موجودی که البوم خاطراتشو باز میکنه؛ صفحاتشو ورق میزنه و برای بار n ام تحلیلشون میکنه.
تو برهه ای از زندگیم به سر میبرم که نه میتونم دعوا کنم و بزنم زیر گریه، نه همه کاسه کوزه هارو بشکنم.
لبخند میزنم و میرم
شاید این رفتار منو بزرگ کنه ولی هیچی از سردرگمی درونم کم نمیکنه.
این تایم انقد سین جذاب و صمیمیه که حس میکنم بعد از نماز صبح تو حجره مسجد نشستیم دور هم داریم صحبت میکنیم
به من نگو چرا ادم مفیدی نیستی.
تابستون من رو تبدیل به ادمی میکنه که فقط میشینه تو اتاقش و به تک تک روزای ۹ ماهی که گذشت فکر میکنه و فکر میکنه و فکر میکنه.
من دنبال ادمی نمیگردم که درکم کنه؛
که بفهمتم؛
که بهم گوش بده؛
که باهام مهربون باشه؛
که دوستم داشته باشه؛
که بهم توجه کنه؛
من دنبال خودم میگردم؛
فقط خودم.