یه صندلی خالی شد رفتم نشستم روش
رسید به یه ایستگاه نگه داشت حواسم نبود
یهو اون ورو نگا کردم دیدم اع باید اینجا پیاده شم
پریدم از اوتوبوس بیرون
یه بارم داشتم از کلاس برمیگشتم نزدیکای ایستگاه یه اوتوبوس دیدم
یه نگا کردم دیدم نزدیکای مقصد منه
مثه اسب چهار نعل تاختم برسم بهش که یه رب الاف نشم برا اوتوبوس بعدی
سوار که شدم یهو دیدم یه ایستگا مونده به مقصدم دور زد انداخت یه جا دیگه
قشنگ با خاک یکسان شدم
یه قانون نانوشته هس که میگه هر وخ با دوستات تو اوتوبوس خوشبگذره زود میرسی
ولی وقتی خوابت بیاد
گشنت باشه
کولت سنگین باشه
نهار نداشته باشین
هندزفری نیاورده باشی
گوشیت داره خاموش میشه
نت نداری
همه صندلیا پر باشه
شبم باید بری مهمونی دیر میرسی
وای من اصلااااا بلد نیستم دلداری بدم صفرم صفر
یکی از بچا حالش بد بود رفتم پیشش گفتم ازت نمیپرسم چته فقط میشینم کنارت
ینی قشنگ گند زدم به طرف
بعد خودش گفت میخوای بگم چیشده
گفتم من اصراری ندارم بگی برا من فرقی نمیکنه
فقط بعدا پشیمون نشی از گفتنش
قسمت بدترش این بود که وقتی میخواستیم برگردیم گفتم میخوای من خودم برم تو جدا بیای راحت باشی تنها باشی؟
ینی یکی نبود بم بگه خاک برسر وقتی یکی حالش بده شاید احتیاج داره ازش بپرسی چشه
تنهاش نزاری
انقد منطقی باش حرف نزنی
ولش نکنی به امون خدا
بعد خوده طرف اومد گفت اگه به خاطر من ذهنت درگیر شد یا ناراحت شدی ببخشید .
ینی زمین دهن باز نمیکرد من برم توش
حالا اینا رو ول کنین
از لحاظ روحی نیاز دارم یکی روم کراش بزنه اونم دوز بالا
برام خون گریه کنه رسما