از امروزم براتون بگم
صب داشتم میرفتم سره کلاس
تو اتوبوس راننده مث چی ترمز کرد، افتادم
خیلی حس بدی بود
یه صندلی خالی شد رفتم نشستم روش
رسید به یه ایستگاه نگه داشت حواسم نبود
یهو اون ورو نگا کردم دیدم اع باید اینجا پیاده شم
پریدم از اوتوبوس بیرون
یه بارم داشتم از کلاس برمیگشتم نزدیکای ایستگاه یه اوتوبوس دیدم
یه نگا کردم دیدم نزدیکای مقصد منه
مثه اسب چهار نعل تاختم برسم بهش که یه رب الاف نشم برا اوتوبوس بعدی
سوار که شدم یهو دیدم یه ایستگا مونده به مقصدم دور زد انداخت یه جا دیگه
قشنگ با خاک یکسان شدم
یه قانون نانوشته هس که میگه هر وخ با دوستات تو اوتوبوس خوشبگذره زود میرسی
ولی وقتی خوابت بیاد
گشنت باشه
کولت سنگین باشه
نهار نداشته باشین
هندزفری نیاورده باشی
گوشیت داره خاموش میشه
نت نداری
همه صندلیا پر باشه
شبم باید بری مهمونی دیر میرسی
وای من اصلااااا بلد نیستم دلداری بدم صفرم صفر
یکی از بچا حالش بد بود رفتم پیشش گفتم ازت نمیپرسم چته فقط میشینم کنارت
ینی قشنگ گند زدم به طرف
بعد خودش گفت میخوای بگم چیشده
گفتم من اصراری ندارم بگی برا من فرقی نمیکنه
فقط بعدا پشیمون نشی از گفتنش