پسرها از شنيدن اين سخن خيلي خوشوقت شدند و با كمال شوق فوراً برخواستند و رفتند بجانب كوهي كه در آن نزديكي بود و سنگهائي داشت كه سرهاي آن تيز بود. مثل تيشه نجاري. پس از آن سنگها آوردند و كمر همت بر ميان بسته شروع بخالي كردن ميان تنه آن درخت كردند و مدت شش ماه خوردن و آشاميدن را بر خود حرام كرده و مشغول كار بودند تا اينكه وسط درخت خالي و به هيئت كشتي و زورقي شد بطوريكه دوازده نفر در آن جاي ميگرفتند.
وقتي كه كشتي آماده شد خيلي خوشحال شديم و خداوند را شكر كرديم كه همچنين پسران كاري بما داده خلاصه بفكر جمع كردن آذوقه شديم و از عنبر اشهب و موم عسل مخصوص كه در آن جزيره بود در حدود صد من فراهم كرده و از همان موم در يك جانب كشتي حوضي ساختيم و از همان موم ظرفهائي ساختيم كه توسط آن آب شيرين در آن ذخيره نمائيم كه هرگاه تشنه شديم از آن بياشاميم.
بعد براي خوراك خودمان در كشتي
چوب چيني زيادي كه از ريشه ايست كه در آن جا فراوان است همه را در كشتي قرار داديم سپس دو ريسمان محكم از ريشه درخت يافتيم و يك سر كشتي را بيك ريسمان بسته و سر ديگرش را بريسمان ديگر و آن ريسمان را بدرخت بزرگي بستيم و چون اين كار تمام شد انتظار مد دريا را داشتيم برسد تا مد دريا پيدا شد و آب رو بزيادي نمود بطوريكه كشتي ما روي آب قرار گرفت پس خوشحال شده و حمد خداي را بجا آورديم و تمام سوار كشتي شديم.
ولي ديديم كشتي روي آب است ليكن حركت نمي كند. آنوقت متوجه حركت نكردن آن شديم و آن اين ريسماني بود كه به درخت بسته بوديم و ميبايست پيش از سوار شدن آن را باز ميكرديم.
يكي از پسرها خواست پياده شود كه ريسمان را باز كند مادر پيش دستي كرد و پياده شد و سر ريسمان را باز كرد موج دريا يكمرتبه ريسمان را از دست او ربود و كشتي بحركت درآمد و بوسط دريا رسيد.
آن زن بيچاره شد و در آن جزيره ماند و شروع كرد بفرياد زدن وگريه كردن و ناله درآمدن و آن طرف و اين طرف دويدن هيچ علاجي براي او نبود و ما دور شديم و ديديم آن بيچاره روي درختي رفت و نظر حسرت بما ميكرد و اشك ميريخت تا وقتي كه ما از نظرش غائب شديم.
پسرها كه از مادر نااميد شدند ناله و گريه و اضطرابشان زياد شد و گريه ايشان گويا نمكي بود كه
بر روي جراحات دلم پاشيده ميشد لكن چون بوسط دريا رسيديم ترس دريا آنها را ساكت كرد و كشتي ما هفت روز در حركت بود تا وقتي كه بكنار دريا رسيده فرود آمديم و از آنجائيكه همه برهنه بوديم روي رفتن بطرفي را نداشتيم.
همانجا مانديم تا اينكه غروب شد و تاريكي شب عالم را فرا گرفت آنگاه خودم بر بلندي برآمدم و نظري انداختم به روي شهر وروشني آتش را از دور ديدم.
پسرها را در آن كشتي گذاشتم و خود بسوي آتش براه افتادم تا بدر خانه اي كه درگاهي عالي داشت رسيدم در را كوبيدم مردي از آن خانه بيرون آمد.
من قدري عنبر اشهب كه با خود داشتم باو دادم و چند لباس وفرش گرفتم و فوراً برگشتم و خود را بفرزندان خود رساندم ولباسها را به آنها پوشانيدم و صبح آنها را بشهر آوردم و در اين سرا حجره اي گرفته و شبها جوالي برداشته و ميرفتيم عنبرها را كه در كشتي داشتم ميآوردم تا تمامي را آورده و اسباب زندگي را فراهم ساختيم و اكنون نزديك يكسال ميشود كه در اينجا با پسرها بسر ميبرم و تجارت ميكنم ليكن شب و روز از دوري آن زن مهجوره و بيكس و بيچارگي او در ناراحتي و حزن و اندوهم.
راوي گويد از شنيدن اين قضيه رقت تمامي به من دست داد بقسمي كه به گريه افتادم. سپس گفتم (لا راد لقضاءالله و تدبيره و لا مغير لمقاديره و حكمه) گره تقدير را بسر انگشت تدبير نمي
توان باز كرد و حكم الهي را بچاره گري نمي شود تغيير داد.
آنگاه گفتم اگر تو خود را بآستان قدس امام هشتم حضرت رضا (عليه السلام) برساني و درد دل خود را بآن بزرگوار عرضه بداري اميد است كه درد تو را علاج كند و اين غم و اندوه تو برطرف شود و تو بمقصود خود برسي. زيرا او پناه بي كسان است و او ياري و كمك ميكند.
اين سخن من در او زياد اثر گذاشت و با خدا عهد كرد كه از روي اخلاص يك چراغ قنديلي از طلاي خالص بسازد و پياده بآستان آنحضرت مشرف شود و زوجه خود را از امام رضا (عليه السلام) طلب كند.
پس فوراً برخواست و همان روز طلاي خوبي تحصيل كرد وبعد از آن قنديلي از طلا ساخت و با دو پسرش بكشتي نشست وروبراه نهاد و بعد از پياده شدن از كشتي راه بيابان را پيمود تا به مشهد مقدس رسيد.
شب آنروزي كه وارد ميشد متولي آستان قدس حضرت رضا (عليه السلام) را در خواب ديد كه باو فرمود فردا يك شخصي بزيارت ما ميآيد تو بايستي او را استقبال كني.
لذا صبح كه شد متولي با جمعي از صاحب منصبان باستقبال او از شهر بيرون آمدند و آن مرد را با پسرها باحترام تمام وارد كردند ومنزلي براي او معين نمودند و قنديلي كه آورده بود در محل خود نصب نمودند.
آن مرد غسل كرد و بحرم مطهر مشرف و مشغول زيارت و دعا شد تا
پاره اي از شب گذشت و خدّام حرم مردم را براي بستن در بيرون كردند بغير آن مرد را كه در آنجا ماند و در را برويش بستند ورفتند. چون حرم را خلوت ديد شروع كرد حضور قبر مطهر بتضرع و زاري و گريه و اظهار درد دل نمودن كه من آمدهام زوجهام را ميخواهم و بآنحال تضرع تا دو ثلث از شب گذشت.
حال خستگي بوي دست داد و سر بسجده گذاشت و چشمش بخواب رفت ناگاه شنيد كسي ميگويد برخيز!
سر برداشت نگاه كرد ديد وجود مقدس حضرت رضا (عليه السلام) است ميفرمايد: من همسرت را آوردهام و اكنون بيرون حرم است برخيز و او را ملاقات كن.
مي گويد: عرض كردم فدايت شوم درها بسته است چگونه بروم فرمود كسي كه همسرت را از راه دور آورده است ميتواند درهاي بسته را بگشايد. پس برخواسته روانه شدم بهر دري كه رسيدم باز شد تا از رواق بيرون شدم ناگاه چشمم به همسرم افتاد او را وحشتناك و به همان هيئتي ديدم كه در جزيره بود او نيز مرا ديد پس يكديگر را در آغوش گرفتيم.
من پرسيدم چگونه اينجا آمدي؟ گفت من از درد فراق و زيادي گريه مدتي بدرد چشم مبتلا شده بودم و امشب در آنجا نشسته و از شدت درد چشم ناله ميكردم.
ناگهان جواني پيدا شد نوراني كه از نور رويش تمامي جاها روشن شد پس دست مرا گرفت و فرمود چشم بر هم بگذار من چنان كردم
خيلي نگذشت چشم گشودم خود را در اينجا ديدم.
پس آن مرد همسر خود را نزد پسرها برد و باعجاز امام ثامن بوصال يكديگر رسيدند و مجاورت آنحضرت را اختيار كرده تا وفات نمودند.
(- دارالسلام محدث نوري. )
بر در لطف تو اي مولا پناه آوردهام
من گدايم رو بدربار تو شاه آوردهام
توشه و زادي ندارم بي پناهم خسروا
خوار و زارم يكجهان بار گناه آوردهام
سوختم بر آتش سوزان و از فضل خدا
بار ديگر روي براين بارگاه آوردهام
نام مهدي بردم و شد خامش آتش از وفا
لطف حق بر اسم اعظم چون پناه آوردهام
روسفيدم كن بدنيا و بعقبي اي شها
كه بدرگاه تو من روي سياه آوردهام
يك نظر بر حال زارم از ره لطف و كرم
من حقيرم بر درت حال تباه آوردهام
#دانستنیهای_امام_رضا_علیه_السلام
┄┅┅┅┅❀┅┅┅┅┄
💯@zandahlm1357
طب_الرضا_علی_بن_موسی_الرضا_نصیر_.pdf
1.62M
📚 عنوان کتاب: طب الرضا علیه السلام
✏️ ترجمه: نصیرالدین امیرصادقی
🇮🇷 ناشر: نشر دیجیتال قائمیه
📄 تعداد صفحات: ۱۲۶ صفحه
🔆 توضیح: کتاب حاضر مجموعه ای از احادیث طبی امام رضا علیه السلام است که در برگیرنده معرفی خواص گیاهان و میوه ها و بیماری ها و شگفتی های بدن انسان می باشد
#امام_رضا
#کتب_دینی
┄┅┅┅┅❀┅┅┅┅┄
💯@zandahlm1357
23M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#بچه_های_بهشت
#من_امام_حسین_را_دوست_دارم
#فیلم_سینمایی_ناسورقسمت سوم
✅یاری امام حسین علیه السلام
┄┅┅┅┅❀┅┅┅┅┄
💯@zandahlm1357
#مجله_مجازی_تازنده ایم_ رزمنده ایم
#محرم ◾️سوال جالب مجری درباره وضعیت جامعه اسلامی در زمان قیام #امام_حسین (ع) و پاسخ جالبتر استاد...
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
12.77M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#محرم
🏴 نقش غرب در جریان #کربلا❗️
⬅️ احتمالا تا الان نشنیده اید!
▪️ استاد #رحیم_پور
┄┅┅┅┅❀┅┅┅┅┄
💯@zandahlm1357
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
📹 ویژگی های نفاق و منافقین
✅ جلسه 14 (بخش دوم)
🎙آیت الله مجتبی تهرانی(ره)
📖 حالت منافق در نماز، ایستادن و رکوع
✍️ امام زین العابدین(ع) میفرماید:«...إِذَا قَامَ فِي الصَّلَاةِ اعْتَرَضَ»؛ وقتی به نماز میایستد، روگردانِ از خداست. توجّه او به غیر خداست. اعتراض، به معنای رو برگرداندن به طرف دیگر است. مثل اینکه اینجا یک نفر ایستاده و نمیخواهم با او حرف بزنم و رویم را برمیگردانم. که این تعبیر؛ یعنی در درون رویش به سمت خدا نیست، رویش را از خدا برگردانده است.
این حرکاتی که در نماز هست، هر کدام گویای یک حالت درونی است و حضرت آنها را یکی یکی مطرح میکند: «وَ إِذَا رَكَعَ رَبَضَ»1️⃣؛ وقتی به رکوع میرود، مثل چهارپایان است که میخواهند زانو خم کنند و به زمین بیایند. مانند حیوان فرود میآید؛ یعنی آن حالتی که در درون مصلّی در ارتباط با رکوع وجود دارد، که عبارت از کُرنش نسبت به خالقش است، در او نیست و مثل حیوان خم میشود.
1️⃣امالی صدوق، ص 494 - بحار الأنوار، ج64، ص 291
#مجموعه_اخلاق_ربانی
#ویژگی_های_نفاق_و_منافقین
#آیت_الله_مجتبی_تهرانی
┄┅┅┅┅❀┅┅┅┅┄
┄┅┅┅┅❀┅┅┅┅┄
💯@zandahlm1357
11.32M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
توی تنهاییهام
با تو حرفامو زدم
هیچکس مثل تو نبود
رفتم دورهامو زدم
آشفتهام کربلا
┄┅┅┅┅❀┅┅┅┅┄
💯@zandahlm1357
📸 دوران فیلترینگ گذشته است
🔺توییت عزتالله ضرغامی وزیر میراث فرهنگی و گردشگری درباره فیلترینگ
📌 خبر
┄┅┅┅┅❀┅┅┅┅┄
💯@zandahlm1357
📸 دستورالعمل جالب پزشکیان برای انتخاب اعضای کابینه
#پزشکیان
📌 خبر
┄┅┅┅┅❀┅┅┅┅┄
💯@zandahlm1357