دو ساعت تو هال میشینم میبینم ظرفا شسته، خونه تمیزه، مامانم سر گوشی کاری نداره لباسا تو لباس شوییه تا شام خیلی مونده هیچ نیازی به من نیست. به محض اینکه بر میگردم تو اتاقم پونصد تا ظرف تو سینک اضافه میشه مامانم تصمیم میگیره آشپزی کنه ده نفر همزمان به تلفن خونه مون زنگ میزنن همسایه آیفون میزنه خواهرم گریه میکنه اون یکی لباس باشگاه شو میخواد یهو کلی اشغال رو زمینه که باید جارو شه:/
ناراحتم که زندگیم یه فیلم عاشقانه یِ کمدیِ فانتزیِ آسیای شرقی نیست:(
小猫|شائومائو゚+*.✯
ناراحتم که زندگیم یه فیلم عاشقانه یِ کمدیِ فانتزیِ آسیای شرقی نیست:(
به جاش یک تراژدیِ غربی ـه.
دستم خورد به آکواریوم ماهی ها ترسیدن قبل از اینکه سه ثانیه شه عذرخواهی کردم.ولی اونا نگفتن خواهش میکنم چون دیگه یادشون رفته بود:(