقط نفس میکشیم ولی تنها راهی که میتونی دوباره پیشش باشی و بلخره بخندی دیگه نفس نکشیدنه، سخته ولی همیشه...زندگی کنید حتا اگه واقعا زندگی نیست. 𝓙𝓸𝓲𝓷✨ @wrongtime3
سعی کردم فرار کنم اما فشار دستهای دورم بیشتر میشد و به محض اینکه خواستم جیغ بزنم دستش رو روی دهنم گذاشت و بغل گوشم گفت: اروم باش دیا الان میشنون! صدای تئو بود و با شنیدن صداش نفس عمیقی کشیدم و به نشانه ی تایید سر تکون دادم، دوباره به مردها نگاهی انداختم سگها رو ول کرده بودند مشغول خوردن جسد زنها بودند! با دیدن این صحنه اشک از چشمام جاری شد و شروع به گریه کردم تئو نگاهم کرد. دستش رو دور کمرم حلقه کرد و زمزمه کرد: نگاشون نکن. راست هم میگفت فقط حال خودم بدتر میشد پشتم رو کردم و باعث شد اشکهام لباس تئو رو خیس کنه. تو لحظه ای که سکوت قالب شده بود و فقط صدای جوییدن استخون توسط سگها میومد صدای زنگ گوشیم توجه همه رو جلب کرد! سریع خاموش کردم ولی دیگه فایده نداشت. نفسم بند اومده بود و با نگاهی که سرشار از ترس و وحشت بود به تئو نگاه کردم صدای مرد میومد که میگفت: انگار که اینجا تنها نیستیم و با اشاره به افرادش ادامه داد: پیداشون کنید و درسی بهشون بدین تا بفهمن تو کار جو کولینز نباید دخالت کنن از ترس مثل بید میلرزیدم و اشک هام مثل سیل جاری شده بود برعکس من تئو به خودش مسلط بود دستم رو گرفت و شروع به دوییدن کردیم نمیدونستیم کجا میریم ولی وقتی بالاخره به شهر رسیدیم حس کردم نمیتونم نمیتونستم نفس بکشم و ایستادم... @wrongtime3
سرفه میکردم و دنیا دور سرم میچرخید، تئو کمک کرد روی نیمکتی که کنارم بود بشینم، با لحنی که نشانه ای از اشک هایی بود که از چشمام جاری میشد و ترسی که اون لحظه داشتم گفتم: تئو ما نباید میومدیم باید زنگ میزدیم پلیس باید، باید، باید... و شروع به سرفه کردم. تئو که تا الان وایساده بود جلوم زانو زد، دستام رو توی دستاش گرفت و گفت: ببین دیا اول که اروم باش، دوم چیزایی که امشب دیدی رو فراموش کن و به زندگیت ادامه بده انگار نه انگار که اتفاقی افتاده! الان جدی بود؟؟ جلوی ما 2 تا ادم کشته شده بودن و میگفت ازش حرفی نزنم؟ سرش به سنگ خورده بود؟؟ خنده عصبی ای سر دادم و گفتم: دیوونه شدی؟ منظورت از این حرف چیه؟؟ تا انتقام خونشون رو نگیرم ول نمیکنم. تئو با تعجب و خنده نگام کرد و گفت: د اخه کوچولو تو میتونی جلوی اونهمه ادمو بگیری؟ میدونی چقدر میتونن واسه خودت و اطرافیانت خطر ایجاد کنن؟با این حرفش اشک هایی که قطره قطره میریخت تبدیل به سیلی خروشان شد. روی نیمکت نشست، دستش رو دور بازو هام انداخت و به سمت خودش کشید و بغلم کرد. هیچ وقت تو زندگیم فکر نمیکردم تو دیت اول یه پسر رو بغل کنم یا حتی عجیب تر از اون! توی شبی که باید برام خوشایند می بود صحنه ی قتل یکی دیگه رو ببینم. چند دقیقه توی بغل تئو به گریه کردن ادامه دادم و بدون اینکه حرفی بزنه موهام رو نوازش میکرد، یکم که گذشت یادم افتاد که حتما تا الان الا قبرمم کنده پس اشک هام رو پاک کردم و به تئو گفتم:... @wrongtime3
میگم که... من خیلی دیرمه میشه برم؟ تئو گفت: اره بابا چرا نشه ولی تنها نرو بیا من میرسونمت. سر تکون دادم و گفتم: بازم ببخشید زحمتت میشه. گوشیم رو باز کردم و با پیام الا مواجه شدم: دیانا من میخوابم خواستی بیای در بزن باز نکردم زنگ بزن بیدارم کن. دلم براش سوخت امروز خیلی کار کرده بود و برای کنفرانس علومی که داشتیم خیلی زحمت کشیده بود دلم نمیومد بیدارش کنم پس پیام دادم و گفتم: الا دیر شده بود دیگه دیدم خوابیدی رفتم خونمون حموم بودم جوابتو ندادم. فردا عصری میام اونجا پیشت. گوشیم رو تو جیبم گذاشتم، کاش این رو نمیگفتم واقعا تنهایی میترسم. نمیدونم این حرف از کجای ذهنم بیرون اومد و به دهنم رسید ولی به خودم اومدم دیدم که داشتم میگفتم: عاااام تئو ببین عهه چیزه من شب یکم راستش میترسم بعد میشه عام بیای پیشم؟ تئو شونه بالا انداخت و گفت: اره حتما فقط مشکلی نداری خودت؟ گفتم: نه راستش تنها باشم میترسم ✩✩✩✩✩ کلید رو توی در انداختم و در رو باز کردم. خونه مثل همیشه بود ولی مرتب تر چون 1 هفته ای میشد که بابا و لیام مسافرت بودن و منم خونه ی الا اینا کلید رو روی میز پرت کردم ،از پله ها بالا رفتم و به اتاق رسیدم. خواستم در رو ببندم که یادم افتاد تئو هم لباس بیرون تنشه پس گفتم: اگه لباس میخوای اتاق طبقه پایین اتاق بابامه، از توی کمدش لباس بردار. صداش میومد که میگفت: عه خب باشه مرسی. در رو بستم و توی اتاق رفتم... @wrongtime3
ادما عوض میشن. جمله تکراری که ادما روی رفتار های مزخرف و کثیفشون میزارن. ادما عوض میشن ولی قرار نیست انسانیتشون رو از دست بدن، اگه دلت بشکنه قرار نیست تاوان اون زخم رو کس دیگه ای پرداخت کنه مخصوصا کسی که سعی داره به درمان اون زخم کمک میکنه یا اگه تروما بچگی داری قرار نیست اونو سر یه ادم دیگه خالی کنی یادت باشه که اون ادم فقط (میخواد) کمکت کنه و وظیفه ای در مقابل تو نداره نشونه مهربونی و لطفشه. بعضی وقتا باید مراقب حرفا و کلماتی که به کار میبریم باشیم، شاید اونا برای ما فقط یسری جمله از سر عصبانیت بوده باشن ولی کسی که این رو میشنوه شاید چندین ماه با فکر اونا خودش رو سرزنش کنه. پس رفتاراتون رو نزارید روی حساب عوض شدن یا اینکه کسی قبلا دلتون رو شکونده، قلبتون رو که در نیاورده از سینتون چه مرگتونه دقیقا؟ @wrongtime3
از خستگی روی تخت افتادم و به سقف خیره شدم، چند دقیقه به اتفاقاتی که افتاده بود فکر کردم، اشک هام میریخت و موهام رو خیس میکرد. بعد از خالی کردن بغضی که توی گلوم بود بدنم رو مجبور به بلند شدن کردم و به سمت کمدم رفتم. پیراهن سفید ساده ای از توی کشو برداشتم و پوشیدم، خودم رو توی اینه نگاه کردم. ریملم ریخته بود و زیر چشمام رو سیاه کرده بود، موهام حسابی نامرتب و گره خورده بود، چشمام متورم و قرمز شده بود و مژه هام به هم چسبیده. از نگاه کردن به اینه و مسخره کردن خودم خسته شدم و به طبقه ی پایین رفتم، به سمت آشپزخونه راه افتادم، تئو رو دیدم روی مبل نشسته بود و با تلفن صحبت میکرد: نه مامان امشب نمیام بخواب تو... اره بابا پیش بچه هاییم...باشه مراقب خودت باش، خدافظ... و تلفن رو قطع کرد. خونمون جوری بود که از اشپزخونه میتونستم پذیرایی رو ببینم، صداش کردم و گفتم: تئو من خیلی وقته غذا نخوردم یکم نودل داریم میخوری برات درست کنم؟ بلند شد و گفت: اره خوردنش که میخورم ولی بزار بیام کمکت خسته میشی. با لبخند نگاهش کردم و گفتم: اره بابا یه وقت خسته نشم، یه اب جوش میریزم تو نودل دیگه خستگی نداره که. توی مدتی که حرف میزدم تئو به آشپزخونه رسید و گفت: نمیخواد جای وسایلو بگو خودم درست میکنم، تو برو بشین. هرچی میگفتم قبول نمیکرد پس باشه ای گفتم و روی مبل نشستم. تلویزیون رو روشن کردم و چشمام بسته شد... @wrongtime3
دیانا؟ پاشو اماده شد. چشمامو باز کردم تئو با دوتا نودل و چنگال جلوم وایساده بود، یکیش رو از دستش گرفتم و گفتم: دستت درد نکنه. کنارم نشست و گفت: کاری نکردم که، بهتری؟ شونه بالا انداختم و گفتم: اره، یه سوال استرس نداری یا نمیدونم چجوری بگم عام خب نمیترسی؟ تئو نگاهم کرد و مکث کرد، آهی کشید و گفت: این اولین قتلی نیست که میبینم. چشمام 4 تا شد و پرسیدم: جانم؟ منظورت چیه؟ تئو خندید و گفت: نترس ادم نکشتم ولی بچه بودم یه سری صحنه جلو چشمم اتفاق افتاد... که... خب... حرفشو قطع کردم و گفتم: باشه فهمیدم اذیت نکن خودتو و سر تکون داد. چند دقیقه با سکوت گذشت و بالاخره تئو سکوت رو شکست: فردا باید 5 کافه باشم شلوغ هم هستیم اخر هفته ها خیلی خوش میگذره اگه دوست داری با رفیقت بیاین. ظرف تموم شده ی نودل رو روی میزی که جلوم بود گذاشتم و گفتم: این بهترین ایده ای بود که میشد بدی فقط میشه منم کمک کنم؟ از بچگیم ارزو داشتم تو کافه کار کنم. باورم نمیشد با یه پیشنهاد حالم تا این حد خوب شه، تئو با خنده گفت: بله بله معلومه که میشه ولی این چه ارزویی بود اخه؟ شروع به خندیدن کردیم و تصمیم گرفتم تلوزیون روشن کنم، روی شبکه ی ورزش بود که نشون میداد اخرین نفر لیام تلوزیون دیده تا خواستم بزنم بره تئو گفت: وای میشه نزنی بره؟ بازی مهمیه ندیدم. چشمامو ماساژ دادم و گفتم: باشه ببین. سرم رو روی دسته مبل گذاشتم و چشمامو بستم... @wrongtime3