خواهرم گفت یبار خونه مامانبزرگم بودیم، بعد داشتن حرف میزدن، مامانبزرگم میگه اره وقتی بابای زهرا(اسم بابامو گفت) پیدا شد فلان. بعد خواهرم گفت من یهو پشمام ریخت برگشتم به بابام نگاه کردم.
بعد عمم قیافه خواهرمو میبینه از خنده شهید میشه و از موقعیت استفاده میکنه میگه ای وای تو مگه نمیدونستی باباتو ما پیدا کردیم؟
بعد مامانم خواهرمو از دریای جهالت نجات میده و میگه که تو لهجه، به دنیا اومدن رو میگن پیداشدن.
مسئول بسیج دیروز بهم زنگ زد. و درباره یه سری چیزا توضیح داد. وسط حرفاش گفت من توی مشهد دیدمت اگر یادت باشه و حس کردم ممکنه علاقه مند باشی و اینا.
و در همون لحظه، تمام وقتایی که توی اون سه روز مشهد در تمااام لحظات من اون گوشه خوابیده بودم از جلوی چشمام رد شد.
و اینجوری بودم که اگه واقعا از تو مشهد حس کردی من علاقه دارم که خب دستمریزاد. چون خب درست حس کردی ولی چجورییی مشتی؟
من بعد از هر پیامی که اینجا میذارم، درحال رفتن به ناشناس که ببینم پیام دادین یا نه. (ندادین)