هدایت شده از شماره "۱"
از هرجا که میگذشت شکوفه و گلهای سرخ بر جای میگذاشت، صدای خندهاش دلنواز همچو آواز پرندگان بود. نه، الهه بهار یا دختر پرسفونه نبود، او فقط دختری از تبار پریان بود.
به همین دلیل خواستگارانی از سراسر سرزمینها به خانهشان میآمدند، برخی به خاطر زیبایاش برخی به خاطر مقام و ثروتش، به هرحال هیچکس به خاطر خودش او را نمیخواست.
اگر این یک داستان پندآموز برای کودکان بود میگفتم او دست آخر با ترولی ازدواج کرد که اگرچه زشت بود اما او را به خاطر خودش میخواست.
اما این یک داستان حقیقی است. پس من نیز حقیقت را میگویم، که او دست آخر با مردی از تبار الفها ازدواج کرد. مردی که تنها به دلیل ثروت و خوشنامیاش از دیگر خواستگاران سر تر بود.
مجبور نبود، البته نه به طور مستقیم، اما هرکس آن نگاهها و طعنهها را میدید قطعا احساس تکلف میکرد.
اما نه آن نگاهها و نه آن حرفها، هیچ یک بر سر مزارش نیامدند.
پس از گذشت سالها وقتی او خسته و درمانده شد، هیچکس ندید که جوی خونَش گلهایی که خودش کاشته بود را سیراب کرد.
این یک داستان برای بچهها نیست.
تقدیم به https://eitaa.com/xandstar
از طرف https://eitaa.com/Nummer_ett