🍀یاران موعود🍀
عرض سلام و درود بیکران خدمت تمام بزرگواران کانال یاران موعود💐 عزاداریهاتون برای حضرت ارباب مقبول
#خطبه_باشکوه_امام_درشام
🏴مقدمه🏴
اهل بیت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در اول صفر سال 61 هجری قمری در شرایطی وارد شهر شام شدند که حدود چهل سال..
معاویه تعدادی خطیب پول پرست را مأمور ساخته بود که به مقام و منزلت شامخ حضرت علی علیه السلام توهین و جسارت کنند و آن حضرت را مورد فحّاشی و بدگویی قرار دهند.
شامیان در این مدت فقط فقط #اسلام را در چهره امویان دیده بودند و تنها آنان را بازماندگان و خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می دانستند (زیرا پیامبر یا اصحاب صالح یا امامان بعد ایشان را ندیده بودند و هرچه شنیده بودند فقط از خطیب های ملعون معاویه ملعون بود)
بر خلاف کوفیان که با اهل بیت علیهم السلام زندگی کرده بودند و از محبت و سفارش اکید پیامبر به مودت با ایشان خبر داشتند...
فقط به مردم شام توسط حکام خود خبر رسیده بود که فردی از دین خارج شده به نام «حسین» (که جااان عالم به فداشون باشه😭💔) بر امیرالمؤمنین یزید(علیه لعنت و عذاب 😡) !!!
شوریده و توسط سپاه خلیفه به قتل رسیده و خاندان وی به اسارت گرفته شدند. از این رو به شکرانه این پیروزی و ورود کاروان اسرا شهر را آراسته و جشن گرفته بودند.😭💔
👈این خطبه ی روشن کننده اوج موفقیت امام سجاد علیه السلام در ابلاغ رسالت و تبلیغ مقام اهل بیت علیهم السلام و شهدای والا مقام کربلاست که تحولی عظیم در بینش و بیداری مردم ایجاد کرد... 💔
در این مجلس یزید ملعون به یکی از خطیبان درگاهش دستور داد تا به مذمت و اهانت امير المومنین علی علیه السلام و اولاد معصومین ایشان و به توجیه و تمجید فجایع عاشورا اقدام نماید...
خطیب پس از اینکه بر فراز منبر رفت و حمد و ثنای خداوند را بجای آورد فوق العاده به دروغ از امیر المومنین علی علیهالسلام و امام حسین علیه السلام بدگوئی کرد و مورد تهمت قرار دادشان !! و نسبت به بزرگداشت معاویه و یزید(لعنت الله علیهما) سخنانی طولانی گفت و آن ها را به هر عمل نیکوئی نسبت داد.😡
در این حال امام سجاد علیه السلام بر آن خطیب فریاد زد و فرمود: ای خطیب، وای بر تو! رضایت مخلوق را بوسیله غضب خالق خریدی. اینک جایگاه خود را در آتش شعله ور دوزخ آماده بنگر و خود را برای آنجا آماده ساز!
آنگاه حضرت به یزید فرمود:
آیا اجازه می دهی من هم با مردم سخن بگویم؟؟
اما یزید به دلیل ترسی که از افشاگری های امام و نفوذ کلام ایشان داشت به این کار رضایت نداد.
در این حال معاویه پسر یزید به پدرش گفت: خطبه این مرد چه تأثیری دارد؟ بگذار تا هر چه می خواهد، بگوید.
یزید در جواب پسرش گفت: شما قابلیت های این خاندان را نمی دانید، آنان علم و فصاحت را از هم به ارث می برند، از آن می ترسم که خطبه او در شهر فتنه بر انگیزد و وبال آن گریبان گیر ما گردد.
اما مردم شام با اصرار فراوان از یزید خواستند تا امام سجاد علیه السلام نیز به منبر برود.
یزید گفت: اگر او به منبر رود، فرود نخواهد آمد مگر اینکه من و خاندان ابوسفیان را رسوا کرده باشد!
به یزید گفته شد: این نوجوان چه می تواند بکند؟!
یزیدملعون گفت: او از خاندانی است که در کودکی کامشان را با علم برداشته اند.
بالاخره در اثر پافشاری شامیان، یزید موافقت کرد که امام علیه السلام به منبر برود.
#ادامه_دارد..
🍀یاران موعود🍀
#خطبه_باشکوه_امام_درشام 🏴مقدمه🏴 اهل بیت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در اول صفر سال 61 هجری
#خطبه_باشکوه_امام_درشام
#قسمت_اول
مولانا امام سجاد علیه السلام پس از اینکه بر فراز منبر رفت به گونه ای سخنرانی نمود که چشم عموم مردم گریان و قلب آنان ترسان شد.
ایشان پس از حمد و ثنای الهی فرمودند:
👈أَیُّهَا النَّاسُ أُعْطِینَا سِتّاً وَ فُضِّلْنَا بِسَبْعٍ أُعْطِینَا الْعِلْمَ وَ الْحِلْمَ وَ السَّمَاحَةَ وَ الْفَصَاحَةَ وَ الشَّجَاعَةَ وَ الْمَحَبَّةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ وَ فُضِّلْنَا بِأَنَّ مِنَّا النَّبِیَّ الْمُخْتَارَ مُحَمَّداً وَ مِنَّا الصِّدِّیقُ وَ مِنَّا الطَّیَّارُ وَ مِنَّا أَسَدُ اللَّهِ وَ أَسَدُ رَسُولِهِ وَ مِنَّا سِبْطَا هَذِهِ الْأُمَّةِ مَنْ عَرَفَنِی فَقَدْ عَرَفَنِی وَ مَنْ لَمْ یَعْرِفْنِی أَنْبَأْتُهُ بِحَسَبِی وَ نَسَبِی
🖤ای مردم❗️ خداوند به ما شش خصلت عطا فرموده و ما را به هفت ویژگی بر دیگران فضیلت بخشیده است، به ما ارزانی داشت علم، بردباری، سخاوت، فصاحت، شجاعت و محبت در قلوب مؤمنین را، و ما را بر دیگران برتری داد به اینکه پیامبر بزرگ اسلام، صدیق [امیر المؤمنین علی علیه السلام]، جعفر طیار، شیر خدا و شیر رسول خدا صلی الله علیه و آله [حمزه]، و امام حسن و امام حسین علیه السلام دو فرزند بزرگوار رسول اکرم صلی الله علیه و آله را از ما قرار داد. [با این معرفی کوتاه] هر کس مرا شناخت که شناخت، و برای آنان که مرا نشناختند با معرفی پدران و خاندانم خود را به آنان می شناسانم.
👈أَیُّهَا النَّاسُ أَنَا ابْنُ مَکَّةَ وَ مِنَی أَنَا ابْنُ زَمْزَمَ وَ الصَّفَا أَنَا ابْنُ مَنْ حَمَلَ الرُّکْنَ بِأَطْرَافِ الرِّدَا أَنَا ابْنُ خَیْرِ مَنِ ائْتَزَرَ وَ ارْتَدَی أَنَا ابْنُ خَیْرِ مَنِ انْتَعَلَ وَ احْتَفَی أَنَا ابْنُ خَیْرِ مَنْ طَافَ وَ سَعَی أَنَا ابْنُ خَیْرِ مَنْ حَجَّ وَ لَبَّی أَنَا ابْنُ مَنْ حُمِلَ عَلَی الْبُرَاقِ فِی الْهَوَاءِ أَنَا ابْنُ مَنْ أُسْرِیَ بِهِ مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَی الْمَسْجِدِ الْأَقْصَی أَنَا ابْنُ مَنْ بَلَغَ بِهِ جَبْرَئِیلُ إِلَی سِدْرَةِ الْمُنْتَهَی أَنَا ابْنُ مَنْ دَنا فَتَدَلَّی فَکانَ قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنی أَنَا ابْنُ مَنْ صَلَّی بِمَلَائِکَةِ السَّمَاءِ أَنَا ابْنُ مَنْ أَوْحَی إِلَیْهِ الْجَلِیلُ مَا أَوْحَی أَنَا ابْنُ مُحَمَّدٍ الْمُصْطَفَی أَنَا ابْنُ عَلِیٍّ الْمُرْتَضَی أَنَا ابْنُ مَنْ ضَرَبَ خَرَاطِیمَ الْخَلْقِ حَتَّی قَالُوا لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ
🖤ای مردم❗️ من فرزند مکه و منایم، من فرزند زمزم و صفایم، من فرزند کسی هستم که حجر الاسود را با ردای خود حمل و در جای خود نصب فرمود، من فرزند بهترین طواف و سعی کنندگانم، من فرزند بهترین حج کنندگان و تلبیه گویان هستم، من فرزند آنم که بر براق سوار شد، من فرزند پیامبری هستم که در یک شب از مسجد الحرام به مسجد الاقصی سیر کرد، من فرزند آنم که جبرئیل او را به سدرة المنتهی برد و به مقام قرب ربوبی و نزدیکترین جایگاه مقام باری تعالی رسید، من فرزند آنم که با ملائکه آسمان نماز گزارد، من فرزند آن پیامبرم که پروردگار بزرگ به او وحی کرد، من فرزند محمد مصطفی و علی مرتضایم، من فرزند کسی هستم که بینی گردنکشان را به خاک مالید تا به کلمه توحید اقرار کردند.
👈أَنَا ابْنُ مَنْ ضَرَبَ بَیْنَ یَدَیْ رَسُولِ اللَّهِ بِسَیْفَیْنِ وَ طَعَنَ بِرُمْحَیْنِ وَ هَاجَرَ الْهِجْرَتَیْنِ وَ بَایَعَ الْبَیْعَتَیْنِ وَ قَاتَلَ بِبَدْرٍ وَ حُنَیْنٍ وَ لَمْ یَکْفُرْ بِاللَّهِ طَرْفَةَ عَیْنٍ أَنَا ابْنُ صَالِحِ الْمُؤْمِنِینَ وَ وَارِثِ النَّبِیِّینَ وَ قَامِعِ الْمُلْحِدِینَ وَ یَعْسُوبِ الْمُسْلِمِینَ وَ نُورِ الْمُجَاهِدِینَ وَ زَیْنِ الْعَابِدِینَ وَ تَاجِ الْبَکَّائِینَ وَ أَصْبَرِ الصَّابِرِینَ وَ أَفْضَلِ الْقَائِمِینَ مِنْ آلِ یَاسِینَ رَسُولِ رَبِّ الْعَالَمِینَ أَنَا ابْنُ الْمُؤَیَّدِ بِجَبْرَئِیلَ الْمَنْصُورِ بِمِیکَائِیلَ أَنَا ابْنُ الْمُحَامِی عَنْ حَرَمِ الْمُسْلِمِینَ وَ قَاتِلِ الْمَارِقِینَ وَ النَّاکِثِینَ وَ الْقَاسِطِینَ وَ الْمُجَاهِدِ أَعْدَاءَهُ النَّاصِبِینَ وَ أَفْخَرِ مَنْ مَشَی مِنْ قُرَیْشٍ أَجْمَعِینَ وَ أَوَّلِ مَنْ أَجَابَ وَ اسْتَجَابَ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ أَوَّلِ السَّابِقِینَ وَ قَاصِمِ الْمُعْتَدِینَ وَ مُبِیدِ الْمُشْرِکِینَ وَ سَهْمٍ مِنْ مَرَامِی اللَّهِ عَلَی الْمُنَافِقِینَ وَ لِسَانِ حِکْمَةِ الْعَابِدِینَ وَ نَاصِرِ دِینِ اللَّهِ وَ وَلِیِّ أَمْرِ اللَّهِ وَ بُسْتَانِ حِکْمَةِ اللَّهِ وَ عَیْبَةِ عِلْمِهِ
#ادامه_دارد...
#مصائب_شام🖤🖤💔
#قسمت_اول
◾️#هفت_مصیبت وارده در شهر شام از زبان مبارک امام سجاد علیهالسلام ...
نعمان بن منذر گوید:
سه سال بعد از شهادت امام حسين عليهالسلام در مدينه منوّره به زيارت قبر رسول خدا صلى الله عليه و آله مشرّف شدم، چون داخل مدينه و مسجد پيغمبر صلى الله عليه و آله شدم ديدم كه مولى و آقايم، سيّدِ سجّاد عليه السلام بر سر قبر مطهر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله درد و دل میکند و عرضه میدارد:
🩸اى جدّ بزرگوار، به درستی كه معصيت كاران امّت تو بر دور ما جمع شدند و هتك حرمت ما نمودند و راه را بر ما مسدود ساختند و اميد ما را قطع كردند، مردان ما را كشتند و كودكان ما را ذبح نمودند، ما را در بلاد گردانيدند و زنان ما را اسير كردند، پس باقى نماند براى ما حرمتى مگر آنكه هتك نمودند و قرابت ما را به جناب مقدّست ملاحظه نكردند، و آنچه ستم و ضرب كه خواستند در حقّ ما به جا آوردند.
🩸نعمان گويد:
آن مظلوم بعد از آن شكايات آواز خود را به گريه بلند نمود و گفت:
وا لَهفاه!
كشتند كسى را كه از اهل بيت وحى و تنزيل بود و اصل ايمان و تاجِ عزّت بود، و مثل و مانند نداشت؛ آه! آه!
ثُمَّ رفَعُوا رَأسَهُ علَى السِّنانِ وَ تمَنّوا مِنَّا الجارِيَة ؛
▪️... بلند كردند سر مقدّس او را بر نيزه و از ما اهل بيت خواهش كنيزى نمودند،
فَوا ضَجَّتاهُ ! از اين ظلمی که بر ما وارد شده. بعد از آن، آن مظلوم فریادی كشيد و غش نمود، پس جمع شدند بر دور آن سروَر اصحاب و غلامان او، و آن حضرت را به سوی خانه بردند و من با ايشان بودم، چون آن حضرت را وارد حجره مباركه نمودند و از حالت غشوه به خود آمد، در مقابلش ايستادم و هر دو دست آن سرور را بوسيدم و عرض كردم:
يا سيّدى، از همه اين مصيبت كه بر شما وارد آمده كدام مصيبت سخت تر بود؟
🩸مولانا امام سجاد علیهالسلام فرمودند:
اى نعمان، نديدم مصيبت را كه شديدتر باشد از آن زمانى كه ما را وارد شهر شام نمودند.
عرض كردم: اى مولاى من، چگونه بود آن مصيبت؟ فرمود:
فَعَلوا بِنا سَبعةَ أفعالٍ لَم يَستَعمِلوها مِن أسرِنا إلى أن ورَدنا إلَى الشّامِ،
▪️ بنى اميّه بر ما وارد آوردند
#هفت_مصيبت كه از زمان اسيرى ما تا ورود به شام مثل آن مصايب را بر ما وارد نياورده بودند:
أوّلًا قَد أحاطُوا علَينا سالينَ سيُوفَهُم وَ مَقدَمينَ أسنانَهُم حامِلينَ علَينا وَ يَضربُونَنا بِكِعابِ السّنان وَ أمسكونا في حَوزةِ الشّامِ إلى أن اجتَمَعوا علَينا مِن أهلِ الطّنابيرِ وَالمضاميرِ جمعاً كَثيراً يفرَحونَ وَ يطرِبُونَ وَ يضحكونَ،
▪️ #مصيبت_اوّل اين بود كه آن كافران بر دور ما احاطه نمودند در حالتى كه شمشيرهاى خود را كشيده بودند از غلاف، و نيزه هاى خود را راست كردند و بر ما حمله مى كردند، و با كعب نيزه ما را مى زدند، و در ميان جمعيّت اهل شام ما را نگه داشته بودند تا اينكه از اهل طنبور و مضمار بر دور ما جمع شدند، و آن گروه فرح و شادى مىكردند و مىخنديدند، و به جهت اسيرى ما دف و طنبور مى زدند.
ثانياً قَد أجمَعوا بينَ الرّؤوسِ وَ الاسارى فجَعَلوا رأسَ أبِي الحُسَين عليه السلام وَ عَمِّيَ العَبّاسِ مَقام عرشتي عمّتي زَينَب وَ امّ كُلثوم وَ رأسَ أخي علِيّاً وَ ابن عَمّي قاسِماً مُحاذياً لِناقةِ اختي سَكينَةَ وَ فاطِمَةَ وَ قَسَّموا الرُّؤوسَ بَينَنا وَ يُلاعِبونَ مَعَ الرّؤوسِ فكَم مِن رأسٍ يكبُّ علَى الأرضِ بَينَ قَوائمِ المَراكِب،
▪️ #مصیبت_دوّم از آن مصايب اين بود كه جمع كردند ميان سرهاى شهدا و اسرا را؛ و سر بزرگوار پدرم و عمویم عبّاس علیهالسلام را مقابل كجاوه عمّهام زينب خاتون و امّ كلثوم واداشته بودند، و سر برادرم على اكبر و پسر عمویم قاسم را مقابل ناقه خواهرم سكينه و فاطمه واداشته بودند، و سرهاى شهدا را ميان ما اسيران قسمت نموده بودند، و به اين اكتفا ننموده، در مقابل نظر ما، با سرهاى منوّره كه بر بالاى نيزه بود بازى مى كردند، در آن وقت بعضى از سرهاى شهدا از بالاى نيزهها به روى زمين در بين دست و پاى اسبان مخالف مى افتاد.
ثالثاً ألقوا علَينَا الماءَ وَ النّارَ الموقدَة مِن سُطُوحِ الدّورِ وَ البُيوتِ حتّى أوقَدوا عمّامَتي فَما قدَرتُ على إطفائِها لأنّهُم قَد غلُّوا يدَيَّ وَ رِجلَيَّ فَما رَحِموا علَيَّ وَ ما أطفَؤُا النّارَ إلى أن احتَرَقَ رَأسي،
▪️ #مصيبت_سومی كه آن نانجیبان بر سر ما اسيران وارد آوردند اين بود كه آب و آتش از بالاى خانهها و منز لها بر سر ما ريختند، و آنقدر آتش بر سرم ريختند كه عمّامهام آتش گرفت و مشتعل شد، و قدرت نداشتم كه او را خاموش نمايم زيرا كه دستها و پاهاى مرا غل نموده بودند، پس آن بىرحمان بر من رحم نكردند و آتش را از عمّامه خاموش نكردند تا آنكه از سوز آتش سر رنجورم سوخت.
#ادامه_دارد
⭕️بسیار_مهم ⭕️
✅نمازمان را صحیح و نیکو بخوانیم...(لحظاتی کوتاه پای درس مولانا امام صادق علیه السلام...)
صفحه 1️⃣ از 2️⃣
●عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى قَالَ: قَالَ لِي أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (صلوات الله علیه) يَوْماً: «يَا حَمَّادُ تُحْسِنُ أَنْ تُصَلِّيَ.» قَالَ فَقُلْتُ: يَا سَيِّدِي أَنَا أَحْفَظُ كِتَابَ حَرِيزٍ فِي الصَّلَاةِ. فَقَالَ: «لَا عَلَيْكَ يَا حَمَّادُ قُمْ فَصَلِّ.» قَالَ: فَقُمْتُ بَيْنَ يَدَيْهِ مُتَوَجِّهاً إِلَى الْقِبْلَةِ فَاسْتَفْتَحْتُ الصَّلَاةَ فَرَكَعْتُ وَ سَجَدْتُ. فَقَالَ: «يَا حَمَّادُ لَا تُحْسِنُ أَنْ تُصَلِّيَ مَا أَقْبَحَ بِالرَّجُلِ مِنْكُمْ يَأْتِي عَلَيْهِ سِتُّونَ سَنَةً أَوْ سَبْعُونَ سَنَةً فَلَا يُقِيمُ صَلَاةً وَاحِدَةً بِحُدُودِهَا تَامَّةً.» قَالَ حَمَّادٌ: فَأَصَابَنِي فِي نَفْسِي الذُّلُّ. فَقُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ فَعَلِّمْنِي الصَّلَاةَ. فَقَامَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (صلوات الله علیه) مُسْتَقْبِلَ الْقِبْلَةِ مُنْتَصِباً فَأَرْسَلَ يَدَيْهِ جَمِيعاً عَلَى فَخِذَيْهِ قَدْ ضَمَّ أَصَابِعَهُ وَ قَرَّبَ بَيْنَ قَدَمَيْهِ حَتَّى كَانَ بَيْنَهُمَا قَدْرُ ثَلَاثِ أَصَابِعَ مُنْفَرِجَاتٍ وَ اسْتَقْبَلَ بِأَصَابِعِ رِجْلَيْهِ جَمِيعاً الْقِبْلَةَ لَمْ يُحَرِّفْهُمَا عَنِ الْقِبْلَةِ وَ قَالَ بِخُشُوعٍ اللَّهُ أَكْبَرُ. ثُمَّ قَرَأَ الْحَمْدَ بِتَرْتِيلٍ وَ قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ ثُمَّ صَبَرَ هُنَيَّةً بِقَدْرِ مَا يَتَنَفَّسُ وَ هُوَ قَائِمٌ ثُمَّ رَفَعَ يَدَيْهِ حِيَالَ وَجْهِهِ وَ قَالَ اللَّهُ أَكْبَرُ وَ هُوَ قَائِمٌ. ثُمَّ رَكَعَ وَ مَلَأَ كَفَّيْهِ مِنْ رُكْبَتَيْهِ مُنْفَرِجَاتٍ وَ رَدَّ رُكْبَتَيْهِ إِلَى خَلْفِهِ حَتَّى اسْتَوَى ظَهْرُهُ حَتَّى لَوْ صُبَّ عَلَيْهِ قَطْرَةٌ مِنْ مَاءٍ أَوْ دُهْنٍ لَمْ تَزُلْ لِاسْتِوَاءِ ظَهْرِهِ وَ مَدَّ عُنُقَهُ وَ غَمَّضَ عَيْنَيْهِ...
●حمّاد بن عيسي روایت می کند: روزي امام جعفر صادق (صلوات الله عليه) به من فرمود: اي حمّاد، مي تواني نماز نيکويي بخواني؟ گوید: عرض کردم: اي آقاي من، من کتاب حريز در باب نماز را حفظم.
(امام صادق صلوات الله عليه) فرمود: مانعي ندارد اي حمّاد، برخيز و نماز بخوان.
حمّاد مي گويد رو به قبله در محضر امام ايستادم و نماز را شروع کردم و رکوع و سجود به جا آوردم.
(امام جعفر صادق صلوات الله علیه) فرمود: اي حمّاد! نماز نيکويي نخواندي، چقدر براي يکي از شما زشت است که شصت سال يا هفتاد سال از عمرش بگذرد و يک نماز با تمام حدودش نخواند.
حمّاد مي گويد در دل خودم احساس حقارت کردم، عرض کردم: فدایت شوم! نماز را به من بياموز.
امام صادق (صلوات الله عليه) رو به قبله با قامتي راست ايستاد، پس دستهايش را بر رانهايش قرار داد و انگشتانش را به هم چسباند، و دو قدم پايش را به هم نزديک کرد به اندازه اي که بين دو قدمش به مقدار سه انگشتِ باز بود، و همه انگشتان پايش را رو به قبله گرفت و آنها را از قبله منحرف نکرد. سپس با خشوعي فرمود: الله أکبر.
بعد از آن سوره حمد و قل هو الله أحد را با ترتيل قرائت کرد.
پس از آن در حالي که ايستاده بود، مقداري اندک به اندازه زمان نفس کشيدن صبر کرد، پس از آن در همان حال قيام دستانش را مقابل صورتش بالا آورده و فرمود: الله أکبر.
پس به رکوع رفت و در حالي که انگشتان دستش باز بود با کف دست کاسه زانو را گرفت، و زانوهايش را به عقب برده تا کمرش صاف شود به گونه اي که اگر قطره اي آب يا روغن بر کمرش قرار مي دادي به خاطر صافي کمرش آن قطره حرکت نمي کرد. و گردنش را کشيده و چشمانش را بست...
#ادامه_دارد... 👇
❀«زید مجنون» و ماجرای ساخته شدن حرم اباعبدالله حسین علیه السّلام پس از تخریب ها و بی حرمتی ها در زمان متوکل ملعون... 💔
#قسمت_اول
زید شنید که متوکل عباسی از ورود زوار مرقد مطهر امام حسین(علیه السلام ) جلوگیری شدید میکند و چندین بار آن مرقد را خراب کرده و زائران را کشته یا پراکنده کرده است و به دستور او کنار مرقد را شخم زده و زراعت کردهاند تا مرقد امام حسین(علیه السلام ) به طور کلی فراموش و ناپیدا و نابود شود.
زید بسیار غمگین و ناراحت شد و مصائب جانسوز امام حسین(علیه السلام ) در خاطرش تجدید شده و بسیار رنج میبرد که چرا دشمنان پرکینه چنین میکنند؟!
او تصمیم گرفت پیاده به کوفه و از آنجا به کربلا برای زیارت مرقد مطهر امام حسین(علیه السلام ) حرکت کند، او با توکل به خدا ولی بسیار غمگین از مصر خارج شد و شب رو روز حرکت کرد تا خود را به کوفه رسانید.
آن روز بهلول در کوفه بود، زید به خدمت بهلول رسید و بر او سلام کرد، بهلول از او پرسید: تو کیستی؟ مرا از کجا میشناسی، با اینکه هرگز مرا ندیدهای زید گفت: ای آقا! مگر نمیدانی که دلهای مؤمنان به همدیگر پیوستگی محکم دارند و دارای رابطه نیک هستند؟
بهلول گفت: علت چیست که از خانه و محل سکونتت (مصر) با پای پیاده بدن مرکب خارج شدهای و به این جا آمدهای؟
زید گفت: سوگند به خدا انگیزه خروج من از مصر جز این نیست که ماجرای ویران کردن مرقد امام حسین(علیه السلام ) را شنیدهام، بسیار اندوهگین شدهام به من خبر دادهاند که این ملعون (متوکل) فرمان داده تا محل قبر امام حسین(علیه السلام ) را شخم بزنند و زراعت کنند و زائران مرقد امام حسین (علیه السلام ) را بکشند، همین خبر مرا از وطنم آواره کرده و زندگیام را تیره کرده و اشک چشمم را روان ساخته و مرا بیتاب کرده است.
بهلول گفت: سوگند به خدا من نیز هم چون تو دارای چنین حالتی شدهام.
زید گفت: برخیز برای زیارت مرقد امام حسین(علیه السلام ) و سایر شهیدان با هم به کربلا برویم. بهلول جواب مثبت داد و با هم باتوکل به خدا حرکت کردند و مخفیانه خود را به کربلا رساندند، دیدند به قدرت خداوند، مرقد منور امام حسین(علیه السلام ) هم چنان باقی است، کشاورزی که مأمور این کار شده مکرر دیده که گاو برای شخم زمین کنار قبر نمیرود و آب نیز به آن سو حرکت نمیکند، لذا با دیدن کرامات بسیار، اعتقاد و ایمان فوقالعاده به عظمت امام حسین(علیه السلام ) و خاندان رسالت پیدا کرده است، همین کشاورز ناگاه پیرمردی را از دور دید، کم کم نزدیک شد، آن پیرمرد همان زید مجنون بود که تنها بدون بهلول نزدیک میشد کشاورز نزد او رفت و گفت: تو کیستی و از کجا آمدهای؟
زید گفت: من از مصر آمدهام و به نام زید مجنون خوانده میشوم.
کشاورز گفت: برای چه به این جا آمدهای؟
زید در حالی که گریه می کرد گفت: سوگند به خدا به من خبر رسیده که قبر حسین(علیه السلام ) را شخم زدهاند و زراعت کاشتهاند بسیار غمگین شدهام و همین موضوع باعث شده که به زیارت مرقد امام حسین(علیهالسلام ) بیایم.
کشاورز با شنیدن این سخنان بر دست و پای زیر افتاد و بوسید و گفت: پدر و مادرم به فدایت، سوگند به خدا تو با آمدنت، قلبم را به نور خدا نورانی کردی و رحمت را با خود آوردهای من هرچه آب را به سوی قبر حسین(علیه السلام ) روانه میکنم در راه به زمین فرو میرود و حتی یک قطره از آن به قبر نمیرسد گویی من مست و غافل بودم اینک به برکت قدمهای تو بیدار و هوشیار شدم.
زید گریه کرد و اشعاری خواند و زار زار گریست، کشاورز نیز گریه کرد و گفت: ای زید! مرا از خواب غفلت بیدار کردی و نور هدایت را در قلبم درخشان کردی هم اکنون به شهر سامرا نزد متوکل عباسی خواهم رفت و ماجرای آن همه کرامتهای این مرقد شریف را به او میگویم، اگر خواست مرا بکشد یا زنده رها کند.
زید گفت: من نیز به همراه تو خواهم آمد و تو را در این مسیر یاری میکنم.
زید و کشاورز به سوی سامرا حرکت کردند پس از چند روز به آن شهر رسیدند کشاورز نزد متوکل آمد و آن چه را از کرامات امام حسین علیه السلام در رابطه با مرقدش دیده بود به متوکل گزارش داد.
متوکل بسیار عصبانی و خشمگین شد به طوری که فرمان اعدام او را با اشد مجازات صادر کرد، دژخیمان متوکل پاهای او را به ریسمان بستند او را در کوچهها کشاندند، سپس در برابر ازدحام جمعیت او را به دار آویزان کرده و کشتند تا مایه عبرت دیگران شود و کسی اظهار علاقه به اهل بیت پیامبر صلوات الله علیهم نکند.
زید در برابر این حادثه جگر سوز بسیار اندوهگین شد، صبر کرد و خود را به کسی معرفی نکرد تا اینکه روزی دید مأموران جنازه کشاورز را از بالای دار گرفتند و به مزبلهای انداختند، زید شبانه و مخفیانه آن جنازه را برداشت و کنار رود دجله برد و در آنجا غسل داد و کفن کرد و نماز بر آن خواند و به خاک سپرد.
#ادامه_دارد...
🌸حضرت عبدالعظیم حسنی علیه السلام و عرضه دین خویش بر امام زمانش...
#قسمت_اول
حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ عِمْرَانَ رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ عَنْ عَبْدِ اَلْعَظِيمِ بْنِ عَبْدِ اَللَّهِ اَلْحَسَنِيِّ قَالَ : دَخَلْتُ عَلَى سَيِّدِي عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ اَلصَّادِقِ (علیه السلام) فَلَمَّا أَبْصَرَنِي قَالَ لِي مَرْحَباً بِكَ يَا أَبَا اَلْقَاسِمِ أَنْتَ وَلِيُّنَا حَقّاً قَالَ فَقُلْتُ يَا اِبْنَ رَسُولِ اَللَّهِ إِنِّي أُرِيدُ أَنْ أَعْرِضَ عَلَيْكَ دِينِي فَإِنْ كَانَ مَرْضِيّاً أَثْبُتُ عَلَيْهِ حَتَّى أَلْقَى اَللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فَقَالَ هَاتِ يَا أَبَا اَلْقَاسِمِ فَقُلْتُ إِنِّي أَقُولُ إِنَّ اَللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى وَاحِدٌ- لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ خَارِجٌ مِنَ اَلْحَدَّيْنِ حَدِّ اَلتَّعْطِيلِ [وَ حَدِّ اَلْإِبْطَالِ ] وَ حَدِّ اَلتَّشْبِيهِ وَ إِنَّهُ لَيْسَ بِجِسْمٍ وَ لاَ صُورَةٍ وَ لاَ عَرَضٍ وَ لاَ جَوْهَرٍ بَلْ هُوَ مُجَسِّمُ اَلْأَجْسَامِ وَ مُصَوِّرُ اَلصُّوَرِ وَ خَالِقُ اَلْأَعْرَاضِ وَ اَلْجَوَاهِرِ وَ رَبُ كُلِّ شَيْءٍ وَ مَالِكُهُ وَ جَاعِلُهُ وَ مُحْدِثُهُ وَ إِنَّهُ حَكِيمٌ لاَ يَفْعَلُ اَلْقَبِيحَ وَ لاَ يُخِلُّ بِالْوَاجِبِ وَ إِنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ خَاتَمُ اَلنَّبِيِّينَ فَلاَ نَبِيَّ بَعْدَهُ إِلَى يَوْمِ اَلْقِيَامَةِ وَ إِنَّ شَرِيعَتَهُ خَاتِمَةُ اَلشَّرَائِعِ لاَ شَرِيعَةَ بَعْدَهَا إِلَى يَوْمِ اَلْقِيَامَةِ وَ أَقُولُ إِنَّ اَلْإِمَامَ وَ اَلْخَلِيفَةَ وَ والي وَلِيَّ اَلْأَمْرِ بَعْدَهُ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ثُمَّ اَلْحَسَنُ ثُمَّ اَلْحُسَيْنُ ثُمَّ عَلِيُّ بْنُ اَلْحُسَيْنِ ثُمَّ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ ثُمَّ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ ثُمَّ مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ ثُمَّ عَلِيُّ بْنُ مُوسَى ثُمَّ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ ثُمَّ أَنْتَ يَا مَوْلاَيَ...
🔸شیخ صدوق رضوان الله علیه روایت کرده است که حضرت عبد العظیم حسنی (علیه السلام) فرمود: بر سرورم علی بن محمد بن علی بن موسی بن جعفر الصادق (امام هادی علیه السلام) وارد شدم. چون نظر ایشان بر من افتاد،
فرمود: مرحبا بر تو (خوش آمدی) اى ابو القاسم! به راستی، تو دوست ما هستی. گوید: پس گفتم: ای پسر رسول خدا صلواتاللهعلیه، من می خواهم دینم را بر شما عرضه بدارم، که اگر مورد پسند بود، بر آن ثابت باشم تا به لقاى خداوند عز و جل برسم.
امام (علیه السلام) فرمود: ای ابوالقاسم عقائد خود را اظهار نما. گفتم: من معتقدم که خدای تبارک و تعالی، یکی است و چیزی مانند او نیست، و از دو حد ابطال و تشبیه، بیرون است. و قطعا او جسم و صورت و عرض و جوهر نیست؛ بلکه اوست که اجسام را جسمیت داده و صورتها را صورت بخشیده و اعراض و جواهر را آفریده است. و او پروردگار همه چیز و مالک و آفریننده آنهاست، و او حکیمی است که کار زشت انجام نمی دهد و در واجب اخلال نمی کند. و [عقیده دارم به] اینکه محمد (صلی الله علیه و آله) بنده و فرستاده او، خاتم پیغمبران است؛ پس بعد از او تا روز قیامت، پیامبری نیست. و اینکه شریعت او، آخرین شرایع بوده و پس از آن تا روز قیامت، شریعتی نخواهد آمد. و من می گویم (معتقدم) امام و خلیفه و والی و ولی امر پس از او (پیامبر صلی الله علیه و آله) امیر مومنان علی بن ابی طالب (علیه السلام) است سپس حسن سپس حسین سپس علی بن الحسین سپس محمد بن علی سپس جعفر بن محمد سپس موسی بن جعفر سپس علی بن موسی سپس محمد بن علی (علیهم السلام) سپس تو ای مولای من...
📚صفات الشيعة (صدوق)/ح68
بحار الأنوار/ج36/ص412/ح2
روضة الواعظين/ص39
كفاية الأثر/ص282
كشف الغمّة/ج3/ص315
إعلام الورى/ج2/ص244
#ادامه_دارد...
🍀یاران موعود🍀
آیا ماجرای #شطیطه بانویی که در تقرب به امام زمانش از سایر مردها و زنها سبقت گرفت، را شنیده اید؟؟ 📙م
آیا ماجرای #شطیطه بانویی که در تقرب به امام زمانش از سایر مردها و زنها سبقت گرفت، را شنیده اید؟؟
📙منبع: الثاقب في المناقب/ص439
●...قال أبو جعفر : فسرت حتّى وصلت إلى الكوفة ، وبدأت بزيارة أمير المؤمنين صلوات الله عليه ، ووجدت على باب المسجد شيخاً مسنّاً قد سقط حاجباه على عينيه من الكبر ، وقد تشنّج وجهه ، متزراً ببرد ، متشحاً بآخر ، وحوله جماعة يسألونه عن الحلال والحرام ، وهو يفتيهم على مذهب أمير المؤمنين عليهالسلام ، فسألت من حضر عنده ، فقالوا : أبو حمزة الثمالي. فسلّمت عليه ، وجلست إليه ، فسألني عن أمري ، فعرّفته الحال ، ففرح بي وجذبني إليه ، وقبّل بين عيني وقال : لو تجدب [٢] الدنيا ما وصل إلى هؤلاء حقوقهم ، وإنّك ستصل بحرمتهم إلى جوارهم. فسررت بكلامه ، وكان ذلك أول فائدة لقيتها بالعراق ، وجلست معهم أتحدّث إذ فتح عينيه ، ونظر إلى البرية ، وقال : هل ترون ما أرى؟ فقلنا : وأي شيء رأيت. قال : أرى شخصاً على ناقة. فنظرنا إلى الموضع فرأينا رجلاً على جمل ، فأقبل ، فأناخ البعير ، وسلّم علينا وجلس ، فسأله الشيخ وقال : من أين أقبلت؟ قال : من يثرب. قال : ما وراءك؟ قال : مات جعفر بن محمّد عليهماالسلام. فانقطع ظهري نصفين ، وقلت لنفسي : إلى أين أمضي؟! فقال له أبو حمزة : إلى من أوصى؟ قال : إلى ثلاثة ، أولهم أبو جعفر المنصور ، وإلى ابنه عبد الله ، وإلى ابنه موسى. فضحك أبو حمزة ، والتفت إليَّ وقال : لا تغتم فقد عرفت الإمام. فقلت : وكيف أيّها الشيخ؟! فقال : أمّا وصيته إلى أبي جعفر المنصور فستر على الإمام ، وأمّا وصيته إلى ابنه الأكبر والأصغر فقد بيّن عن عوار الأكبر ، ونص على الأصغر. فقلت : وما فقه ذلك؟ فقال : قول النبي (صلی الله علیه و آله ) : « الإمامة في أكبر ولدك يا علي ، ما لم يكن ذا عاهة » فلمّا رأيناه قد أوصى إلى الأكبر والأصغر ، علمنا أنّه قد بيّن عن عوار كبيره ، ونصّ على صغيره ، فسر إلى موسى ، فإنّه صاحب الأمر...
●...ابوجعفر نیشابوری گوید: در مسیر افتادم تا اینکه به کوفه رسیدم و ابتدا به زیارت(قبر)امیر المؤمنین علیه السلام شتافتم و بر در مسجد کوفه پیرمرد سالخورده ای را دیدم که از فرط کهولت ابروانش بر چشم ها افتاده بود، عضلات رویش منقبض گشته بود و با یک بُرد پایین بدن را پوشانده و با بُرد دیگری بالا تنه را پوشانده بود. پیرامونش گروهی بودند که از وی درباره حلال و حرام پرسش می کردند، و او نیز بر اساس مذهب امیر المومنین علیه السلام به ایشان فتوا میداد. از کسانی که در حضورش بودند پرسیدم که او کیست؟! گفتند: جناب ابوحمزه ثمالی می باشد. بر ایشان سلام نموده و در کنارش نشستم. از من درباره قضیه ام پرسید و شرح ماجرا برایش بازگفتم از من خوشحال شد و به نزدیک خویش مرا کشید و بین دو چشمم را بوسید. و گفت: اگر دنیا بخشکد به ایشان (علیهم السلام) حقوقشان نمی رسد، (یعنی آبادی دنیا به خاطر ادای حقوق اهل بیت است) لکن تو به حُرمتشان به جوارشان خواهی رسید! از سخن ابوحمزه که گفت به جوار امام خواهم رسید خشنود گشتم و این سخنش را اولین فایده از سفر به عراق دانستم؛ نشستم و با ایشان به گفتگو پرداختم که ناگاه ابوحمزه چشم هایش را رو به بیابان گشود و گفت: چیزی که می بینم را می بینید؟! گفتیم: چه می بینی؟! گفت: کسی را سوار بر ناقه می بینم به آن سو نگاه کردیم و دیدیم مردی سوار بر شتر است، پیش آمد و شتر را بر زمین نشاند بر ما سلام داد و نشست؛ ابوحمزه از وی پرسید: از کجا آمده ای؟! گفت: از یثرب (مدینه) پرسید: چه خبر آورده ای؟! گفت: جعفر بن محمد (علیهما السلام) از دنیا رحلت نمود.ابوجعفر نیشابوری گوید: از شنیدن این خبر کمرم دو نیم شد و با خود گفتم: حال کجا بروم؟! در همین حال ابوحمزه به آن مرد گفت: جعفر بن محمد به چه کسی وصیت نمود؟! گفت: به سه نفر، نخستین شان منصور دوانیقی و بعد به پسرش عبدالله و بعد به پسرش موسی! ابوحمزه خندید و به من رو کرد و گفت: بی غم باش که امام را شناختم! گفتم: چطور فهمیدی شیخنا؟! گفت: اینکه به منصور دوانیقی وصیت کرده از خاطر پوشش بر امام حقیقی است، اما اینکه هم به پسر کلانش و هم پسر کوچکش وصیت کرده همانا با اینکار عيب پسر بزرگتر را آشکار ساخته و بر فرزند کوچک خود نص نموده است! گفتم: از کجا این را فهمیدی؟! ابوحمزه گفت: از این حدیث نبوی که فرمودند: ای علی! امامت در بزرگترین از فرزندانت خواهد بود، مادامی که عیبی در فرزند بزرگتر وجود نداشته باشد. ووقتی دیدیم که امام صادق علیه السلام به فرزند کلانش و فرزند خُردش وصیت نمود، می فهمیم که عیب فرزند بزرگتر خود را آشکار ساخته و بر امامت فرزند کوچک خود نص نموده است! تو نیز به سوی موسی بن جعفر برو که او صاحب امر امامت است...
#صفحه 2️⃣ از 7️⃣
#ادامه_دارد...
🍀یاران موعود🍀
آیا ماجرای #شطیطه بانویی که در تقرب به امام زمانش از سایر مردها و زنها سبقت گرفت، را شنیده اید؟؟ 📙م
آیا ماجرای#شطیطه بانویی که در تقرب به امام زمانش از سایر مردها و زنها سبقت گرفت را شنیده اید ⁉️
📘منبع: الثاقب في المناقب/ص439
●...قال أبو جعفر : فودّعت أمير المؤمنين ، وودّعت أبا حمزة ، وسرت إلى المدينة ، وجعلت رحلي في بعض الخانات ، وقصدت مسجد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم ) وزرته ، وصلّيت ، ثمّ خرجت وسألت أهل المدينة : إلى من أوصى جعفر بن محمّد؟ فقالوا : إلى ابنه الأفطح عبد الله فقلت : هل يفتي؟ قالوا : نعم. فقصدته وجئت إلى باب داره ، فوجدت عليها من الغلمان ما لم يوجد على باب دار أمير البلد ، فأنكرت ، ثمّ قلت : الإمام لا يقال له لم وكيف ؛ فاستأذنت ، فدخل الغلام ، وخرج وقال : من أين أنت؟ فأنكرت وقلت : والله ما هذا بصاحبي. ثمّ قلت : لعله من التقية ، فقلت : قل : فلان الخراساني ، فدخل وأذن لي ، فدخلت ، فإذا به جالس في الدست على منصة عظيمة ، وبين يديه غلمان قيام ، فقلت في نفسي : ذا أعظم ، الإمام يقعد في الدست؟! ثمّ قلت : هذا أيضاً من الفضول الذي لا يحتاج إليه ، يفعل الإمام ما يشاء ، فسلّمت عليه ، فأدناني وصافحني ، وأجلسني بالقرب منه ، وسألني فاحفى [١] ، ثمّ قال : في أي شيء جئت؟ قلت : في مسائل أسأل عنها ، وأُريد الحج. فقال لي : اسأل عمّا تريد. فقلت : كم في المائتين من الزكاة؟ قال : خمسة دراهم. قلت : كم في المائة؟ قال : درهمان ونصف. فقلت : حسنٌ يا مولاي ، أُعيذك بالله ، ما تقول في رجل قال لامرأته : أنت طالق عدد نجوم السماء؟ قال : يكفيه من رأس الجوزاء ، ثلاثة. فقلت : الرجل لا يُحسن شيئاً. فقمت وقلت : أنا أعود إلى سيدنا غداً. فقال : إن كان لك حاجة فإنّا لا نقصّر. فانصرفت من عنده ، وجئت إلى ضريح النبي (ص) فانكببت [١] على قبره ، وشكوت خيبة سفري ، وقلت : يا رسول الله ، بأبي أنت وأمّي ، إلى مَن أمضي في هذه المسائل التي معي؟ إلى اليهود ، أم إلى النصارى ، أم إلى المجوس ، أم إلى فقهاء النواصب؟ إلى أين يا رسول الله؟...
●.... ابوجعفر نیشابوری چنین گفت: پس از این با قبر مولا امیر المؤمنین وداع نموده و از ابوحمزه نیز خداحافظی کردم و رو به سوی مدینه نهادم. بار خود را در یکی از کاروانسراها گذاشتم و قصد مسجد النبی (صلی الله علیه و آله) کردم و قبر آن حضرت را زیارت نموده و نماز خواندم و سپس از مسجد خارج شده و از اهل مدینه پرسیدم که جعفر بن محمد به چه کسی وصیت نمود؟! گفتند: به پسرش عبدالله افطح. گفتم: آیا او فتوا نیز میدهد؟! گفتند: آری. قصد او کردم و به در سرای او رسیدم؛ دیدم در آنجا نوجوان بچه هایی هستند که بر در سرای امیر مدينه نیز مانندشان یافت نمی شد!!! وجود آن ها را در آنجا ناروا دانستم ولکن به خود گفتم: در حق امام نباید از چرا و چگونه استفاده کنم! (یعنی باید تسلیم باشم و اعتراض نکنم) اجازه خواستم و یکی از این نوجوانان به سرای داخل شد و بعد از لختی بیرون آمد و گفت: از کجایی؟! از این سوالش بر آشفته شدم و به خود گفتم: سوگند به خدا این آدم صاحب (امام) من نیست. باز به خود گفتم: شاید تقیه می کند! به آن نوجوان گفتم: بگو فلان خراسانی است! داخل شد و اذن ورود برایم داد و من نیز به سرای در آمدم؛ دیدم عبد الله افطح روی تختی با عرشه ی بزرگ تکیه زده است و در برابرش غلام بچه هایی ایستاده اند!!!! به خودم گفتم: این دیگه از همه بدتر است! آیا امام بر تخت تکیه می زند؟! باز به خود گفتم: این دم و دستگاه از امورات اضافی است که به آن نیاز ندارد، لکن امام آنچه بخواهد می کند. لذا به او سلام کردم او نیز مرا به نزدیک خود خواند و با من دست داد؛ سپس مرا نزدیک خود نشاند و شروع کرد با اصرار به پرسش کردن از من و بالاخره پرسید: اینجا چه می کنی؟! گفتم: سوالاتی دارم و میخواهم به حج بروم. گفت: هر چه خواهی بپرس!!!! گفتم: در دوصد سکه چه مقدار زکات واجب می گردد؟! گفت: پنج درهم. گفتم: در صدتا چطور؟! گفت: دو درهم و نیم. گفتم: خیلی عالی مولای من! در پناه خدا باشی! چه می فرمایید درباره مردی که به زنش بگوید: به اندازه ستارگان آسمان تو را طلاق دادم! گفت: نیاز به همه شان نیست تنها در همین صورت فلکی رأس الجوزا سه ستاره است که در نتیجه زنش را سه طلاقه کرده است!!!!!!! به خود گفتم: این آدم چیزی نمی فهمد! از جای خود برخاستم و گفتم: من فردا به نزد سرورمان بازخواهم گشت! گفت: اگر نیازی داشتی ما در برآورده ساختنش کوتاهی نخواهیم کرد. از پیشش بیرون آمدم و به نزد قبر نبی کریم (صلی الله علیه و آله) آمدم و خود را به روی مزارش افکندم و از بی حاصلی سفرم به ایشان شکایت کردم و عرضه داشتم: يا رسول الله! پدر و مادرم به فدایت باد. برای جواب این سوالات به سوی چه کسی بروم؟! رو سوی یهودیان کنم؟! رو سوی نصاری کنم؟! رو سوی مجوسیان کنم؟! رو سوی فقهای ناصبی (عمری) کنم؟! يا رسول الله کجا بروم؟!...
#صفحه 3️⃣ از 7️⃣
#ادامه_دارد
🍀یاران موعود🍀
آیا ماجرای#شطیطه بانویی که در تقرب به امام زمانش از سایر مردها و زنها سبقت گرفت را شنیده اید ⁉️ 📘من
آيا ماجرای#شطیطه بانویی که در تقرب به امام زمانش از سایر مردها و زنها سبقت گرفت، را شنیده اید؟؟
📙منبع: الثاقب في المناقب/ص439
●...فما زلت أبكي وأستغيث به ، فإذا أنا بإنسان يحركني ، فرفعت رأسي من فوق القبر ، فرأيت عبداً أسود عليه قميص خلق ، وعلى رأسه عمامة خلق فقال لي : يا أبا جعفر النيسابوري ، يقول لك مولاك موسى بن جعفر عليهماالسلام : « لا إلى اليهود ، ولا إلى النصارى ، ولا إلى المجوس ، ولا إلى أعدائنا من النواصب ، إليَّ ، فأنا حجّة الله ، قد أجبتك عمّا في الجزو وبجميع ما تحتاج إليه منذ أمس ، فجئني به ، وبدرهم شطيطة الذي فيه درهم ودانقان ، الذي في كيس أربعمائة درهم اللؤلوي ، وشقتها التي في رزمة الأخوين البلخيين». قال : فطار عقلي ، وجئت إلى رحلي ، ففتحت وأخذت الجزو والكيس والرزمة ، فجئت إليه فوجدته في دار خراب ، وبابه مهجور ما عليه أحد ، وإذا بذلك الغلام قائم على الباب ، فلمّا رآني دخل بين يدي ، ودخلت معه ، فإذا بسيدنا عليهالسلام جالس على الحصير ، وتحته شاذكونه [١] يمانية ، فلما رآني ضحك وقال : « لا تقنط ، ولم تَفزع؟ لا إلى اليهود ، ولا إلى النصارى والمجوس ، أنا حجّة الله ووليه ، ألم يعرفك أبو حمزة على باب مسجد الكوفة جري أمري؟! ». قال : فأزاد ذلك في بصيرتي ، وتحققت أمره. ثمّ قال لي : « هات الكيس » فدفعته إليه ، فحلّه وأدخل يده فيه ، وأخرج منه درهم شطيطة ، وقال لي : هذا درهمها؟ » فقلت : نعم. فأخذ الرزمة وحلّها وأخرج منها شقة قطن مقصورة ، طولها خمسة وعشرون ذراعاً ، وقال لي : « اقرأ عليهاالسلام كثيراً ، وقل لها : قد جعلت شقتك في أكفاني ، وبعثت إليك بهذه من أكفاننا ، من قطن قريتنا صريا ، قرية فاطمة عليهاالسلام ، وبذر قطن ، كانت تزرعه بيدها الشريفة لأكفان ولدها ، وغزل أختي حكيمة بنت أبي عبد الله عليهالسلام وقصارة [٢] يده لكفنه ، فاجعليها في كفنك »...
●...مشغول استغاثه و گریه به آن والا حضرت بودم که شخصی مرا تکان داد. سرم را از روی قبر بلند کردم و غلام سیاهی را دیدم که کالایی کهنه بر تن و عمامه ای کهنه بر سر داشت. به من گفت: ابوجعفر نیشابوری! مولایت موسی بن جعفر علیهما السلام تو را چنین می گوید: نه رو سوی یهود کن، نه سوی نصاری، نه سوی مجوس، نه رو سوی دشمنان ناصبی ما! رو سوی من کن که حجت الله هستم. آنچه سوال در آن مجموعه داری و تمام نیازهایت را از دیروز پاسخ گفته ام! آن ها را به نزدم بیاور همچنین آن درهم شطیطه را بیاور که یک درهم و دو دانگ می ارزد
همان درهمی که در کیسه آن مروارید فروش می باشد و در آن چهارصد درهم است؛ همچنین آن رخت دست دوزش را که در بقچه آن دو برادر بلخی است! ابوجعفر نیشابوری گوید: هوش از سرم پرید فورا خود را به کاروانسرا رساندم و به سراغ آن مجموعه سوالات و آن کیسه و آن بقچه رفتم! به نزد حضرت کاظم رسیدم و مشاهده کردم در خانه خرابه ای است! بر در خانه کسی نبوده و هیچ خبری نیست! دیدم همان غلام سیاه دم در ایستاده است وقتی مرا دید به سرای در آمد و من هم پشت سرش وارد شدم دیدم سرورمان بر حصیری نشسته است و زیر پای مبارکش شاذکونه ای يمانی (نوعی چادرشب) بود وقتی مرا دید خندید و گفت: نومید مشو و بی تابی نکن؛ نه به یهود رو بزن نه نصاری و مجوس؛ من حجت خدا و ولی او هستم. آیا ابوحمزه دم دروازه مسجد کوفه جاری شدن امر امامت بر من را به تو نفهماند؟! ابوجعفر نیشابوری گفت: این سخنان آن حضرت بر بصیرت من افزود و به حقیقت امر ایشان واقف گشتم. سپس به من گفت: کیسه را بده. آن را بدیشان دادم، گرهش باز کرد و دست در آن فرو برد و درهم شطیطه را از آن بیرون کشید؛ به من فرمود: این درهم شطیطه است؟! گفتم: آری. بقچه را گرفت و گرهش را باز کرد و رخت جامه ای از جنس پنبه سفید رنگ را بیرون آورد. طول رخت جامه بیست و پنج ذراع بود. به من فرمود: به شطیطه بسیار سلام برسان! و به او بگو: رخت جامه ات را در کفنم می گذارم! و این کفن را از بین کفن هایمان برایت می فرستم. این کفن از پنبه ای است که در قریه ی ما صریا روییده است! و آنجا آبادی جده ام فاطمه سلام الله علیها است، بذر این پنبه ها را مادرم زهرا سلام الله علیها با دستان خود کاشته است تا کفن برای فرزندانش باشد. خواهرم حکیمه دختر امام صادق علیه السلام این پنبه را رشته نموده و این پنبه را همو سفید کرده تا برای کفنش استفاده شود؛ پس این کفن را در کفن های خود بگذار!...
#صفحه 4️⃣ از 7️⃣
#ادامه_دارد...
🍀یاران موعود🍀
آيا ماجرای#شطیطه بانویی که در تقرب به امام زمانش از سایر مردها و زنها سبقت گرفت، را شنیده اید؟؟ 📙من
آیا ماجرای#شطیطه بانویی که در تقرب به امام زمانش از سایر مردها و زنها سبقت گرفت، را شنیده اید ⁉️
📙منبع: الثاقب في المناقب/ص439
●...ثمّ قال : « يا معتب جئني بكيس نفقة مؤناتنا » فجاء به ، فطرح درهماً فيه ، وأخرج منه أربعين درهماً ، وقال : « اقرأها منّي السلام ، وقل لها : « ستعيشين تسع عشرة ليلة من دخول أبي جعفر ، ووصول هذا الكفن ، وهذه الدراهم ، فانفقي منها ستة عشر درهماً ، واجعلي أربعة وعشرين صدقة عنك ، وما يلزم عليك ، وأنا أتولى الصلاة عليك ؛ فإذا رأيتني فاكتم ، فإنّ ذلك أبقى لنفسك ؛ وافكك هذه الخواتيم وانظر هل أجبناك أم لا؟ قبل أن تجيء بدراهمهم كما أوصوك ، فإنّك رسول ». فتأملت الخواتيم فوجدتها صحاحاً ، ففككت من وسطها واحداً فوجدت تحتها : ما يقول العالم عليهالسلام في رجل قال : نذرت لله عزّ وجل لأعتقن كلّ مملوك كان في ملكي قديماً. وكان له جماعة من المماليك؟ تحته الجواب من موسى بن جعفر عليهماالسلام : « من كان في ملكه قبل ستة أشهر ، والدليل على صحة ذلك قوله تعالى : ( حَتَّى عادَ كَالْعُرْجُونِ الْقَدِيمِ ) [١] ( وكان بين العرجون القديم والعرجون الجديد في النخلة ) [٢] ستة أشهر ». وفككت الآخر ، فوجدت فيه : ما يقول العالم عليهالسلام في رجل قال : [ والله ] أتصدّق بمال كثير ، بما يتصدّق. تحته الجواب بخطه عليهالسلام : « إن كان الذي حلف بهذا اليمين من أرباب الدنانير تصدّق بأربعة وثمانين ديناراً ، وإن كان من أرباب الدراهم تصدّق بأربعة وثمانين درهما ، وإن كان من أرباب الغنم فيتصدّق بأربعة وثمانين غنما ، وإن كان من أرباب البعير فباربعة وثمانين بعيرا ؛ والدليل على ذلك قوله تعالى : ( لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللهُ فِي مَواطِنَ كَثِيرَةٍ وَيَوْمَ حُنَيْنٍ ) [٣] فعددت مواطن رسول الله (ص) قبل نزول الآية فكانت أربعة وثمانين موطنا». وكسرت الأخرى فوجدت تحته : ما يقول العالم عليهالسلام في رجل نبش قبراً وقطع رأس الميت وأخذ كفنه؟..
●...سپس امام رو به غلام خود کرد و گفت: مُعتب! آن کیسه خرج و مصرف زندگی مان را بیاور! غلام کیسه را آورد، امام درهمی در آن انداخت و چهل درهم را بیرون آورد. رو به من کرد و فرمود: از سوی من به شطیطه سلام برسان و به او بگو: پس از وارد شدن ابوجعفر به نیشابور و رسیدن این کفن به دستت تنها نوزده شب زنده می مانی از این درهم ها شانزده درهمش را خرج کن و بیست و چهار درهم دیگر را از سوی خود صدقه بده و همچنین با آن آنچه بر عهده داری را ادا کن من خودم نماز بر تو را عهده دار می گردم. پس هر گاه مرا دیدی [مخاطب ابوجعفر است] قضیه را کتمان نما چرا که این برای خودت بهتر است. پيش از آنکه طبق وصیت شان درهم هایشان را بیاوری، این مهرها را باز کن و ببین که آیا جوابت را داده ایم یا نه؟! چرا که تو فرستاده شان هستی! به مُهرها دقت کردم و همه شان را صحیح و سالم دیدم. از میان مجموعه ورق ها یکی را انتخاب کردم و مُهرش را گشودم و دیدم زیر ورق چنین نوشته شده است: عالم (معصوم) علیه السلام چه می فرمایند درباره مردی که چنین گفته است: برای خدای عزوجل نذر نمودم تمام غلامانی که از قدیم داشتم اکنون در راه خدا آزاد میکنم (حال از کجا باید دانست که کدامان غلامان، قدیم هستند؟) و این شخص تعدادی برده نیز داشته باشد. دیدم موسی بن جعفر زیر سوال چنین پاسخ داده است: هر کسی که قبل از شش ماه در ملکیت او بوده شامل این نذر می شود و باید آزاد گردد ودلیل صحت این فتوا سخن خدای متعال در آیه ٣٩ سوره يس است که می فرماید:
حَتَّی عَادَ کَالْعُرْجُونِ الْقَدِیمِ
تا چون شاخک خشک خرما (عرجون قدیم) برگردد
و در درخت نخل فاصله عرجون قدیم و عرجون جدید شش ماه است مُهر دیگری را گشودم و در آن چنین یافتم: عالم (معصوم) علیه السلام چه می فرمایند درباره مردی که چنین سوگند میخورد: والله مال کثیری را صدقه خواهم داد
مال کثیر چه مقدار است تا به سوگند خود وفا کرده باشد؟! امام با خط مبارک خود زیر سؤالش چنین نوشته بودند: اگر کسی که این قسم را خورده دینار دارد بایستی هشتاد و چهار دینار بپردازد و اگر دارنده درهم است بایستی هشتاد و چهار درهم بپردازد واگر گوسفند دارد بایستی هشتاد و چهار رأس گوسفند بدهد و اگر شتر دارد بایستی هشتاد و چهار نفر شتر بدهد و دلیل بر صحت این فتوا سخن خدای متعال در آیه ٢٥ سوره توبه است که میفرماید:
لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللّهُ فِی مَوَاطِنَ کَثِیرَةٍ وَیَوْمَ حُنَیْنٍ
قطعا خداوند شما را در مواضع کثیری و نیز در روز حنین یاری کرده است
پس مواطن (نبردها) رسول الله (صلی الله علیه و آله) پیش از نزول این آیه را شمرده شده وتعدادش هشتاد و چهار نبرد بوده است. مُهر دیگری را گشودم و در زیرش چنین یافتم: عالم علیه السلام چه فرمایش میکنند درباره مردی که قبری را نبش کرده و سر میت را بریده و کفنش را برداشته است؟!...
#صفحه 5️⃣ از 7️⃣
#جزء10 #جزء23
#ادامه_دارد...
🍀یاران موعود🍀
آیا ماجرای#شطیطه بانویی که در تقرب به امام زمانش از سایر مردها و زنها سبقت گرفت، را شنیده اید ⁉️ 📙م
آیا ماجرای#شطیطه بانویی که در تقرب به امام زمانش از سایر مردها و زنها سبقت گرفت، را شنیده اید ⁉️
📘منبع: الثاقب في المناقب/ص439
●...الجواب تحته بخطه عليه السلام: «تقطع يده لأخذ الكفن من وراء الحرز و يؤخذ منه مائة دينار لقطع رأس الميت، لأنّا جعلناه بمنزلة الجنين في بطن أمّه من قبل نفخ الروح فيه، فجعلنا في النطفة عشرين ديناراً و في العلقة عشرين ديناراً و في المضغة عشرين ديناراً و في اللحم عشرين ديناراً و في تمام الخلق عشرين ديناراً، فلو نفخ فيه الروح لألزمناه ألف دينار، على أن لا يأخذ ورثة الميت منها شيئاً، بل يتصدق بها عنه أو يحجّ أو يغزى بها، لأنّها أصابته في جسمه بعد الموت» قال أبو جعفر فمضيت من فوري إلى الخان وحملت المال والمتاع إليه و أقمت معه وحج فى تلك السنة فخرجت في جملته معادلاً له في عماريّته في ذهابي يوماً وفي عماريّة أبيه يوما و رجعت إلى خراسان فاستقبلني الناس و شطيطة من جملتهم فسلّموا عليّ، فأقبلت عليها من بينهم وأخبرتها بحضرتهم بما جرى و دفعت إليها الشقة والدراهم و كادت تنشق مرارتها من الفرح و لم يدخل إلى المدينة من الشيعة إلاّ حاسد أو متأسف على منزلتها ودفعت الجزء إليهم ففتحوا الخواتيم فوجدوا الجوابات تحت مسائلهم وأقامت شطيطة تسعة عشر يوماً و ماتت رحمها الله فتزاحمت الشيعة على الصلاة عليها فرأيت أبا الحسن عليه السلام على نجيب فنزل عنه و أخذ بخطامه و وقف يصلّي عليها مع القوم و حضر نزولها إلى قبرها ونثر في قبرها من تراب قبر أبي عبد الله الحسين عليه السلام فلما فرغ من أمرها ركب البعير وألوى برأسه نحو البرية و قال: «عرّف أصحابك واقرأهم عنّي السلام و قل لهم: إنّني ومن جرى مجراي من أهل البيت لا بد لنا من حضور جنائزكم في أي بلد كنتم فاتقوا الله في أنفسكم وأحسنوا الأعمال لتعينونا على خلاصكم و فك رقابكم من النار»
●...خط حضرت در زیر سوال چنین بود: از خاطر سرقت کفن بعد از کنار زدن پوشش (که همان قبر و لحد باشد) دستش قطع شده، و از او صد دینار بابت قطع سر میت به عنوان دیه گرفته می شود. چرا که ما ميت را در این جا به منزلت جنینی می دانیم که پیش از دمیدن روح در شکم مادر می باشد در این صورت دیه نطفه بیست دینار است، و دیه خون بسته بیست دینار است، و ديه گوشت نرم بیست دینار بوده و دیه گوشت کامل بیست دینار بوده و دیه خلقت تمام نیز بیست دینار است ولکن اگر روح در جنین دمیده شد بر جنایتکار دیه هزار دینار را لازم میسازیم. البته این صد دینار دیه را نباید به ورثه ميت بدهند بلکه بایستی از سوی میت صدقه داده شده، یا از سوی او حج به جا آورده شود، ویا اینکه هزینه نبرد شرعی داده شود. چرا که این جنایت بر جسم او پس از مرگ اتفاق افتاده است. ابوجعفر نیشابوری گوید: فورا خود را به کاروانسرا رساندم و اموال و کالاها را به امام رساندم، پس از آن در نزد ایشان ماندم تا اینکه ایشان به قصد حج از مدينه خارج شد و با ایشان عازم مکه شدم. در مسیر رفتن نیز یک روز در کجاوه پهلوی ایشان بودم و یک روز در کجاوه پدرشان بودم. پس از اتمام موسم حج به خراسان بازگشتم و مردمان نیشابور برای استقبالم از شهر بیرون آمده بودند و شطیطه نیز در بینشان بود. همگی بر من سلام نمودند و از بین همه شان رو به شطیطه کردم و در برابر آنها ماجرا به شطیطه گزارش دادم؛ کفن حضرتی و آن چهل درهم را به او تسلیم کردم و نزدیک بود از شدت خوشحالی بند دلش پاره شود! کسی از شیعیان به نیشابور بازنگشت مگر اینکه یا به شطیطه حسادت می ورزید و یا به منزلت او در نزد امام غبطه میخورد. من نیز مجموعه سوالاتشان را تسلیمشان کردم و آنها گره از مُهرهای خود گشودند و جواب ها را زیر سوالات خود یافتند. شطیطه نیز نوزده روز دیگر زنده بود تا اینکه به رحمت خدا رفت و مُرد؛ شیعیان در مراسم تشییع او تجمع عظیمی کردند و دیدم ابوالحسن (امام کاظم علیه السلام) بر روی شتری نجيب سوار هست، آقا از شتر فرود آمد و افسارش را به دست گرفت؛ در بین صفوف نماز جنازه ایستاد و در نماز بر جنازه شطیطه شرکت نمود؛ همچنین به هنگام وارد نمودن جنازه او در قبر نیز حاضر بود و بر قبر او از تربت قبر اباعبدالله الحسین علیه السلام پاشید؛ وقتی امام از تدفین فارغ شد دوباره سوار بر شتر شد و سر حیوان را رو به بیابان گرداند و فرمود: قضیه را به دیگر شیعیان نیز بگو و سلامم را به ایشان برسان و به ایشان بگو: همانا من و هر کس از ما اهل بیت که از نظر مقام و منزلت در جایگاه من باشد بایستی در تشییع جنازه های شما شیعیان شرکت کنیم در هر شهری که باشید پس از (عذاب) خدا در حق خودتان بپرهیزید و اعمال نیک انجام دهید تا به این وسیله ما را در خلاص نمودنتان و رهاندنتان از آتش یاری رسانده باشید.
#صفحه 6️⃣ از 7️⃣
#ادامه_دارد...
#ذوالقرنین_کیست❓
#تفسیر_روایی
#قسمت_اول
ابوبصیر گوید: از امام صادق (علیه السلام) تفسیر این آیه:
وَ یَسْئَلُونَکَ عَنْ ذِی الْقَرْنَیْنِ قُلْ سَأَتْلُوا عَلَیْکُمْ مِنْهُ ذِکْرا(83کهف)
را پرسیدم. امام (علیه السلام) فرمود:
«خداوند ذوالقرنین را بهسوی قومش مبعوث کرد، آنها به گوشهی راست پیشانیاش ضربه زدند. پس خداوند او را به مدّت پانصد سال میراند و پس از آن دوباره او را مبعوث کرد. آنها به گوشهی چپ پیشانیاش ضربه زدند. پس خداوند او را به مدّت پانصد سال میراند و پس از آن دوباره او را مبعوث کرد و مغرب و مشرق زمین را تحت تصرّف او در آورد؛ از آنجا که خورشید طلوع میکند تا آنجا که غروب میکند. این است معنای این سخن خداوند که فرمود: تا به غروبگاه آفتاب رسید [در آنجا] احساس کرد [و در نظرش مجسّم شد] که خورشید در چشمهی تیره و گلآلودی فرو میرود ... و خدا او را مجازات شدیدی خواهد کرد! (کهف/۸۷۸۶) امام (علیه السلام) فرمود: «در آتش، ذوالقرنین با مس و آهن و قیر و قطران در برابر آنها دری ساخت و جلوی خروج آنها را گرفت. هرکس از آنان از دنیا میرفت، هزار پسر از نسل او زاده میشد. آنها پس از فرشتگان، بیشترین جمعیّت مخلوقات را داشتند. از امیرمؤمنان علی (علیه السلام) پرسیدند: «ذو القرنین پیامبر بود یا فرشته»؟ امام (علیه السلام) فرمود: «او نه پیامبر بود و نه فرشته. بلکه تنها بندهای از بندگان خدا بود که دوستدار او بود و خداوند نیز او را دوست داشت و دارای خلوص نیّت بود و خداوند او را بهسوی قومش مبعوث کرد. آنها به گوشهی راست پیشانیاش ضربه زدند و او طی مدّتی که خداوند اراده کرده بود در بیهوشی بود. سپس دوباره مبعوث شد و اینبار به گوشهی چپش ضربه زدند و باز هم به ارادهی خداوند مدّت زمانی را بیهوش بود تا اینکه برای بار سوّم مبعوث شد و خداوند در روی زمین به او قدرت داد و در میان شما مانند او وجود دارد یعنی خود امام علی (علیه السلام) او به جایگاه غروب خورشید رسید و دید که خورشید در چشمه تیره و گلآلودی فرو میرود و در آنجا قومی را یافت گفتیم: «ای ذو القرنین! آیا میخواهی [آنان] را مجازات کنی، و یا روش نیکویی در مورد آنها انتخاب نمایی؟. (کهف/۸۶) ذوالقرنین گفت: «امّا کسی را که ستم کرده است، مجازات خواهیم کرد سپس بهسوی پروردگارش بازمیگردد، و خدا او را مجازات شدیدی خواهد کرد! (کهف/۸۷)». سپس [بار دیگر] از اسبابی [که در اختیار داشت] بهره گرفت. (کهف/۸۹) یعنی یک نشانه و راهنما، تا به خاستگاه خورشید رسید [در آنجا] دید خورشید بر جمعیّتی طلوع میکند که در برابر [تابش] آفتاب، پوششی برای آنها قرار نداده بودیم [و هیچگونه سایبانی نداشتند]. (کهف/۹۰) گفت: اینها صنعت دوزندگی لباس را نمیدانستند. سپس [بار دیگر] از اسبابی [که در اختیار داشت] بهره گرفت. (کهف/۸۹) یعنی یک دلیل و نشانه، [و همچنان به راه خود ادامه داد] تا به میان دو کوه رسید و در کنار آن دو (کوه) قومی را یافت که هیچ سخنی را نمیفهمیدند [و زبانشان مخصوص خودشان بود]! [آن گروه به او] گفتند: «ای ذو القرنین یأجوج و مأجوج در این سرزمین فساد میکنند آیا ممکن است ما هزینهای برای تو قرار دهیم، که میان ما و آنها سدّی ایجاد کنی»؟! (کهف/۹۴۹۳) ذوالقرنین گفت: «آنچه پروردگارم در اختیار من گذارده، بهتر است [از آنچه شما پیشنهاد میکنید]! مرا با نیرویی یاری دهید، تا میان شما و آنها سدّ محکمی قرار دهم! (کهف/۹۶۹۵)». برایش آوردند و او آن را میان دو صدف یعنی دو کوه گذاشت و بهوسیلهی آن فضای خالی بین دو کوه را پر کرد. سپس به آنها دستور داد آتش بیاورند. وقتی آتش آوردند، آهن را با آن گداخته کردند و بر رویش مس ریختند و شکاف را به کلّی مسدود کردند و این است معنای این سخن خداوند: قطعات بزرگ آهن برایم بیاورید [و آنها را روی هم بچینید]!» تا وقتی که کاملًا میان دو کوه را پوشانید، گفت: «[در اطراف آن آتش بیفروزید، و] در آن بدمید»! [آنها دمیدند] تا قطعات آهن را سرخ و گداخته کرد، ... نقبی در آن ایجاد کنند. (کهف/۹۷۹۶) ذوالقرنین گفت: «این از رحمت پروردگار من است! امّا هنگامیکه وعدهی پروردگارم فرا رسد، آن را درهم میکوبد و وعدهی پروردگارم حق است! (کهف/۹۸)».
#ادامه_دارد