من دروغ گفتم.
حالا دیگه مدتیه تمام کارهام رو تنها انجام میدم
آدمها رو از دور تماشا میکنم و به خنده و صحبتهاشون گوش میدم، اما درواقع اونجا نیستم، مثل چند سال پیش.
دیگه زحمت مشارکت در شادیهاشون رو به خودم نمیدم، چون در هرصورت شادیای حس نمیکنم.
به اون دروغ گفتم، تنها رفتم بیرون، تنها چرخیدم، توی سکوت نشستم و توی سکوت سیگار کشیدم.
اولش حسی بود شبیه سرگردان بودن
الان نه، الان بخشی از وجودمه.
یادمه بهت گفتم از تنهایی میترسم
البته که تمام مدت دروغ گفتم، چون تمام مدت تنها بودم.