💠🌼💠🌼💠🌼💠🌼
#احسن_القصص
«پيشگويى ولادت مولا امیرالمومنین 💎علی علیه السلام؛ توسط راهب نصرانی»
در زمان حضرت ابوطالب (عليه السلام) راهبى زندگى مى كرد بنام «مثرم بن دعيت بن شيتقام» اين مرد در عبادت معروف بود و صد و نود سال خداوند را عبادت كرده بود و هرگز حاجتى از خداوند نخواسته بود. تا اينكه از خدا خواست ، خداوندا! يكى از اولياء خود را به من نشان ده ؛ خداوند حضرت ابوطالب را نزد او فرستاد تا چشم مثرم به حضرت افتاد از جا برخاست و سر او را بوسيد و او را در مقابل خود نشانيد و گفت : خدا تو را رحمت كند، تو كيستى؟
حضرت فرمود: مردى از منطقه تهامه.
پرسيد از كدام طايفه عبد مناف؟ فرمود: از بنى هاشم.
راهب بار ديگر برخاست و سر حضرت ابوطالب (عليه السلام) را بوسيد و گفت: خدا را شكر كه خواسته مرا اعطا كرد و مرا نميراند تا ولى خود را به من نشان داد. سپس گفت: تو را بشارت باد! خداوند به من الهام نموده كه آن مژده اى به توست. حضرت ابوطالب (عليه السلام) پرسيد آن بشارت چيست؟
گفت: فرزندى از صُلب تو بوجود مى آيد كه ولىُّ الله است. اوست ولىِّ خدا و امامِ متَّقين و وَصىِّ رسولِ رَبِّ العالمين. اگر آن فرزند را ملاقات كردى از من به او سلام برسان و از من به او بگو: مثرم به تو سلام مى گويد: و شهادت مى دهد كه خدايى جز الله نيست، يگانه است و شريكى ندارد و محمد بنده و فرستاده خداست و تو جانشين بر حق او هستى نبوت با محمد و وصايت با تو كامل مى شود. در اينجا حضرت ابوطالب (عليه السلام) گريه كرد و فرمود: نام اين فرزند چيست؟ او گفت: نامش على است..
#علی ابن ابیطالب
📚روضة الواعظين، صفحه ۶۸؛
📚بحارالانوار، جلد ۳۵، صفحه ۱۰.
eitaa.com/yas110f
@yas110f
🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿🌸🌿
🌿🌸🌿
🌸🌿
🌿
🌸
❣﷽❣
📚 #احسن_القصص📚
قصههای زیبای قرآن
@yas110f
#داستان_حضرت_یحیی_علیه_السلام
#قسمت 1⃣
حضرت يحيى بن زكريا يكى از پيامبران بنى اسرائيل است كه نام مباركش پنج بار در قرآن آمده است.
حضرت زكريا عليه السلام با بانويى به نام ايشاع (يا حنانه) خاله حضرت مريم ازدواج كرد. سالها گذشت و هر دو به سن پيرى رسيدند ولى داراى فرزند نشدند. سرانجام زكريا در كنار محراب مريم غذاها و ميوه هاى بهشتى ديد. دريافت كه بايد اميدوار به خدا بود، با اين كه 120 سال از عمرش گذشته بود و همسرش 98 سال داشت از درگاه خداوند تقاضاى داشتن فرزند كرد. سرانجام فرشتگان به او بشارت دادند كه خداوند پسرى به نام يحيى، به تو عطا خواهد كرد، و چنين نامى تاكنون كسى نداشته است.
حضرت يحيى عليه السلام در كودكى به مقام نبوت رسيد، و خداوند در همين سن آن چنان او را از عقل و درايت و هوش، برخوردار نمود كه شايستگى مقام نبوت را پيدا كرد.
مقام يحيى عليه السلام در پيشگاه خداوند آن چنان در سطح بالايى است كه خداوند می فرمايد:
⭐️وَ سلامٌ علَيهِ يَومَ وُلِدَ وَ يَومَ يَمُوتُ وَ يَومَ يُبعَثُ حَيّاً؛⭐️
و سلام بر او آن روز كه تولد يافت، و آن روز كه می ميرد، و آن روز كه زنده و برانگيخته می شود.
از امتيازات حضرت يحيى اين كه: خداوند او را به عنوان تصديق كننده نبوت حضرت مسيح عليه السلام و به عنوان رهبر، و بسيار عفيف و پرهيزگار و پيامبرى از صالحان، معرفى می كند.
گرچه از ظاهر آيه 12 سوره مريم استفاده می شود كه او داراى كتاب مستقل بوده، ولى منظور از كتاب در اين آيه، همان تورات است. او مروج آيين موسى عليه السلام بود، وقتى كه عيسى عليه السلام به مقام نبوت رسيد، به او ايمان آورد، و مروج آيين حضرت مسيح گرديد.
حضرت يحيى عليه السلام سه سال يا شش ماه از حضرت عيسى عليه السلام بزرگتر بود.
#ادامه_دارد....
📚 #احسن_القصص📚
قصههای زیبای قرآن
✨اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدوَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم✨
☘💞☘💞☘☘💞☘💞☘
#هیات_اباالفضل_العباس(ع)
eitaa.com/yas110f
@yas110f
♥️تاظهوردولت عشق و تاابد مولایم عاشقت میمانم♥️
🌸
🌿
🌸🌿
🌿🌸🌿
🌸🌿🌸🌿
🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿🌸🌿
🌿🌸🌿
🌸🌿
🌿
🌸 @yas110f
❣ ﷽❣
📚 #احسن_القصص📚
قصههای زیبای قران
#داستان_حضرت_یحیی_علیه_السلام
#قسمت 2⃣
پيامبرى حضرت يحيى عليه السلام
در خردسالى
در آيه 12 سوره مريم ميخوانيم؛ خداوند می فرمايد:
⭐️يا يَحيى خُذِ الكِتابَ بِقوَّةٍ وَ آتَيناهُ الحُكمَ صَبياً؛⭐️
اى يحيى! كتاب (خدا) را با قوت بگير و ما فرمان نبوت را در كودكى به او داديم.
حضرت زكريا وقتى كه به شهادت رسيد، حضرت يحيى خردسال بود، مقام نبوت به او رسيد.
و اين از امتيازات حضرت يحيى است كه نخستين پيامبرى بود كه در كودكى به پيامبرى رسيد.
درست است كه دوران شكوفايى عقل انسان معمولا حد و مرز خاصى دارد، ولى می دانيم كه هميشه در ميان انسانها افراد استثنايى وجود دارند. چه مانعى دارد كه خداوند در شرايط خاصى، بعضى از پيامبران يا امامان عليهم السلام را در همان خردسالى، شايسته مقامات عالى كند.
مدتى بود كه بنى اسرائيل بدون پيامبر و رهبر مانده بودند و همين امر موجب آشوب و بروز بلاهاى بسيار در ميانشان شده بود، تا آن هنگام كه حضرت يحيى به هفت سالگى رسيد. آن حضرت در اين سن و سال براى هدايت مردم قيام كرد و در محل اجتماع مردم سخنرانى نمود. پس از حمد و ثناى الهى، ايام خدا را به ياد مردم آورد، و هشدار داد كه گرفتاری ها و بلاها بر اثر گناهانى است كه در ميان بنى اسرائيل رايج شده است، و عاقبت نيك از آن پرهيزكاران است، و آنها را به آمدن حضرت مسيح عليه السلام بشارت داد.
روزى كودكان نزد يحيى آمدند و گفتند: اِذهَب بِنا نَلعَبُ؛ بيا برويم و با هم بازى كنيم.
يحيى عليه السلام در پاسخ فرمود: ما لِلَعبٍ خُلقِنا؛ ما براى بازى كردن آفريده نشده ايم.
آرى، يحيى عليه السلام در همان خردسالى ره صدساله می پيمود، هرگز به كارهاى بيهوده دست نمی زد، و اهداف منطقى و سودمند را بر سرگرمی هاى بی حاصل، ترجيح ميداد.
#ادامه_دارد....
📚 #احسن_القصص📚
قصههای زیبای قرآن
✨اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدوَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم✨
#هیات_اباالفضل_العباس(ع)
eitaa.com/yas110f
@yas110f
🌸
🌿
🌸🌿
🌿🌸🌿
🌸🌿🌸🌿
🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿🌸🌿
🌿🌸🌿
🌸🌿
🌿
🌸
❣﷽❣
📚 #احسن_القصص📚
قصههای زیبای قرآن
#داستان_حضرت_یحیی_علیه_السلام
#قسمت 3⃣
🍃خوف و پارسايى يحيى عليه السلام در خردسالى🍃
يحيى در همان خردسالى از پارسايان برجسته بود. هرگز دلبستگى به دنيا نداشت و همواره به خدا و آخرت می انديشيد. او در عصر پدرش زكريا به مسجد بيت المقدس وارد شد، راهبان و دانشمندان عابد را ديد كه پيراهن مويين و كلاه پشمينه و زبر پوشيده اند و با وضع دلخراشى خود را به ديوار مسجد بسته اند و مشغول عبادت هستند، يحيى با ديدن آن منظره نزد مادرش آمد و گفت: براى من پيراهن مويين و كلاه پشمينه بباف تا بپوشم و به مسجد بيت المقدس بروم و با راهبان و علماى عابد بنى اسرائيل به عبادت خدا اشتغال ورزم.
مادرش گفت: صبر كن تا پيامبر خدا پدرت بيايد و با او در اين مورد مشورت كنيم. صبر كردند تا حضرت زكريا آمد، مادر يحيى جريان را به حضرت زكريا خبر داد، زكريا به يحيى گفت: چه موجب شده كه به اين فكرها افتاده اى، با اين كه هنوز كودك هستى؟
يحيى گفت: پدرجان! آيا نديده اى افرادى را كه كوچكتر از من بودند، حادثه مرگ را چشيدند؟
يحيى بسيار گريه كرد، به گونه اى كه آثار سخت گريه در چهره اش آشكار شد، اين خبر به مادرش رسيد، او نزد پدرش يحيى آمد، از سوى ديگر زكريا نيز آمد و علما و راهبان اجتماع كردند، زكريا وقتى كه آن وضع دلخراش را از يحيى ديد فرمود: پسر جان! اين چه حالى است كه در تو می نگرم، من از درگاه خدا خواستم تا تو را به من ببخشد، و به وسيله تو چشمم را روشن سازد.
يحيى گفت: پدر جان تو مرا به اين كار و حال امر نمودى.
زكريا فرمود: كى تو را چنين دستور دادم؟
يحيى عرض كرد: آيا نگفتى كه بين بهشت و دوزخ عقبه ای (گردنه)اى است كه جز گريه كنندگان از خوف خدا، كسى از آن عبور نمی كند؟
زكريا فرمود: حالا كه چنين است به كوشش خود ادامه بده، و حال و شأن تو غير از حال و شأن من است.
يحيى برخاست و پيراهن موئين خود را از تن بيرون آورد، و به جاى آن دو نمد (لباس سفت) به او داد، و او را به حال خودش رها ساخت.
يحيى آن قدر از خوف خدا گريه كرد كه اشكهايش جارى شد، و آن دو قطعه نمد از اشكهاى او خيس شدند، و قطره هاى اشكش از سر انگشتانش فرو می چكيد.
زكريا وقتى كه حال و وضع پسرش يحيى را مشاهده كرد، سرش را به جانب آسمان بلند كرد، و گفت: خدايا! اين پسر من است، و اين اشكهاى چشمانش می باشد، اى خدايى كه مهربانترين مهربانان هستى.
ادامه دارد....
با استفاده از #داستان و زدن ^ در بالای صفحه میتوانید به قسمتهای قبل داستان حضرت یحیی و داستان پیامبران پیشین دسترسی پیدا کنید.
📚 #احسن_القصص📚
قصههای زیبای قرآن
✨اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدوَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم✨
☘🍀☘🍀☘🍀☘🍀☘🍀
#هیات_اباالفضل_العباس(ع)
eitaa.com/yas110f
@yas110f
🌸
🌿
🌸🌿
🌿🌸🌿
🌸🌿🌸🌿
🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿🌸🌿
🌿🌸🌿
🌸🌿
🌿
🌸
❣﷽❣
📚 #احسن_القصص📚
قصههای زیبای قرآن
#داستان_حضرت_یحیی_علیه_السلام
#قسمت 4⃣
🍃وارستگى حضرت يحيى عليه السلام و گفتگوى او با ابليس🍃
زهد و پارسايى حضرت يحيى در سطح بسيار بالايى بود، هرگز در زندگى او دلبستگى به دنيا نبود، او ساده می زيست، غذايش بيشتر سبزيجات و نان جو بود، و به اندازه تأمين يك شبانه روز خود غذا نمی اندوخت. روزى داراى يك قرص نان جو گرديد، ابليس نزد او آمد و گفت: تو می پندارى زاهد هستى با اين كه براى خود يك قرص نان اندوخته اى؟
يحيى جواب داد: اى ملعون! اين قرص نان به اندازه قوت (و مورد نياز يك شبانه روز) من است.
ابليس گفت: كمتر از قوت، براى كسى كه می ميرد كافى است.
خداوند به يحيى وحى كرد، اين سخن ابليس را (كه سخن حكمت آميز است) فراگير.
روز ديگرى ابليس نزد يحيى آمد، يحيى او را شناخت و به او گفت: هر چه دام و نيرنگ و وسائل فريب دادن را دارى براى من به كار گير. (تا ببينم می توانى مرا گول بزنى.)
ابليس جواب مثبت داد و فرداى آن روز را براى اين كار تعيين كرد، يحيى در ميان كوخى كه داشت ماند و درِ آن را بست، چندان نگذشت ناگاه ابليس از سوراخى كه در ديوار آن كوخ بود وارد شد، يحيى او را در هيئت و قيافه اى بسيار عجيب ديد كه داراى زرق و برق و انواع وسايلى بود كه براى به دام انداختن انسانها به كار می گرفت، همه را با خود آورده بود، تا يحيى را به خود جذب كند.
يحيى از او سؤالاتى كرد و از جمله پرسيد: چه چيزى از همه بيشتر چشم تو را روشن می سازد؟
ابليس گفت: زنها، آنها تله ها و دامهاى من هستند (توسط زرق و برق آنها، دلها را می ربايم و انسانها را گمراه می كنم.) هرگاه نفرينها و لعنتهاى صالحان در مورد من، مرا غمگين می كند، نگرانى خودم را وسيله آنها آرامش می دهم.
يحيى پرسيد: آيا هيچگاه بر من چيره شده اى؟
ابليس گفت: نه، ولى تو داراى يك خصلت هستى كه مرا خشنود كرده (و اميدوار نموده كه بتوانم به وسيله اين خصلت بر تو راه يابم.)
يحيى گفت: آن خصلت چيست؟
ابليس گفت: تو سير خورنده هستى، اميد آن را دارم كه از همين راه وارد شوم، و تو را از بعضى از شب زنده دارى، و نمازهاى شب باز دارم.
يحيى به اين موضوع توجه و دقت مخصوص كرد، و به ابليس گفت:
اءِنِّى اُعطِى اللهَ عهداً اَلّا اَشبع مِنَ الطَّعامِ حتّى اَلقاهُ؛
من با خدا عهد كردم هيچگاه تا آخر عمر، از غذاى سير نخورم.
ابليس گفت: من هم با خدا عهد كردم تا آخر عمر هيچ مسلمانى را نصيحت نكنم.
سپس ابليس از نزد يحيى رفت و ديگر هرگز نزد يحيى نيامد.
به اين ترتيب يحيى مراقب بود كه هرگونه اعمال زمينه ساز نفوذ شيطان را از خود دور سازد.
#ادامه_دارد.....
دوستان عزیز با زدن روی #داستان و علامت^ در بالای صفحه میتوانید به قسمتهای قبل داستان دسترسی پیدا کنید.
📚 #احسن_القصص📚
قصههای زیبای قرآن
✨اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدوَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم✨
#هیات_اباالفضل_العباس(ع)
eitaa.com/yas110f
@yas110f
🌸
🌿
🌸🌿
🌿🌸🌿
🌸🌿🌸🌿
🌿🌸🌿🌸🌿🌸