«من خدا را از زندان کوچکم صدا کردم و او در گسترهٔ این آزادی، جوابم را داد.»
انسان در جستجوی معنا؛
میخواستم غر بزنم این همه راه امدم کلاس کنسل شد دیدم کلاس ادبیات دارم بابا خودش کلی می ارزه:) پاسش هم کنم دوباره میام سر کلاس هاش میشینم.
میدونی کلاس ادبیات واقعا قشنگه:) امروز استاد به پول خودش برای همه چایی نیات و شیرینی و شکلات خرید. سر کلاس هی شعر گفت و دوباره امد عشق و تعریف کرد. بعد هم سعی کرد بهمون زندگی خیامی یاد بده آخه امروز رباعی های خیام خوندیم. زندگی خیامی یعنی:
ای دل غم این جهان فرسوده مخور
بیهوده نیی، غمان بیهوده مخور
چون بوده گذشت و نیست نابوده پدید
خوش باش، غم بوده و نابوده مخور
گفت بزرگترین شکر اینکه قدر لحظه رو بدونی و زندگی کنی بعد بدون اینکه به زبون بیاری شکر گفتی و فرشته ها رعشه میکشن:)
بعدم خب خیام یه منجم بزرگی بود دیگه کلی راجب تقویمی که ساخت و امد و رفتِ بهار که انگار کره زمین نفس میگیره حرف زد.