#wrongtime
#part_54
به سقف خیره شده بودم، اونم همینطور.
بدون اینکه نگاهم رو به طرفش برگردونم گفتم: حسرت منم دوباره دیدن مامانم بود.
روی بازو هاش خوابید، نگاهم کرد و گفت: مامانت... عام، چه اتفاقی افتاده براش؟
فکر کردن بهش هم باعث میشد اشکام مثل بارون روی جنگل موهام بریزه و بعد از چند ثانیه بلخره گفتم: 2 شب قبل تولد 11 سالگیم بود، مامانم روی تخت خونه ی مادر بزرگم دراز کشیده بود... کنارش رفتم باهاش صحبت کردم، مریضیش صداش رو بی جون کرده بود و باعث میشد چشمای درشتش کوچیکتر از همیشه بنظر برسه، فکر میکردم خسته شده، شده بود ولی نه از بیمارستان رفتن های زیاد از زندگی... فردا صبحش با صدای دختر خالم بیدار شدم، از اتاق که بیرون اومدم خالم روی مبل نشسته بود ولی اونم مثل همیشه نبود، انگار نگران بود... لباس پوشیدم برم پیش مامانم ولی گفتن بیمارستانه... تا ساعت 6 همه چی عادی بود که همسایه هامون کل خونه رو پر کردن، شک کردم ولی نمیخواستم بهش حتی فکر کنم و خودم رو گول میزدم، وقتی که شنیدم بهترین دوستم، مهربون ترین زنی که میشناختم، مامانم... دیگه نفس نمیکشه انگار منم باهاش رفتم، با این تفاوت که من نفس میکشم و اون نه.
به سمتش برگشتم، نگاهی بهش انداختم، حرفی نزد ولی بهم نزدیک تر شد و دستش رو دور گردنم انداخت، دونه دونه اشک هام توی بغلش میریخت و تی شرتش رو خیس میکرد.
موهام رو ناز میکرد میگفت: تو قوی ترین ادمی هستی که دیدم ولی نه چون داغ دیدی، چون داغی که دیدی معمولی نیس، ترس همه رو زندگی میکنی و باز هم لبخند میزنی، تو یه ابر قهرمانی قدرتت هم انرژی دادن به ادم ها با حرفات و لبخندته نقلی.
سرم رو عقب تر کشیدم، صورتم رو توی دستش گرفت، لپم رو بوسید و گفت: چشمات خیلی قشنگ تر از اینه که بخوای اینجوری خیسشون کنی، مامانت هم راضی نیست که این کارو کنی خب؟
با لبخند گفتم: لباس توهم خیس کردم
موهام رو بهم ریخت و گفت: فدای تار موت.
لبخند زدم و دوباره سرم روی توی لباسش کردم اونهم در جواب به ناز کردن موهام ادامه داد... پلک هام سنگین شد و...
@wrongtime4 ✨
478.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
درود و مهر؛
ناشناس داریم با من[شایا] ✨:)
N:https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_52ee1eg&btn=𝐒𝐡𝐚𝐲𝐚
درخواستی،سوالی،انتقادی،سخنی...بود در خدمتم؛
Us:https://eitaa.com/joinchat/3854632661C6504ee9b44
کویر؟ در شان شما نیست👼🏻✨.