چون از بس همش میگفت تو ماشین هنوز دستت نیومده، داداشت ماشین قشنگ دستشه، راننده نشدی هنوز، باید راننده بشی؛ حالا تحویل بگیر. هرکی میشینه تو ماشین من قالب تهی میکنه.
البته پر واضحه که من نسخه آماتور داداشمم. اگه بشینی تو ماشین من هر لحظه سکته میکنی، میگی الان میماله به جدول، دیگه ایندفعه ماشین بغلی رو خط میندازه، الان میفتیم تو جدول.
ولی اگه بشینی تو ماشین داداشم، فقط آیت الکرسی میخونی و زبونت بند میاد نمیتونی بگی یا حسن مجتبی الان چپ میکنیم، الان ماشین جلوییو زیر میگیره، الان پرواز میکنیم. نه. فقط آیت الکرسی.
به طرز جالبی حس میکنم آمار رو فردا میفتم، و همچنان تنها کاری که میکنم، لش کردن و آنالیز دست فرمون اطرافیانه.
هی گفتم بچها بدویین من میترسم تایم تموم بشه ما تموم نکنیم، میگه اگر بلدی خودت برو سوال بعدی. خیلی کارش زشت بود، معلومه که بلد نیستممم.
احساسات آدما همیشه برام یه پیش نویس اولیه کوتاه ولی خیلی واضح داره که مطمئنم درسته. یچیزی در حد خلاصه های فیلمای ایرانی انگار نوشته رو پیشونیشون. خیلی مبهم و کوتاه و نامفهوم ولی اذیت کننده.
مثلا فلانی الان کلافه است. همین. خب کلافه چجوری؟ الان من برم سمتش گاز میگیره یا نه؟ پاپیچ بشم یا نه؟ اگه قرار نیست پاپیچ بشم چرا اصن متوجه میشم طرف اوکی نیست؟ بعد چرا هیچکس دیگه ای متوجهش نمیشه؟
مثل دیوونه ها باید برم به یکی دیگه بگم ببین فلانی الان اوکی نیست. بعد اون میگه وا، منظورت چیه خوبه که حالش سرحاله. بعد من اینجوری ام که جدی هستی الان؟ نمیبینی سرحاله ولی سرحال نیست؟