#پارت_۵۳۶
#پرستار_محجوبم
امروز وقت ملاقات خصوصی داشتیم. سر از پا نمی شناختم. اقای یکتا صبح با من تماس گرفته بود و خواسته بود که برای ملاقات آماده شوم. بهترین لباسم را پوشیده بودم و روسری خوش رنگی هم سرم کردم. مامان میگفت باید با بهترین حالتم ظاهر شوم تا ماهد حالش خوب تر شود!
با صلواتی زیر لب وارد اتاق می شوم. اتاقکی مربعی شکل با یک میز و دو صندلی در وسط اتاق..ماهد پشت میز منتظر من ایستاده بود. با دیدنش دوباره چشمه اشکم جوشیدن می گیرد که لبخند ماهد دلم را گرم میکند. نگهبان از اتاق خارج شده و من آهسته آهسته سمت میز می روم. احساس میکردم دیدم از شدت اشک تار شده. انقدر دلتنگ و بی قرار بودم که دلم میخواست فقط زار بزنم. هرچقدر هم تا اینجا با خودم کلنجار رفتم که باید پر انرژی باشم تا ماهد را هم خوشحال کنم همه اش نقشه بر آب شده بود. نزدیک میز پاهایم سست می شوند که دستم را تکیه به میز داده و تعادلم را حفظ میکنم. ماهد با دیدن حال و روزم به سرعت بلند شده و بی هوا در آغوشم می گیرد.
زهرا علیپور✍
🍃
🌸🍃
#پارت_۵۳۷
#پرستار_محجوبم
همین بود..من به همین گرمای مردانه نیاز داشتم!
قلبم آرام گرفته و ریتم نفس هایم منظم می شوند. چشمه اشکم این بار زلال تر میبارد و دیدگانم شفاف می شوند. ماهد از اعماق قلبش مرا به خود میفشارد و آخر سر با بی میلی جدایم میکند. با دیدن صورتم تک خنده ای کرده و میگوید.
-نمیدونستم انقدر دوستم داریاا
اخم میکنم.
-واقعا که..
-اشکاتو پاک کن..واقعا طاقت دیدن اشکاتو ندارم..
اهی میکشم و پشت میز می نشینم. او هم رو به رویم..
-خیلی با خودم کار کردم که وقتی میام گریه نکنم..ولی نشد..نمیشه..حق بده!
چشم روی هم میگذارد.
-حق میدم..
این بار لبخند کمرنگی میزنم.
-ماهد..دلم خیلی برات تنگ شده بود..
از ته دل نفس میکشد.
-برای من..فراتر از تصورته..
زهرا علیپور✍
🍃
🌸🍃
#پارت_۵۳۸
#پرستار_محجوبم
روسری ام را مرتب میکنم.
-وکیل داره تمام تلاششو میکنه..انشاءالله به زودی میای بیرون..
لبخند کمرنگی میزند. عجیب و غریب آرام بود!
-نگرانش نیستم..
اخم میکنم.
-نگران نیستی دارم از نگرانی میمیرم؟
-مگه میشه؟
-خب پس چرا نگران نیستی..
نفسی میکشد.
-این روزا خیلی داخل زندان فکر میکنم. همش دارم به کارها و اتفاقاتی که تو زندگیم تجربه کردم فکر میکنم.
چشمک میزند.
-حتی کلی برای آیندمون فکر کردم و برنامه چیدم..
لبخند کمرنگی میزند و ادامه میدهد.
-زهرا..
-بله؟
-من..میدونم که این زندان نیاز من بوده..
متعجب می شوم.
-منظورت چیه؟ چرا باید زندان ناحق نیازت باشه؟
زهرا علیپور✍
🍃
🌸🍃
#پارت_۵۳۹
#پرستار_محجوبم
شانه ای بالا می اندازد.
-نمیدونم..شایدم اشتباه فکر میکنم...اما یقین دارم خدا برای بنده هاش بد نمیخواد..یعنی تو اینو بهم ثابت کردی..و اگر مشکلی توی این دنیا برای بنده ها پیش میاد...برمیگرده به کارها و خطاهایی که تو زندگی کردند..
اهی میکشد.
-من کم گناه و خطا و اشتباه نکردم زهرا..
ناباورانه میگویم.
-ماهد!!
لبخند میزند.
-برای همین پذیرفتم که این زندان جبران گناهامه..البته امیدوارم..و حتی خوشحال..
-چرا خوشحال؟
-چون تو همین دنیا دارم مجازات میشم..اگر موکول میشد به قیامت..شاید..خیلی سخت میشد!
بی اختیار میخندم.
-چقدر عارف شدی ماهد!
میخندد.
-زندان عرفانی شده..
زهرا علیپور✍
🍃
🌸🍃
#پارت_۵۴٠
#پرستار_محجوبم
-برای همه؟ اینجا همه عارفن؟
میخندد و با تاسف سری تکان می دهد.
-زندان و غیر زندان نداره زهرا..هرکسی تو زندگی کمی فکر کنه..فقط کمی..میتونه همونجایی که هست رو مرکز قرار بده و خودش رو رشد بده و لذت ببره از زندگی و آخرتش..
یکدفعه بی اختیار میگویم.
-باورم نمیشه..
یک تای ابرویش بالا میپرد.
-چی رو باورت نمیشه؟
لبخندی از ته دل میزنم و میگویم.
-اینکه من لایق تو شدم!
مات می ماند!
-واقعا هیچ چیز توی این دنیا قابل پیش بینی نیست ماهد..باید خیلی حواسمون به خودمون باشه..نه انقدر مغرور بشیم و نه انقدر بی خیال..
لبخند میزند و دستم را که روی میز بود بین دستانش می گیرد.
-من باید خوشحال باشم که فرشته ای مثل تو نصیبم شده..زهرا..میخوام یک حرفی بزنم..شاید ناراحتت کنه..ولی باید بگم..
زهرا علیپور✍
🍃
🌸🍃
#پارت_۵۴۱
#پرستار_محجوبم
نگران می شوم.
-چیشده؟
پوفی میکشد.
-میدونی که چه قدر دوستت دارم..میدونی که برای داشتنت حاضرم هرکاری بکنم..اما زهرا..من خودخواه نیستم..تو میتونی یک زندگی عالی داشته باشی..تو میتونی کنار کسی باشی که انگ زندان رفتن نداشته باشه..خوش آبروتر باشه..خانومِ من..این سخت ترین حرفهایی که میتونستم به زبون بیارم اما نمیخوام خودخواه باشم..من واقـ...
یکدفعه دستم را بالا می آورم و با بغض میگویم.
-نزن این حرفارو..
-زهرا..
جدی میگویم.
-ماهد!!!من جز تو هیچکس رو نمیخوام..چه زندانی یکی دو روزه باشی چه حبس ابد بخوری بازم کنارتم..برام هیچ چیز جز تو مهم نیست..باشه؟
زهرا علیپور✍
🍃
🌸🍃
#پارت_۵۴۲
#پرستار_محجوبم
اهی میکشد.
-ولی مشخص نیست تا کی این تو باشم..شاید خیلی سال طول بکشه..
مصمم میگویم.
-هزارسالم طول بکشه من کنارتم..
-زهرا..
-ماهد! منو باور نداری؟
چشم روی هم میگذارد.
-دارم خانومم!
-افرین..داری میگی خانومم..کسی به خانومش میگه برو؟ نمون؟
-من هیچ وقت این حرفارو نمیگم..چون نمیتونم..فقط میگم مجبور نیستی..
دستم را روی دهانم به نشانه هیس میگذارم!
-دیگه نگو..بزار این مقدار هم با حرفای خوب بگذره..
لبخند میزند.
-دوست دارم!
دست هایم را از هم باز میکنم.
-من بیشتر!
***
زهرا علیپور✍
🍃
🌸🍃
#پارت_۵۴۳
#پرستار_محجوبم
***
«پنج سال بعد»
دست های شیرین کودکم را از داخل ظرف برنج بیرون کشیده و با خنده میگویم.
-شکموی من..میزاری منم غذا بخورم یا نه؟
با همان خنده های نمکینش قند را در دلم آب میکند و دست های تپلش را به هم میکوبد.
تمام دانه های برنج این طرف و ان طرف پخش و پلا می شوند. هم از شیرین کاری هایش لذت میبردم و هم داشتم به این فکر میکردم سریع بروم به غذا سر بزنم و بعد هم دستی به روی خانه بکشم که به زودی ماهد می رسد اما یکدفعه صدای باز شدن درب خانه و سلام بلند بالایه ماهد سکوت خانه را برهم میزند.
با خوشحالی دستی به لباسم کشیده و به سرعت خودم را به ماهد می رسانم. دوست داشتم همیشه به استقبالش بروم. تمیز و مرتب..البته امروز کمی برنجی هم شده بودم.
-سلام آقاا
ماهد دستم را می گیرد و کیفش را گوشه خانه رها میکند.
-سلام خانومم...
زهرا علیپور✍
🍃
🌸🍃
#پارت_۵۴۴
#پرستار_محجوبم
جیغ محمد ماهد را به خنده می اندازد.
-نوبتی آقا پسر..اول خانومم بعد شما!
و سریع میچرخد و بوسه ای روی پیشانی ام کاشته و میگوید.
-خداقوت زهراخانوم..من برم وگرنه الان تا صبح باید ناز بکشم..
پشت چشمی نازک میکنم.
-باشه دیگه...
ماهد میخندد و شروع میکند به بازی کردن با محمد و حسابی سرگرم می شوند. من هم با لذت از دیدن این صحنه به آشپزخانه می روم تا تدارک چای و شام را ببینم. بی اختیار ذهنم می رود به پنج سال پیش..به اتفاقات و چالش های شیرین و تلخی که از سر گذراندیم. به امتحان ها و آزمون هایی که سربلند رد شدیم..شاید هم..امید قبولی داشتیم!
بعد پنج ماه دلتنگی و دوری و سختی بلاخره پلیس ها کلاهبردار را پیدا کرده و دستگیر می کنند. یادم نمی رود روزی که از خواب بلند شده بودم و بابا با خبر آزادی ماهد آمده بود چه قدر جیغ کشیدم و اشک ریختم و سجده شکر به جا اوردم. حتی نفهمیدم چطور لباس پوشیدم و به استقبال مردم رفتم. به استقبال مردی که عجیب مرد شده بود و از آن روز به بعد نگاهش به همه چیز نگاه دیگری بود!
زهرا علیپور✍
🍃
🌸🍃
#پارت_۵۴۵
#پرستار_محجوبم
منی که فکر میکردم باید به ماهد کمک کنم در مسیر حق اما برعکس شده بود، هر روز و هرشب این من بودم که از ماهد یاد می گرفتم و عمل میکردم. ماهد اهل تفکر بود و من هم کنار او برای همه چیز می اندیشیدیم و دوتایی به نتایج زیبا و شگفت انگیزی می رسیدیم. و واقعا شاکر بودم و باور داشتم و به یقین رسیدم اینکه زندگی را به خدا بسپاری خدا بهترین و خیرترین زندگی را برایت رقم میزند. ماهد که از زندان آزاد شد بابا اجازه عقد رسمی به ما داد. بابا راست میگفت. زندان و دلتنگی و دوری حسابی شناخت کافی را به من و ماهد و حتی خانواده ها داده بود. دیگری نیازی به آشنایی بیشتر نداشتیم!
و روزی که عقد کردیم. هم من و هم ماهد سر از پا نمی شناختیم. دیگر عاشقانه هایمان گرم و صمیمی و آزادانه بود. دیگر میتوانستیم از لذتی که خدا برایمان قرار داده نهایت کیف را بکنیم! به راستی که حلال خدا چیز دیگری بود! خوشی زیر پوستت می دوید که هیچ حرامی به گرد پای آن نمی رسید!
زهرا علیپور✍
🍃
🌸🍃
#پارت_۵۴۶
#پرستار_محجوبم
و حالا بعد پنج سال که صاحب یک پسرکوچولوی دوست داشتنی به نام محمد شدیم که تازه از سر و کولمان بالا می رفت و خوشبختی زندگیمان را دو چندان کرده بود!
تنها اتفاق تلخی که در این مدت افتاد فوت نرگس جون در دوسال پیش بود. همگیمان خیلی ناراحت شدیم و بیشترین غصه را آقای یکتا می خورد و به راستی قلبش شکسته بود. حق هم داشت. سالها عاشقانه پای این زن مانده بود. اما همه ما خوشحال بودیم که حداقل نرگس جون با خیالی راحت و خوشحال با این دنیا وداع گفته بود!
و تمام تلاشمان این بود که اقای یکتا زیاد در تنهایی به سر نبرد و ماهد حسابی برایش سفرهای گاه و بی گاه تدارک می دید. سجاد و محدثه هم صاحب یک فسقلی خوشمزه شده بودند و سفره های زندگی و خانوادگیمان روز به روز رنگ عاشقانه و گرم تری به خود میگرفت و من چه قدر خوشحال بودم در کشوری زندگی میکردم که این چنین خانواده و زندگی خانوادگی در آن نماد احترام داشت!
زهرا علیپور✍
🍃
🌸🍃
#پارت_۵۴۷
#پرستار_محجوبم
انقدر در افکارم غوطه ور بودم که متوجه حضور ماهد در آشپزخانه نشدم. ماهد دستش را دور کمرم حلقه کرده و از کنار گوشم میگوید.
-قهر که نکردی؟
لبخند میزنم و دست سالادی ام را متوقف میکنم.
-من؟ قهر؟ چه کار زشتی..
لبخند میزند.
-همین اخلاقاته که روز به روز زندگی قشنگ تر میشه..
چشمک میزنم.
-بله دیگه..دست پرورده شماییم آقاا..
شقیقه ام را بوسیده و میگوید.
-خیلی گرسنمه..
-تا شما دستاتو بشوری سفره رو پهن میکنم..
-چشم خانوم جان..
ماهد که می رود رو به آسمان میگویم.
-خدای زهرا..برای همه چیز شکرت..چه اتفاقاتی که گذشت و چه اتفاقاتی که قراره در آینده تجربه کنیم انشاءالله..فقط تو برایمان کافی هستی و یاریمان کن..
زیر لب زمزمه میکنم!
-حسبنا الله و نعم الوکیل!
***
پایان!
ساعت 1:06 دقیقه بامداد
شنبه 9 فروردین - ماه مبارک رمضان
زهرا علیپور✍
🍃
🌸🍃