به طرز جالبی حس میکنم آمار رو فردا میفتم، و همچنان تنها کاری که میکنم، لش کردن و آنالیز دست فرمون اطرافیانه.
هی گفتم بچها بدویین من میترسم تایم تموم بشه ما تموم نکنیم، میگه اگر بلدی خودت برو سوال بعدی. خیلی کارش زشت بود، معلومه که بلد نیستممم.
احساسات آدما همیشه برام یه پیش نویس اولیه کوتاه ولی خیلی واضح داره که مطمئنم درسته. یچیزی در حد خلاصه های فیلمای ایرانی انگار نوشته رو پیشونیشون. خیلی مبهم و کوتاه و نامفهوم ولی اذیت کننده.
مثلا فلانی الان کلافه است. همین. خب کلافه چجوری؟ الان من برم سمتش گاز میگیره یا نه؟ پاپیچ بشم یا نه؟ اگه قرار نیست پاپیچ بشم چرا اصن متوجه میشم طرف اوکی نیست؟ بعد چرا هیچکس دیگه ای متوجهش نمیشه؟
مثل دیوونه ها باید برم به یکی دیگه بگم ببین فلانی الان اوکی نیست. بعد اون میگه وا، منظورت چیه خوبه که حالش سرحاله. بعد من اینجوری ام که جدی هستی الان؟ نمیبینی سرحاله ولی سرحال نیست؟
ولی خوشم اومد شین سوری ام خودشو بدبخت چا سه گه نکرده بود. زودم پا نداد. من تو تیم شین سوری.
دوستام درحال گذاشتن استوریای قربون صدقه آقایی و یواشکی درحال ازدواج کردن، meanwhile بنده درحال تحلیل رابطه شین سوری و چا سه گه.